بیشتر بخند!
نان جو میخورم.
خرمای خوشمزه ی آقا حمزه تنها شیرینی ام بوده.
از سردرد خرد کننده سایه ای باقی مانده.
درد انگشت کوچک پای راستم می لنگاندم.
...
پرسید حالت بهتره؟
گفتم هر چی سنگه واسه پای لنگه.
خندیدم.
خندید.
برچسبها: خودم
حوصله ام بکشد اینجا را هم گردگیری میکنم🌿🌿
نان جو میخورم.
خرمای خوشمزه ی آقا حمزه تنها شیرینی ام بوده.
از سردرد خرد کننده سایه ای باقی مانده.
درد انگشت کوچک پای راستم می لنگاندم.
...
پرسید حالت بهتره؟
گفتم هر چی سنگه واسه پای لنگه.
خندیدم.
خندید.
از دو تا در عبور کردم تا رسیدم
خلوت بود.فقط تو تاریکی اتاقی مادری کنار بچه اش خواب بود.
روی تخت دراز شدم.
پرستار نوار قلب تو را گرفت.
دستگاه را که قرار داد رفت.
من ماندم و تو...
صدای قلبت مثل پر زدن پروانه کوچکی درون تنگ بلور بود.
من بودم و صدای بال زدن پروانه ای بیقرار...
اگر میدانستی صدای بال و پرت چقدر آرامش بمن هدیه کرد.
پلک هایم بسته شد...تو را میدیم که درون من با دست های کوچک بال میزنی.
به بدن خسته ی من انرژی میدهی...
دوست داشتم ساعت ها صدای قلب کوچک را می شنیدم و به خواب عمیق شیرینی فرو میرفتم.
بازار خودفروشی: رمانی بدون قهرمان (به انگلیسی: Vanity Fair: A Novel without a Hero) کتابی است از ویلیام تاکری نویسنده انگلیسی که برای اولین بار در سال ۱۸۴۷–۱۸۴۸ منشر شدهاست. این رمان یکی از بیست رمان بزرگ قرن نوزدهم است که سامرست موآم -داستاننویس و نمایشنامهنویس انگلیسی- برگزیده است.
...
کتاب خوبی بود با اینکه برام خیلی جذاب نبود،
آموزنده بود.
کل درس کتاب تو دو خط آخرش خلاصه شده بود:
The vanity and folly of human wishes!
which of us is happy in this world?
Which of us has our heart 's desire?
or,having, it , is satisfied?
مثل خیلی از روزهای تعطیل گذشته.
رسم غبار روبی هفتگی.
خوب خانه تمیزتر شد.
اسباب بازی ها از اقصی نقاط خانه جمع شد.
احساس آرامش من بعد طوفان بریز و بپاش دختری جالبه.
ولی شکر...
شور خانه ی بچه داری هم به همین شلوغی های ناخواسته اش هست.
بزرگتر که بشه بچه گی هایش هم کمتر میشه...اتاقش مرتبتر.
روی اپن دایناسورها کنار مادرشان نمی خوابن.
جعبه دستمال کاغذی لانه ی پرنده ها نیست.
حیف که کودکی بگذرد.
الان ما تو هفته 28 هستیم.
من و تو
28 هفته است که کنار هم هستیم.بهم زنده ایم.
این هفته پاهای کوچولوت قویتر شده.
حرکاتت ملموس تر شده و شیرینی سه ماه سوم را بیشتر کرده.
راستش داستان به این سادگی هم نیست.
شب ها بیشتر بی خوابم.
فکر کنم به جای توپ با معده مامان فوتبال میزنی😍😘😅
گمان کنم دلت گهواره میخواد که مدام منو ازین پهلو به اون پهلو می کنی.
پسرکم...
به این فکر میکنم که تنها سه ماه دیگه وقت داریم.
وقت داریم تا با تمام وجود همدیگر را در آغوش بکشیم.
برای تمامی لحظات خوبی که برام آفریدی ازت ممنونم.
چهار روزی پیشمون بود ولی کلی جا باز کرد...
من که طاقت بردنش رو نداشتم.
بیش از حد اهلی و دستی بود.
خلاصه...به قول باب اسفنجی اونم بعد این همه خاطرات خوبی که باهم داشتیم😂
طوطی رو بردن و جاش یه جوجه بلدرچین 10 روزه آوردن.
صدای عجیبی داره.
یاس میگه شبیه موتور ماشین هست که خراب شده باید ببریمش تعمیرگاه.
به نظر من شبیه بوق دنده عقب مینی بوس میمونه😕
بیشترین دغدغه اش مربوط به دوربین خیالی معلمشون بود که قراره کارهایشان رو به معلم گزارش بده.
زیر تخت و کمد و مبل رو حسابی گشت تا پیداش کنه ولی خبری نبود.
به من گفت مامان تو نمی دونی کجاست؟
گفت نه زمان ما معلممون کلاغ می فرستاد تا گزارش جمع کنه...
بعد حرفم کلی خندیدم
طفلی بازم نگرفت داستان چیه و پرسید مگه کلاغ هم میتونه حرف بزنه؟
خوش به حالتون دوربین الکترونیکیه و از کلاغ بدتره!
...
حالا خوبی مدرسه ها اینه ما هم اندازه محصلین از تعطیلات آخر هفته لذت میبریم:)
کسی بهت از همه نزدیکتره که از دورترین فاصله هم به یادته😌🙏
سوار شد.
منم رفتم سوار ماشین شدم تا سر ایستگاه تحویلش بگیرم.
ظاهرا سرویس تو حجم ماشین ها معطل شده بود.
یاس که پیاده شد سرش رو محکم به من چسبوند.
مادر هم سرویسی اش گفت دخترت تو مسیر کلی گریه کرد.
نمی دونم...شاید تقصیر خودمه اینقدر نازک نارنجی و وابسته شده.