وین روزگار بی لیلی!
درياي ز جوش نانشسته...
با آن دو سه يار هر سحرگاه
رفتي به طواف کوي آن ماه
بيرون ز حساب نام ليلي
با هيچ سخن نداشت ميلي
هرکس که جز اين سخن گشادي
نشنودي و پاسخش ندادي
از آتش عشق و دود اندوه...
ساکن نشدي مگر بر آن کوه
بر کوه شدي و ميزدي دست
افتان خيزان چو مردم مست
آواز نشيد برکشيدي
بي خود شده سو به سو دويدي
وانگه مژه را پر آب کردي
با باد صبا خطاب کردي
کي باد صبا به صبح برخيز
در دامن زلف ليلي آويز
گو آنکه به باد داده تست
بر خاک ره اوفتاده تست
از باد صبا دم تو جويد
با خاک زمين غم تو گويد
بادي بفرستش از ديارت
خاکيش بده به يادگارت
هر کو نه چو باد بر تو لرزد
نه باد که خاک هم نيرزد
وانکس که نه جان به تو سپارد
آن به که ز غصه جان برآرد
گر آتش عشق تو نبودي
سيلاب غمت مرا ربودي
ور آب دو ديده نيستي يار
دل سوختي آتش غمت زار
خورشيد که او جهان فروزست
از آه پرآتشم بسوزست
اي شمع نهان خانه جان
پروانه خويش را مرنجان...
کاشفته گي مرا درين بند
معجون مفرح آمد آن قند
هم چشم بدي رسيد ناگاه
کز چشم تو اوفتادم اي ماه
برچسبها: نظامی