روز دگر به ساز و سرود
با تمام بی خیالیهاش دیشب دیدم داره مداد پاکن برا جامدادی اش جور میکنه.
برچسبها: دختری, مدرسه
یه دفتر سفید هم ازم گرفت و گذاشت تو کیفش.
گفت من باید زودتر بخوابم.
...
وقتی ته صف پشت سر بچه ها جا گرفت یک آن دلم خالی شد...
یه قدم نزدیک من می اومد و می رفت.
یه بغض عجیبی راه گلوم رو بست،درست همون موقع که پدرش زنگ زد و گفت خوش به حالت که اونجا پیشش هستی.
شاید دیشب اگه تصور حال امروزم رو میکردم به خودم میگفتم چه لوس.
ولی حس غریبی بود.
کتابها رو که بردیم تو ماشین قبل استارت زدن رفتیم سراغشون.
5 تا کتاب بود.
از دست هم می قاپیدیم و ورق میزدیم.
به خاطر تمام لذت های امروز...خدا رو شکر.
برچسبها: دختری, مدرسه