عطری به سرانگشتانم نیست؛خاری در گلوست!
مراقبه ی ابتدای کلاس روی چاکراه گلو بود.
برچسبها: خودم
وقتی استاد خواست به خنده هایی که نکردیم فکر کنیم و به بغض هایی که فرو خوردیم باری سبک روی گویم بود.
ولی وقتی در مورد حرفهایی که نزده مانده گفت وزنه ای سنگین راه نفس را بست؛کم مانده بود که هق هق بزنم زیر گریه تا وزنه را فرو بخورم و راه نفس باز شود...
ولی رها نشد؛ درستش این بود که پرنده ای شود و از لانه اش بپرد؛ اما هنوز در قفس است کهنه لانه ای دارد!
برچسبها: خودم