شاید آستین های شلوارش کوتاه استآب دهانش آویزان و چشم هایش به موهای بلند دخترکی است.
کودک خیال من جایش را خیس کرده شاید!
توازن پوشکش بهم خورده است اکنون و دارد می دود به سمت هدف
لای انگشتانش تار و پود موهای دخترک بیچاره گیر کرده است!
...
کوک خیال من بزرگ تر شده است لابد.
با کله از سرسره لیز می خورد و تاب دخترک را در هم می پیچد و فرار می کند.
کودک خیال من چه مردم آزار شده است نه؟
از دست من در می رود.
شب ها مسواکش را خیس می کند تا نفهمم مسواک نزده خوابیده!
نقاشی درخت پر ستاره می کشد برایم
کودک خیال من تند تند عذر می خواهد
کودک خیالم چقدر ساده است!
دروغ هایش را زود لو می دهد.
.
.
.
.
نه دیگر خبری نیست از خنده های بی هوایش
پرتاب کیف و کفشش وسط راهرو
کودک خیال من بالغ شده است.
دستانش را زیر چانه اش گذاشته است
عینکش روی بینی ظریفش لیز می خورد
می خندد و روی گونه هایش چال می افتد
زل زده است به من
و من ته دلم دعا می کنم
دعا می کنم باز کودک درونش بیدار شود
باز بخندد با صدای بلند
تکالیف فردایش یادش برود
انشایش را نا نوشته بخواند.
کودک خیال من بیدار می شود؟
شاید نگاه او از یاد من نرفت!
برچسبها:
خودم