طبق معمول بیرون کنار پژوی نقره ایش واستاده بود.
همسری طبق معمول به شوخی پرسید ما که رفتیم بارون نیومد؟
گفت نه ولی ابر شد...ابری که میشه شرجی بیشتر میشه.
تو کیسه چیزی جلومو گرفت.
گفت خرما خارکه
فکر کنم منظورش ترکیبی از خرما و خارکه که به خرمای دو رنگ و نارس میگن.
پرسید از خونه خودتونه.
گفت نه همسایه برام آورده.
موقع رفتن من براش دو تا ساندویچ اولویه از آذوقه سفرمان گذاشته بودم.
ظاهرا بهش حسابی مزه داده بود که با این خرمای خوشمزه جبرانش کرد.
اگه میدونستم خساست نمی کردم و یه دلستر بالتیکا هم همراهش میدادم.
رحم به خرماها نکردیم و سه تایی سراغش رفتیم.
حتی من که لب به خرمای تازه نشسته نمی زنم ناپرهیزی کردم.
تلخی گرمی و شرجی هوای جنوب با شیرینی خرمای حمزه از یادمان رفت که رفت.
ولی راستش از بوی اینجا دیگه خوشم نمیاد...
انگار بوی کهنگی تو خونه پیچیده.
یه احساس غمی به دلم میاد.
منو و دختری این دفعه سخت از خانه ی ولایت دل کندیم...سخت!
برچسبها: خودم, دختری