تا چشم یاری می کند دریاست
پیرمرد امروز بطری های بنزین برای فروش بساط نکرده بود.
برچسبها: خودم, رمان, پیرمرد و دریا
تکیه بر صندلی پلاستیکی درب سلمانی زده بود و با دانه های زرد تسبیحش ذکر میگفت؛
تمام نگاهش سهم دریا بود.
...
پیرمرد همیشه دریا را زن در نظر می گرفت.
زنی که می تواند هدیه بزرگی بدهد یا بگیرد.
اگر هم گاهی وحشیگری می کند تقصیر او نیست.
گرفتار ماه میشود که اصول او را تغییر می دهد.
....
این ماهی ها هم دوستان من هستند.
ولی باید او را بکشم.
جای شکرش باقی است که برای کشتن ستاره ها تلاش نمی کنیم.
....
با خود فکر می کنم که چرا ماهی به این بزرگی نباید چیزی برای خوردن داشته باشد و کشته شود.
به این فکر می کنم این ماهی بسیاری از آدمها را غذا می دهد.
از خود پرسید آیا مردم لیاقت خوردن این ماهی بزرگ را دارند؟البته که نه ؛هیچکس پیدا نمی شود که بزرگی این ماهی را درک کند و شایسته خوردن آن باشد.
برچسبها: خودم, رمان, پیرمرد و دریا