می توان درباره ی هر چیزی گفت
بعد چند ساعت بازی خسته شدن.
برچسبها: خودم, دختری
دعواشون شد.
یاسی هم در تلافی لب به چغولی گشود؛
زهرا دست هاش رو گذاشته بود زیر چونه اش و گریه میکرد و میگفت هر چی میگه دروغه!
ما؟
نشسته بودیم و می خندیدیم به ماجرا
میگفت زهرا میخواسته یواشکی طوطی مامان بزرگ رو در بیاره از قفس،یواشکی بستنی خورد و ...
خوب...
من یاد خاطرات خودم افتادم خنده ام گرفت.
تو سن و سالشون چغولی شیوع داره.
آخرین باری که چغولی کردم اوایل دبستان بودم.
رفتم و به خانم معلم گفتم خانم اینا ادای ما رو در میارن.
معلم گفت مگه تو ادا داری؟
رفتم و بهش حسابی فکر کردم
دیگه چغولی نکردم.
از اولش پند پذیر بودم:)
برچسبها: خودم, دختری