نگار یارا

حوصله ام بکشد اینجا را هم گردگیری میکنم🌿🌿

خبر ویژه

هفته نامه این هفته سلامت مهمون من و یاسی جون بود تو حرف آخر

بفرمایید سلامت!

پ.ن:

با تشکر از خاله یاسی جون به خاطر گل های زرد

واکنش طبیعی به خبر تا ۱۰ دقیقه بعد خواندن ایمیل از مجله:

قربون عکست بشم مامانی

واکنش یاسی جون:

ناز کردن در حد تیم ملی

+ نوشته شده در  ۱۳۹۰/۱۱/۲۶ساعت 4 PM  توسط نگار  | 

پدرانه

پدرانه

 

 منتظر دختری بودم تا آماده بشه و تحویلش بدن،

  دیدم یه آقای پدری روروک به دست رسید(با تمام تجهیزات صوتی) و شروع کرد به مربی یاد دادن که چه جوری باز میشه و چه جوری قدش تنظیم میشه و...

  معلوم بود فرزند دلبند فقط برا چند ساعت مهمون مهد هست،تو مهد میگن بچه های ساعتی!

  کلی توصیه کرد که وقتی گریه کرد اینجوریش کنید آروم میشه و ...

  مربی ازش پرسید که کی برمی گردید و رفت داخل.

  مربیه ندید ولی من دیدم که آقای پدر که خیالش راحت شده بود چشماش برق زد و از ته دل لبخند زد و رفت (احیانا به چرت عصرگاهی! )

  یه آن تصویر آقای پدر جلو چشام اومد که قبل رفتن مادر بچه کلی هم اطمینان خاطر داده که شما برو به کارت برس و اصلا هم نگران نباش ،بچه با من!

  احیانا دقایقی قبل از اومدن مادری هم صحنه سازی میشه و کلی خونه بهم ریخته میشه تا نشون بده کلی زحمت کشیده تا بچه آروم شه

  ولی ،جای مادر بچه خالی بود که ببینه چه قندی تو دل آقای پدر آب شد وقتی بچه رو تحویل مهد داد و رفت

نتیجه اخلاقی اینکه

۱.از قدیم گفتن  هر کسی را بهر کاری ساختن مادر خانومی

۲.هر وقت آقای پدر گفت خاطرت جمع باشه مطمئن باش که وقتی برسی خونه همه چیز پهن خواهد بود:

 سفره غذا،کشوی لباسها،مامی عوض شده و نشده!

عروسکها و اسباب بازیها در تمام مساحت منزل و البته شاید تا رو دیوار و سقف(نگو نمیشه من تجربه کردم) و...

 پ.ن:

واسه همینه که میگن بهشت زیر پای مادره دیگه،اگه زیر پای پدر بود که میشد جهنم

+ نوشته شده در  ۱۳۹۰/۱۱/۲۴ساعت 10 PM  توسط نگار  | 

بوی ماه نو

از نیمه بهمنم گذشتیم...

برنامه رادیویی صبح در مورد خونه تکونی بود و منو یاد درد و غم هام انداخت!

چاره ای نیست می دونم،شتریه که هر سال در خونه همه می خوابه!

از ویترینی شروع کردم تا ببینیم خدا چی می خواد و یاسی و باباش چقدر همکاری کنن.

خلاصه ظرفهای کریستال دیگه برقی نمی زد و چه سال نو و چه کهنه باید به دادشون می رسیدم

یاسی هم با در آوردن هر ظرفی جیغ و شیون سر می داد که بده من تا برات بشکنم

راست می گه اینا رو می خوایم چی کار جز زحمت همیشگی گرد گیری!از همه بیشتر برای عروس داماد کله قندی یادگار سفره عقدمون بی تابی کرد که بچه ام از مدت ها پیش کنار ویترینی می نشست و نگاهشون می کرد و در انتظار روزی بود که ازون تو در بیارمشون!

 

+ نوشته شده در  ۱۳۹۰/۱۱/۱۸ساعت 6 PM  توسط نگار  | 

جدایی نادر از سیمین

  نهایتا این فیلم هم در سینمایی خانگی ما نمایش یافت،دیشب برای خالی نبودن عریضه و سرگرم شدن مهمانان عزیز!

  چندی ذهنم رو مشغول کرد این فیلم منتخب فستیوال خارجی!

  ۱. این که سیمین خانم و نادر چه بهانه مسخره ای برای جدایی داشتند، مهاجرت از ایران!

  این بهانه برا جدایی ۱۴ سال بعد ازدواج عجیبه و به نظر من مهاجرت و بچه فقط بهانه بوده و احتمالا سیمین از پدرشوهرداری و به عبارتی مریض داری خسته شده بودند و اگه نادر خان از قبل یه پرستاری برای کمک می آوردند موضوع حل می شد!

  ۲. خیلی بده که زوجین برا اختلافات خودشون از بچه های معصومشون مایه بذارند و بدتر اینکه بگن که ما فقط به فکر نجات بچه ایم.

ولی به نظر من  عاقبت بخیری بچه در خانواده ای که مقداری اختلاف و تنش هم وجود داره بیشتره تا در یک خانواده از هم پاشیده.

  سیمین می گفت من نگران آینده ترمه هستم و خودش داشت اونو با ناسازگاری هاش آسیب می زد!

  احسنت و تبارک به این مدل جدید مادرها که متاسفانه امروز یه مقدار آمارشون داره بالا می ره.

  ۳. پرستار پدر نادر از روی عقاید مذهبیش  با یه مرد عصبی و زندگی سخت کنار اومده بود و شایدم زندگی با اون کنار اومده بود ،بهر حال نقطه مقابل سیمین بود که برا رفاه و آزادی خودش زندگی خانواده اش رو زیر پا گذاشته بود!

  راضیه خانوم حتی بارداری رو تو این شرایط سختش تحمل می کرد، اونایی که تجربه بارداری رو داشتند می دونند که حتی لای پر قو هم دوران بارداری سختترین دوران زندگی یک زنه چه برسه توی شرایط سخت!

  شاید بیشتر اختلافات خانوادگی از همین کم رنگ شدن عقاید آب می خوره،زیر پا گذاشتن احکام الهی در خانواده از پرداخت خمس و زکات و نماز و روزه و ... تا سقط های جنین غیر قانونی و غیرشرعی داره تیشه به ریشه خانواده می زنه.

  من در این سالهای کاری متاسفانه شاهد بسیاری از زوج ها بودم که به بهانه های واهی که کمترینش مشکلات مالی و بدترینش اختلافات خانوادگی بوده حتی جنین بالای ۴ ماهم سقط کردند و ندیدم که مشکل خانواده ای این جوری حل بشه و متاسفانه آثار گناه توی زندگی رو فراموش می کنن.

   شخصا اثر سقط جنین رو به بهانه ی اختلاف خانوادگی در زندگی یکی از آشنایان دیدم که همون اختلافات ناچیز یک ماهه بعد سبب جدایی ۴ ماهه اونا شد و بعد از رجوع هم زندگیشون به یه چینی بند خورده شباهت داره.

  بگذریم ،عجب ماجرایی بود این جدایی کذایی! ازین ژانرهای خانوادگی که پا توی دنیای واقعی آدمها می ذاره بسیار بسیار خوشم میاد مثل این یا طلا و مس و...

+ نوشته شده در  ۱۳۹۰/۱۱/۱۶ساعت 2 PM  توسط نگار  | 

کودکیم گذشت

عصر به دنبالت می دویدم!

من در پی کودکم بودم  

کودکیم به دنبال من!

چه خوب بودی با من

و من چه زود برگشتم!

با خاطرات آن گل های زرد!

لابه لای آلبومی که دیگر نیست

کودکیم ،بوی روسری مادر!

عطر صبحگاه حیاطی نم دار

بوی سیب و پرنده خیال من

دبستانم! تخته ای سیاه و تکه ای گچ

مداد گلی و نقطه سر خط...

کودکیم از کنارمان گذشت

+ نوشته شده در  ۱۳۹۰/۱۱/۱۴ساعت 7 PM  توسط نگار  | 

پیامبران

 

 قصه قوم نوح و لوط رو همه شنیدیم که چه جوری نافرمانی اونا از پیامبران الهی عذاب رو به اونها نازل کرد!

  در عصر ما که دست بشر از پیامبر الهی کوتاهه عذاب نازل میشه ولی قصه گویی نیست تا بگه این عذاب از چه رو نازل شده ای ابنای بشری!

  گوش های خیلی هم سنگین شده و پیام های آسمانی که با خشم طبیعت به گوش می رسه کمتر شنیده می شه!

  خدایا! آسمان ما رو در مسیر وزش رحمت خودت قرار بده و دل های تشنه مان رو سیراب کن!

داروگ قاصد باران

پس کی می رسد باران!

 

+ نوشته شده در  ۱۳۹۰/۱۱/۱۲ساعت 3 PM  توسط نگار  | 

امروز

امروز روز خوبی است؟

اول صبح که یاس رو می بردم مهد گوشیم مرتب زنگ می خوره!

کیه؟

آقای دکتر و مثل همیشه ریلکس!

کجایی؟بازرس اومده؟

منم ازون ریلکس تر!

که گوشم گرفته و اصلا متوجه نمیشم کیه؟کیییییییییه!!!!!!!!

سینوزیتم داره خفم میکنه!

مردم از سردرد!امسال زمستان از خساستش فقط مریضی نصیبم کرد و بس!

ولی امروز روز خوبیه!انشاله!

بعد نوشت:

تو مسیر برگشت پرستار سابق یاس رو دیدم که با دخترش داشت می رفت خونه،یه بسته رشته آشی دستش بود.

همیشه این مسیر طولانی رو پیاده می روند ولی امروز بد جوری باد سرد و خشک می وزید،شاید ته دلش گفته بود کاش یکمی این مسیر نزدیکتر می شد که من جلوش سبز شدم و بوق بوق!

زن آبروداری هست یعنی من تا حالا دومیش رو ندیدم که این قدر سخت با زندگی بجنگه!

روز اولی که اومد وقتی رفتم به استقبالش باورم نشد که بخواد پرستار یاس بشه!

بعدتر که از قصه زندگیش بیشتر برام تعریف کرد که چه طور یه شوخی بی جای همسرش با یه تفنگ بی خشاب خاکستر به زندگی خودش و خواهرش پاشید، بیشتر دلم براش سوخت! 

بهر حال بعضی ها اینجوریند و به قول خودش دنده فیل دارند!

دلم براش خیلی تنگ شده بود ولی فرصت کمی بود تا دلی از عزا در بیاریم و به یاد روزهای قبل با عجله ناهار بخوریم و یه دل سیر تعریف و درد دل کنیم!

+ نوشته شده در  ۱۳۹۰/۱۱/۰۱ساعت 10 AM  توسط نگار  |