نگار یارا

حوصله ام بکشد اینجا را هم گردگیری میکنم🌿🌿

زبان دختری

صبح:

ماشین نداشتم خانه مان شدم. همسری باباجون رو برده بود فرودگاه.

ظهر:

ملحفه های خیس رو بر در و پیکر آویزان می کردم.

یاس گفت مامان چقدر خونه ما مهمون میاد.

راستش خودمم خسته بودم،آقا رادین تمام انرژی منو دریافت میکنه و چیزی برای امور غیر حیاتی نمی گذاره.

ولی سرحال گفتم: مامان مهمون حبیب خداست.

دختری حاضر جواب داد:

اوووه مثل عصر یخبندان که دایناسورها میان و ببره میگه انگار مهمون داریم و اون پیرزنه مادر سید میگه بذار بیان مهمون حبیب خداست!


برچسب‌ها: خودم, دختری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۵/۳۰ساعت 12 AM  توسط نگار  | 

مثل افسانه بی اندازه بودی

تو مسیر بیشتر پاشایی گوش میدم.

این روزها...

ترانه با صدای پاشایی ؛

دل دنیا رو خون کردی تو اینجوری که رفتی!

من رو بیشتر یاد تو میندازه

آقا محسن حججی ،شیر مرد بیشه ی شغالها!


برچسب‌ها: مدافع حرم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۵/۲۶ساعت 2 PM  توسط نگار  | 

یک شب هوای گریه،یک شب هوای فریاد

همه ی روزهای خدا شیرینی ندارن که

قرار بود روزی که جدا شه من یکی شیرینی بدم.

 امروز تلخی خبرش یاد رو از قولم برد.

 پای کسی جز خودشون وسط ماجراست،بچه ها.

بزرگ شده اشون رو داریم که نه به دنیا خوش بین هستن و نه به بچه دار شدن و نوع بدتر از اون اعتماد نکردن به کسی برای زندگی!

...

بهش گفتم بعد ۹ سال ازدواج حداقل یه بچه بیارید یکی سخت نیست که؛

میگه میخوام مطمئن بشم مثل خودم بچه طلاق نمیشه!

+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۵/۲۶ساعت 12 AM  توسط نگار  | 

هوهویت کجاست

به بهانه پارچه هدیه خاندان هم عروس جان رفتم یه خروار پارچه خریدم.

تا حدودی به سرگرمی گذشته روی آوردیم؛

رفتن پیش خاله خیاطی غرغر شنیدن از گل دختر.

در عوض نمی خواد دور بازار بگردیم یه مانتو با سایز عجیب کنونی بنده پیدا شود.

سایز منو تو بردی بالا پسر جان:))


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۵/۲۵ساعت 12 AM  توسط نگار  | 

تو بودی آن دم صبح

ابرهای سفید معلق مانده در سقف آسمان

هوا شرجی شده

دریا کم موج

خیلی که بپایی سموری موذیانه از بین شمشادهای پارک ساحلی رد بشود.

مرداد کم جاگیرتر شد

آن سال مرداد جان ماند تا تو بیایی

دختر مردادی ام

ابر سفید پر سایه ی خانه ما

صدای زندگی 

یاس عزیز

این روزهای بلند بیشتر بهانه ی تولد داری

خانم شدی دیگه!

 


برچسب‌ها: خودم, دختری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۵/۲۳ساعت 10 AM  توسط نگار  | 

صبا گر چاره داری وقت وقت است

...

خیالش لطف‌های بی‌کران کرد

چرا چون لاله خونین دل نباشم

که با ما نرگس او سرگران کرد

که را گویم که با این درد جان سوز

طبیبم قصد جان ناتوان کرد

بدان سان سوخت چون شمعم که بر من

صراحی گریه و بربط فغان کرد

صبا گر چاره داری وقت وقت است

که درد اشتیاقم قصد جان کرد...

 


برچسب‌ها: خودم, از خوابهایم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۵/۲۲ساعت 11 AM  توسط نگار  | 

مقصد جانم تویی!

پسرک بانمک ما هشت ماهش تمام شد

چهار روز پیش؛

جلوی آینه ایستاده بودم که متوجه شدم دستبندم نیست

کی افتاده و کجا رو اصلا یادم نیست

شاید چند رو و یا چند هفته پیش

ولی هشت ماهگی فرصت نمی دهد به حافظه ی من

دست دراز میکنه به سمت هر چیزی که می بینه

دنده ماشین را خلاص می کنه

تو فروشگاه بلند صدام میکنه؛مامان

خوراکی را از هر زاویه ای تو دستمون ببینه

مدام میگه:ده ،ده ،ده

گل پسر با من نینجا فروت بازی میکنه و هنوز از خوشمزه ترین خوراکیهاش موبایل بنده است.

هشت ماهگی نصفه شب از خواب بیدارم میکنه و عسل خنده تحویلم میده.

هشت ماهه گل خانه ی ما شدی

هشت ماهگیت به خیر! 


برچسب‌ها: خودم, پسری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۵/۲۲ساعت 12 AM  توسط نگار  | 

چقدر هوای برای دوست داشتنت خوب است.

امروز دقایقی بعد ساعت ۱۷ گل دختر به جمع ما پیوست.

اولین نتیجه مادری و دومین نتیجه پدری.

هر جوری بود تا ۱۰ شب خودم رو رساندم بهش...

حضور و حس فرشته ای که فرستاده ی خداست حال آدمها رو بهتر میکنه.

خدایا شکرت.

عجیب زمان زود میگذره؛ انگار دیروز بود که برای اولین بار بعد تولد تازه پدر به دیدنش رفتیم.

به قول مامان خدا دامن همه ی جووونا رو سبز کنه😏

پ.ن:ثریا پیام داد رسیدن به دنیای پر رنج و درد مبارک باشه.داستان عجیبیه دنیا و شادیهاش!

 


برچسب‌ها: تولد
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۵/۱۹ساعت 1 AM  توسط نگار  | 

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

دریایی نبود

ابر نبود

 آبی فیروزه ای بود

نور نبود

و باز هم ابر نبود

آفتابی بود و نم نم می بارید

هوشیاری بیدار نبود

ساعتی از غروب خورشید رفته بود

گیج بودم برای لحظه هایی 

میان دریای مواجی سر میخوردم

 ازین زمان طولانی عبث که گذشت دیگر تهوعی نداشتم.

بیدار بودم

 ابر و اشعه ای نور جلوی صورت ماهش نبود...

 ماه هم نبود!

روشن بود ... 

چه خوب بود.


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۵/۱۶ساعت 12 AM  توسط نگار  | 

اما  دلبسته یاران خراسانی خویشم   

دلم مشهد میخواد

نه با پرواز و ترانسفر حرم و هتل پر ستاره

دوست دارم خوابم ببره و با صدای شاگرد اتوبوس بیدار شم و با بوی عطر سحر سلام از دور بدم.

دلم مهمانسرا و حسینیه میخواد و یه مشت عاشق دعا و نماز و قرآن 

دوست دارم مجاور کوچه پس کوچه های دراز نزدیک حرم باشم تا با چادر گل گلی بشه بدون توقف به نماز حرم رسید...

السلام امام الرئوف!


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۵/۱۳ساعت 7 PM  توسط نگار  | 

من از بلندی روزهای بی تو می ترسم

بهش گفتم

به به چه لباس قشنگی داری

خواستم روحیه بدم

لبخند به لبش نیومد

تا روسری جدیدش رو پوریا سرش کرد و با همون لباس ازش عکس گرفت

شد آخرین عکسش که رفت بالای تاقچه اتاق

یاس بهترین کار سفالش یعنی پرنده سبز سفالی زیبایش رو گذاشت کنار قاب عکس.

رنگ بال پرنده و لباس مامان منیژه اش یکیه.

گفتم یاسی هنوز به یادش هستی...

خودش رو جمع کرد و گفت ازین حرفای احساسی نزن.


برچسب‌ها: دختری, مامان منیژه
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۵/۱۱ساعت 7 PM  توسط نگار  | 

گاهگاهی جاده ها از شهر مقصد بهترند

دختری کلاس آموزش سفالگری رو دوست داره.

یه دور سفال رو میسازند

جلسه بعدش رنگ میزنن.

طبع بچه ها با گل بازی جور در میاد.

استادش هم گفته یاس کار حجم سازی با دستش از بقیه هم کلاسی هاش بهتره.

امروز میگفت مامان دیگه جا شمعی نخر خودم برات درست میکنم.


برچسب‌ها: دختری, سفالگری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۵/۱۰ساعت 7 PM  توسط نگار  | 

حواس جمع مرا تار و مار کرد

مهره های پرده رو که کنار تخت خواب بود با قیچی چیدم

از پایین تا بالا

روزی که پرده ی خوشگل خواب رو میزدم فکر نمی کردم مجبور شم از چنگ یه موش کوچولو مهره چینش کنم.

هر چی باشه باید علاج واقعه قبل وقوع کرد!

دیروز سه بار حادثه داشتن آقا جان

دو بارش غلتیدن و پرت شدن از مبل و تخت بود.

خیلی بلاشده.لحظه ای چشم ازش نمی شه برداشت.

دیشب تا ساعت یک تخت جابجا کردیم و کلا اتاق خواب دیس دیزاین شد.

تخت رو دو کنج کنار دیوار گذاشتیم و تاج تخت هم کنج سوم و من هم کنج چهارم حفاظت شخص رادین خان شدم.

سر یاس ازین برنامه هانبود.طفلی فقط جیغ داشت و بس...

در عوض امروز بلوز شلوارک جدیدش رو پوشیدم؛ همون طور که تصور کردم خیلی بانمک شد.

بعد جیغ و ذوق کلی هم رو بغل کردیم... ری استارت شدم و پر انرژی😏


برچسب‌ها: خودم, پسری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۵/۰۹ساعت 10 PM  توسط نگار  | 

فروشنده

داشتن میرفتن کلاس نقاشی 

گفتم خوب که من فروشنده رو ببینم 

فیلم های اجتماعی رو دوستدارم.

همسری بی تعارف گفت اشتباهت همینه.

بدم نگفت.بعدش سردردم بیشتر شد.

فیلمش فوق العاده جالب بود.

نمایشنامه ای که تطابق با زندگی واقعی بازیگرانش داشت.

جالب اینکه خانم مطلقه بود.مرده هرزه بود.زن بدکار بود.خیانت و خشونت بود.

خوب فرهادی جان اگه دو سه تا از عوامل بالا رو حذف کردی و برا فیلم بعدی هم اسکار بهت دادن ای ول داری!!!

پ.ن: ما تو خونمون به مارمولک میگیم اسکار(کارتونش رو که دیدین؟)


برچسب‌ها: فیلم, فروشنده
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۵/۰۸ساعت 4 PM  توسط نگار  | 

صبح از پشت خنده ی تو طلوع کرد

دندان شیری گل دختر نمی افته.

باز دندان اصلیش پشت دندان شیری رشد کرد.

طفلی مجبور شد بره مطلب تا دکتر با انبر دندان را بکشد.

خوب ما هم برای قوت قلبش رفتیم تو اتاق دکتر.

رادین هم از گریه ی یاس گریه اش گرفت.

اینجاست که باید گفت هی...

در عوض هر وقت بخوایم کلی ذوق کنیم دهانش رو باز میکنه و تاج کنگره ای دندان اصلی جدیدش رو که کمی بیرون زده نشونمون میده.

شیرین شده...چه شیرینی!


برچسب‌ها: خودم, دختری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۵/۰۶ساعت 12 AM  توسط نگار  | 

زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست

قند عسل با روروک دنده عقب میگیره؛ فرز تغییر موقعیت میده.

شمعدانها رفتند در ارتفاعات دکوری

آیینه در اتاق خواب سرگردان 

میزشان در راهرو 

خلاصه تغییرات هشت ماهگی مشهوده.

سینه خیز کمی جلو میره

تا میاد از تخت بپره پایین پاهاش رو دستگیر میکنیم.

عزیز دل بی دندان

غرغرهایش بعضی روزها خسته کننده میشه مثل امروز.

خوب خلاصه بزرگ شدن هلوی خوشمزه ای که لبخند به لب پیر و جوان میاره و سوژه عکس بی خبر رهگذران می شود خیلی هم ساده نیست

کلی پاش زحمت رفته.

هنوز هم کمتر شبی هست که ۳ ساعت بی وقفه خوابیده باشم.

بزرگتر میشوی

شیطونتر میشوی عزیز جان.

 

 


برچسب‌ها: خودم, پسری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۵/۰۲ساعت 8 PM  توسط نگار  |