خب گذشت.
فکرش از خودش سخت تر بود که تو این شرایط گلیم خودم و بچه رو به تنهایی از آب بیرون بکشم.
مامان هم اومد...خوبیش فقط حضورش بود و اگرنه یه جورایی بچه هام دو تا شدن!
از همه سخت تر صبح ها بود.
شب ها نخوابیدم ولی صبح زود بیدار شدم تا بچه رو شال و کلاه کنم و برسونم سر ایستگاه.
گذشت...
دروغ چرا؟ الان بیشتر از همه دلم برای آخرین ساعت شب تنگ شده که لای کتاب نیمه تمامم را باز کنم.
برچسبها:
خودم
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۸/۲۵ساعت
11 PM  توسط نگار
|
گفت بارسا برات عطر خریدم
تو فرودگاه نذاشتن بیارم
نشد که برگردم و بدم تو بار
خیلی دلم سوخت
سه ساعت گشتم تا برات بخرم
...
بارسا رو ندیدم
عطر هم نخواهم دید بی شک
ولی میدونم سه ساعت گشتن برای خرید عطر یه دنیاست
دل من هم براش سوخت.
برچسبها:
خودم
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۸/۲۰ساعت
11 PM  توسط نگار
|
همه هم قد و قواره اند تقریبا
بیشتر کلاس اولی
رفیقتان قدیمی از دوران مهد
حالا که قدشان به آموزش شنا رسیده با هم خودشون رو به حوض نقاشی رسوندن
گنجشکهای اشی مشی ما😊
جالبتر اینکه مربی اشان مربی سابق من بود
8 سال پیش در چنین روزهایی!
اول کلاس لپ یاس رو میکشه بعد میره تو سالن.
برچسبها:
دختری
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۸/۱۹ساعت
5 PM  توسط نگار
|
بعد کلاسش بردمش پارک
خودش تعجب کرد
معمولا من ازین کارا نمی کنم
از بس زرنگم
خوب...
چه عیبی داره
رفتم رو نیمکت نشستم
بازی و شادی بچه ها انرژی به آدم میده
دخترا یه روسری پهن کرده بودن رو زمین داشتن خاله بازی میکردن
چند تا پسر بچه هم مشغول فوتبال بودن
حتی اگه بچه هم نبود که ببری پارک بد نیست بری کنار زمین بازی بشینی تا شاد بشی از شادی کودکانه اشان😊
برچسبها:
خودم,
دختری
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۸/۱۵ساعت
11 PM  توسط نگار
|
این هفته بیشتر از هر زمانی به تولدت فکر میکنم.
مدام عکس فسقلی ها رو نگاه میکنم و به تو فکر میکنم.
عزیز دلم
تو رو تو تمامی لباسهایی که برات خریدم تصور میکنم.
دوست دارم از همه اشان با تو عکس بگیرم.
فکر کنم تو هم به اندازه من منتظری.
برچسبها:
خودم,
عزیز دلم
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۸/۱۴ساعت
10 AM  توسط نگار
|
از پاییز زرد و نارنجی و قرمز خاطره ی جدیدی ندارم.
آخرین تابلوی ذهنم مربوط به پارساله
سفر ما به همدان...
همدان پاییز زیبایی داره.
خیلی زیبا...
برچسبها:
خودم
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۸/۱۳ساعت
12 PM  توسط نگار
|
بی خوابم
سندرم روح سرگردان را به پای بی قرار این شب های طولانی اضافه کن جانم!
دلم ار نصايح خودم پر است
که این شب ها و روزها می گذرد
من می مانم و تو ای آرام جان!
برچسبها:
خودم
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۸/۱۲ساعت
12 PM  توسط نگار
|
تو مسیر برگشتم شبیه آخرین ماشینی که خریده بود رو تو جاده دیدم.
دلتنگ شدم
بابت همه روزهایی که گذشت
بابت خودم.بابت روزهایی که از دست رفت
روزهایی که نیست
خوب نزدیک سالگرد روزهای مریضی اش هستم
روزهای دعا...
گذشت
تو دلم گفتم حداقل به خوابم هم نمی آید...
عصر عمو خدا بیامرز باز به جای او به خوابم آمد
خدا بیامرز وصل کننده قوم و خویشی بود
تو خواب در بستر بیماری بود
گفتم عمو شکر خدا انگار خیلی بهتری
نگاه عزیزی کرد و گفت:
ساره جان منم مثل تو دلتنگم
آدمی که میدونه چقدر از عمرش مونده مثل کسی هست که میدونه تو کوزه اش چقدر پول پس انداز کرده.
عین جمله رو یادمه
دلم براش سوخت.دستی به سرش کشیدم و بوسیدمش.
علت دلتنگی اش رو عصر پیگیر شدم و فهمیدم
پادرمیانی کردم.
مثل خودش...همیشه وقتی که زنده بود.
دو طرف که اسباب دلتنگی اش شده بودند همدیگه رو حلال کردن.
ولی من هنوز دلتنگم...
هنوز به عین جمله اش فکر میکنم
برچسبها:
خودم
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۸/۰۸ساعت
6 PM  توسط نگار
|
خوب از مشق های ظاهرا کم و سه خطی بگذریم
الان شده رسم التحریری
سخته...
درسها فرق کرده
مثل بچه ها
هی...
الان تو مرحله صدا کشی افتادیم
برچسبها:
دختری,
مدرسه
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۸/۰۶ساعت
11 AM  توسط نگار
|
هیچ مرکبی رامتر از بی خیالی به مقصد نمی رساندت!
برچسبها:
خودم
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۸/۰۲ساعت
6 PM  توسط نگار
|