بارها یار بدیدم به صبوحی میگفت
دیروز صبح؛
برچسبها: خودم
فنجان چای شیرین را که دست گرفتم؛
تو آمدی
تو که مدتهاست بیشتر می آیی
غم
تو را می گویم
قلبم فسرده شد
روی از تو برتافتم
و یادم آمد
که تو بهترین دوستم هستی
مگر نه که وقتی می آیی
قلبم خاشع مقام ربوی شود
پس تو دوستم هستی
بهترین دوست
این بار صبح که بازآیی
تو را در آغوش خواهم فشرد
اصلا با هم چای می نوشیم
بیا و کنارم بمان
جایت خوش!
برچسبها: خودم