اولین بار که دیدمت
عزیز دل
برچسبها: سیزده هفتگی, عزیز دلم
این هفته هایی که برایت از زندگی ات ننوشتم را بشمار
این هفته ها زندگی مان عجین رفتن مادر بابایی بود.
بگذریم...
دوست دارم برایت از طعم شیرین زندگی بنویسم.
دیروز برای سونوی سلامت شیراز رفتیم.
سفر یکروزه که مامان بزرگی هم بود.
دیدمت!
باورم نمیشد
تو یک انسان کاملی
دستت سمت دهانت بود و جابه جا میشدی.
شیرموز که خوردم انگار بیدار شدی
سرحال شدی.
تو چقدر زیبا شدی
تصورم از تو برایم راحتتر شده
با احساس بیشتری نوازشت میکنم.
سلامت باشی.
با شیطنت تمام پشتت را میکردی و خانم دکتر نتوانست ابعاد صورتت را اندازه بگیره.
سونو موند برا ولایت.
بعد نوشت؛
رفتیم بیمارستان نیکان
نزدیک خونه خودمون
دکتر با مهارت سونوت رو شکار کرد.
تازه با تشخیص جنسیت😍
برچسبها: سیزده هفتگی, عزیز دلم