نگار یارا

حوصله ام بکشد اینجا را هم گردگیری میکنم🌿🌿

شهر آفتاب

تا گوشیم رو روشن کردم چند تا اس ام اس رسید.

یکیش از مخاطب خاص بود:

به شهر آفتاب خوش اومدید !

الان من با این زندگی یه بام و دو هوایم می تونم راحت در مورد پایتخت نشینی قضاوت کنم.

خوب این جا ما سرحال تریم چون هیچ وقت زرد و قرمز و سفید نمیشه و همیشه یک رنگه با ما:سبز ...سبز!

این جا حتی به خدا هم نزدیک تریم،در ولایت حتی گاهی نمازمان هم قضا می شود.

پ.ن:چک لیست خروج از خانه رو به سرعت چک کردم!

در آخرین لحظات ظرفها رو شستم و وقتی برای جمع کردن لباس و وسایل پخش شده کف اتاق ها نماند.

 

+ نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۷/۳۰ساعت 3 PM  توسط نگار  | 

کودک خیال من

شاید آستین های شلوارش کوتاه است

آب دهانش آویزان و چشم هایش به موهای بلند دخترکی است.

کودک خیال من جایش را خیس کرده شاید!

توازن پوشکش بهم خورده است اکنون و دارد می دود به سمت هدف

 لای انگشتانش تار و پود موهای دخترک بیچاره گیر کرده است!

...

کوک خیال من بزرگ تر شده است لابد.

با کله از سرسره لیز می خورد و تاب دخترک را در هم می پیچد و فرار می کند.

کودک خیال من چه مردم آزار شده است نه؟

از دست من در می رود.

شب ها مسواکش را خیس می کند تا نفهمم مسواک نزده خوابیده!

نقاشی درخت پر ستاره می کشد برایم

کودک خیال من  تند تند عذر می خواهد

کودک خیالم چقدر ساده است!

دروغ هایش را زود لو می دهد.

.

.

.

.

نه دیگر خبری نیست از خنده های بی هوایش

پرتاب کیف و کفشش وسط راهرو

کودک خیال من بالغ شده است.

دستانش را زیر چانه اش گذاشته است

عینکش روی بینی ظریفش لیز می خورد

می خندد و روی گونه هایش چال می افتد

زل زده است به من

و من ته دلم دعا می کنم

دعا می کنم باز کودک درونش بیدار شود

 باز بخندد با صدای بلند

 تکالیف فردایش یادش برود

انشایش را نا نوشته بخواند.

کودک خیال من بیدار می شود؟

شاید نگاه او از یاد من نرفت!


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۷/۱۸ساعت 10 PM  توسط نگار  | 

مهر بانو

مهربانو دیروز که از مهد اومد بیرون گفت:

مامان من نی نی شدم.

شیوا مامانم بود و ریحانه بابام بود!

متوجه شدم مهربانو خاله بازی داشته امروز.

تازه خواخر(خواهر) هم داشته

پ.ن:مهربانو...اسم مستعار یاسی نیست ولی صفتش که هست!

ما دوست داشتیم اسمش مهربانو باشه ولی ترسیدیم فردای روزگار بگه:

  خوب یه اسم امروزی تر برام می ذاشتین و چون همه صفات بانوی دو عالم و اسامی مذهبی در خانواده وجود داشت(مثلا فاطمه اسم سه نوه خانواده است!) ما هم ریحانه به پارسی را برگزیدیم.

 


برچسب‌ها: دختری, خاله بازی
+ نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۷/۱۸ساعت 1 PM  توسط نگار  | 

Tome Jonse(Henry fielding

خوب چی بگم و از کجا بگم؟!

  این رمان انگار با تصور ذهنی من از فضای کشور نویسنده هم خوانی بیشتری داشت(اینقدر من بهشون خوشبینم!)

زنان بی صاحب و مردان افسار گریخته...

جونز اول و آخرش یه ح*روم زاده بوده بی شک ولی آخر داستان فقط پدر و مادرش معلوم میشن!

  تو مقدمه کلی از داستان تعریف شده بود و انتظار من از داستان بیشتر بود .خلاصه از تعدد مفسده شخصیت هاش که بگذریم در آخر روند داستان خیلی عجیب و غیر منتظره تغییر می کنه.

پ.ن: از یه کتاب فروشی زبان آکسفورد سه تا کتاب جدید گرفتم،

  یه پسر نیمه جوونی مسئول کتاب فروشی بود و سراغ هر کتابی که می گرفتم کلا شرح و تفصیلش هم می داد خیلی زبان خارجکی دان بود و می خواست کتاب های پائولو رو بهم معرفی کنه و نمی دونست من تازه از خط پائولو خوانی خارج شدم!

 

+ نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۷/۱۷ساعت 4 PM  توسط نگار  | 

گذشته ی اسکار!

فیلم گذشته رو دیدم.

  نمی دونم کجای این فیلم مربوط به گذشته ،حال یا احتمالا آینده فرهنگ ایران و مذهبمون میشد که اصغر فرهادی فرستاده اش تا مثله گذشته اسکار را کش برود؟

یکی منو روشن کنه خووووب!

یعنی این آقاهه ایرانی ناجی فرهنگ ماریا در تعدد زوجین ( از نوع مذکرش البته) می خواسته بشود؟!

  یه دختر فرانسوی به ناپدری اجنبی اش از لحاظ عاطفی و اخلاقی پناهنده می شود و بیشتر از والدینش اعتماد می کند؟

از دست تنوع طلبی مادرش در زمینه ازدواج خسته شده است آیا؟

  یعنی پسر فرانسوی که مادرش خودکشی کرده اینقدر بی احساسه که به پدرش پیشنهاد می ده که دستگاه رو از مادرش جدا کنند تا بمیره!(یه اشکال فیلم که در سکانس پایانی دستگاهی به زن در کما وصل نبود)

شاید تنها یه نتیجه ازین فیلم دستگیرم شد : نسل جدید اونا در خانواده آسوده نیست!

به نظر بنده که بار منفی فیلم بیشتر از پیام احتمالیش تاثیرگذار بود.


برچسب‌ها: اسکار, فیلم گذشته
+ نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۷/۱۶ساعت 11 PM  توسط نگار  | 

بسیار سفر باید

پخته تر شدیم، ولی دیگه در زمینه مهارت در فراهم کردن بساط سفر ادعایی ندارم.

مهمان مهربانترین میزبان بودیم...

اینقده که از خجالت میزبان تصمیم گرفتیم زودتر برگردیم.

تا به حال دو بار نرفته بودیم پیک نیک با فاصله ۱۰ ساعت.

حاج خانوم کاروان به مشهد و کربلا می برند و در زمینه فراهم کردن بساط سفر و پذیرایی با چند نوع غذا و کلی مخلفات در کمترین زمان مهارتی داشتند که کلا من از موضع تسلیم صحبت می کنم.

وقتی یاس مریض شد یک لحظه بغل من ندادش . 

وارد مطب شدیم کاملتر از من شرح حال یاس رو گزارش داد ، چادرش را روی تخت تزریقات مطب پهن کرد تا لباس یاس با تخت تماس نداشته باشه.

دلم می خواست نزدیکم یه همچین کسی داشتم یه همچین رابطه ای... همچین دلسوزی!

موقع خداحافظی یاس خواب بود و در ماشین رو آروم باز کرد و بوسیدش و وقتی یاس بیدار شد اولین سوالش این بود:

خاله کجاست!

پ.ن:

مادر بودن هم درجات مختلف داره و حاج خانوم در درجات خاص مادریت بود و من ندیدم کمترین توقعی از عروس هاش داشته باشه و حتی کار شخصی نوه ها هم خودش انجام می داد بی منت!

بساط سوغاتی را که برایمان گذاشته بود چیدم روی میز همه از هنر دست خودشان:

شیره انگور،آبغوره،آلوی خشک و ...

آخر نوشت:دلم مادر می خواهد در نزدیکی هایم ،دلسوز می خواهد...حسودیم شده است لابد!

 


برچسب‌ها: دختری, مادر
+ نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۷/۱۲ساعت 10 PM  توسط نگار  | 

امید برگ و بار درختان دروغ بود؟

سرم تو نوت بوک بود .

دختری برای چندمین بار اومد و گفت:

مامان باب اسفنجی برام بذار با بستنی فالوده ای!

گفتم باشه الان میام.

رفت و مشغول بازی با عروسکش شد،منم به روی خودم نیاوردم و به کارم ادامه دادم و تو دلم گفتم چه خوب لابد سرگرم شده و یادش رفته.

چند دقیقه بعد گفت مامان نگاه کن:

عروسکش رو بالا گرفته بود تا ببینمش:

مامان نی نی هیچ وقت دروغ نمی گه!

جا خوردم...من دیر کرده بودم و فکر کرد که بهش دروغ گفتم...

ببینید ما الان با چه جوجه هایی سر و کار داریم (شکلک یه مادر شرمنده از دختری و نی نی !)


برچسب‌ها: دختری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۷/۰۴ساعت 3 PM  توسط نگار  | 

تا حرف من پذيرد آخر كه : زندگی رنگ خيال بر رخ تصوير خواب بود .

تو پرواز همسری کنار همکار سابقش نشست.

در گوشی صحبت می کردن و همسری سرش رو به نشانه تاسف تکان می داد.

خبر از مرکز بهداشت بود جایی که سرنوشت ما بهم گره خورد.

  خانم ملکی (مستخدم مرکز) مرده...سرطان داشته،این جمله ای بود که بدون شرح و تفصیلی همسری گفت و من دلم گرفت.

  یاد مانتوی تمیز و همیشه چروکش افتادم و اینکه او همیشه همان مانتوی شکلاتی را تن می کرد و یاد موهای مش شده دخترش که تازه زایمان کرده بود و دامادش که کلاه لبه دار گذاشته بود تا طاسی ناشی از شیمی درمانیش را تخفیف دهد.

  یاد اشک های خشک شده روی صورت رنگ پریده اش وقتی می گفت که ازدواج زودهنگام و نادرست دخترش تمام آرزوهایش را به باد داد.

خانم ملکی که فامیلیش را نمی دانم(ملکی فامیل همسرش بود ) داستان زندگیش پر بود از آرزوهای بر باد رفته.

  دختر بچه ای بود که ازدواج کرد و همسرش اولش می رود برای کار و مفقود می شود ، بعد سالها  انتظار بی نتیجه با آقای ملکی (هر دویشان در آزمایشگاهی مستخدم بودند) ازدواج می کند.

  بگذریم تراژدی نشه، خاطره اش برای من به شیرینی تعریف با آب و تاب همسری از ماجرای اولین چایی  است که آقای ملکی برایش می ریزد !

  چهره اش در ذهن من ماندگار است به شادی برق چشمانش ، وقتی جعبه شیرینی عقدمان را به دستش دادیم تا در اتاق ها بچرخاند و برایمان تبریک جمع کند تمام!

  آخرت آغوش خود را باز کرده و در انتظار شماست همان طور که فرزند به سوی مادر می رود ...

(خطبه ۴۲ نهج البلاغه)

 

برچسب‌ها: از کمد خاطراتم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۷/۰۱ساعت 3 PM  توسط نگار  |