نگار یارا

حوصله ام بکشد اینجا را هم گردگیری میکنم🌿🌿

هدیه ای از دوست

عصری...

تا سر به زمین میذاشتم و چشمام گرم میشد با هول از خواب می پریدم.

خواب هم شده شبیه کتاب داستان های کوتاه مخوف!

یواشکی میگم:

قربونت خدا جون...

تا یک سال خبری از مریضی کسی نشه!

تا یک ماه هم خبر بدی بهم نرسه...

بی چک و چونه اضافه.

از یک طرف اینجورا وقتا یاد کتابی می افتم که 15 سال پیش خونده بودم.

از کتاب اسم و یک جمله اش یادمه:

هدیه ای از دوست...حداقل هر 40 روز یکبار مصیبتی به مومنان می رسد از جانب دوست.

کتاب رو برای دوستم گرفته بودم که آن زمان تازه مادربزرگش فوت کرده بود.


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۴/۰۸/۰۷ساعت 8 PM  توسط نگار  |