از لابه لای قفسه کتابها گنج پیدا می کنیم.
کارت عروسیمون رو آرام بیرون کشیدم و نشون یاسی دادم.
اولین بار بود می دید.
یه نامه بانمک هم از دوست شاهد پیدا کردم فکر کنم حدود ۲۰ سال پیش نوشته شده بود.
تو نامه خبر فوت پدرش و ازدواج دوست دخترش رو به همسری رسونده بود.
داریم بار میکنیم...خنده داره.
به قول همسری اثاث کشی هم برای خودش تفریحه.
البته یه ماهی فرصت داریم تا کوله بار یازده ساله مان را جمع کنیم.
سعی میکنم از وسیله های اضافه دل بکنم تا سبکبارتر شویم.
برای پهن کردنش هم به لطف تعداد زیاد خوابها عجله ای نیست.
با یه روش نوین اتیکت های چهار رنگ اولویت چیدن و باز شدن بسته ها و اینکه قرار در کدام طبقه ساکن شوند را قرار است تعیین کنیم.
هیچکس قدر رادین ذوق خونه در هم برهم رو نداره😏
برچسبها:
خودم
+ نوشته شده در ۱۳۹۷/۰۳/۳۱ساعت
2 PM  توسط نگار
|
یاسی مدل لباس تولدش رو انتخاب کرد.
پرنسسی مدل سیندرلا
با همون جزییات حتی در تل سر.
عکس لباس به دست کلی دور شهر چرخیدیم تا تور و پارچه و نوارش رو جور کنیم.
۳۰ تومان جریمه و هزینه عینک دودی من که آقا رادین شکست رو جمع می کردیم ضرر خرید بیشتر از نفعش میشد😎
خوب...
بعضی درس ها ناچیز هستند ولی کاربردی.
مثل اینکه حواستون باشه زعفران ساب رو نشویید.
منم اگه قبل استفاده نوشته ی روی جعبه رو میخوندم الان شکل زعفران سابم دلچسب تر بود.
ولی بازم در مقابل تجربه ی ۱۱ سال پیشم که مخلوط کن وصل به برق رو گرفتم زیر آب و جان سالم به در بردم زعفران ساب شسته عددی به شمار نمیاید.
امروز هم گذشت و ما یه روز به پایان چرخه حیاتمان نزدیکتر شدیم.
(والسلام)
برچسبها:
خودم,
زعفران ساب
+ نوشته شده در ۱۳۹۷/۰۳/۲۸ساعت
12 AM  توسط نگار
|
داستان واکسن ۱۸ ماهگی هم به خیر گذشت.
وقتی خانم بشکار رو تو اتاق واکسیناسیون دیدم انگار دنیا رو بهم دادن.
گل پسر جان دو تا تزریق داشت و یه قطره خوراکی.
وقتی اومدیم خونه و به یاس گفتم که اصلا گریه نکرده باورش نمی شد.
خوب اینم از اندک مزایای پسرداریه😎
با نمک ترین لحظه ی هجده ماهگیش؛
صحنه ی رقصیدنش روی پنجه پا بود، با دستای باز کنار زینب خاله😘
برچسبها:
خودم,
پسری
+ نوشته شده در ۱۳۹۷/۰۳/۲۲ساعت
3 PM  توسط نگار
|
مهرآباد خلوت بود.
ساعت ۵.۵ صبح
یه لنگه کفش آقا رادین دیشب تو امامزاده صالح جا مونده بود.
تو اون شلوغی کالاسکه رو جمع و جور دنبال خودم می کشیدم تا به کسی نخوره.
راستش بی خیال افتادن کفش و بالش پسرک بودم.
سفره های کوچک افطار خانواده ها کنار هم مثل گذشته با صفا بود.
تجریش با طعم نمک نذری.
سفر خوبی بود؛ یا مهمان داشتیم یا مهمان بودیم.
رمضان عزیز زودتر گذشت.
برچسبها:
خودم
+ نوشته شده در ۱۳۹۷/۰۳/۱۶ساعت
10 PM  توسط نگار
|
یه سوزی داره.
دلشون حرمه همسران مدافع حرم.
می گفت ۲.۵ سال دعای حصار برای مصطفی می خوندم.
بار آخر نشد دعا رو کامل کنم.
روز تاسوعا گفتم من که هنوز راضی نیستم پس اتفاقی نمی افته.
یاد حضرت زینب افتادم و گفتم خدایا هر چی تو بگی.
...
اتفاقی قبل افطار مهمان دل شکسته همسر شهید صدرزاده شدم.
یاد دیدارهای خانواده شهدای دوران دانشجویی افتادم.
اونم بعد افطاری.
بعضی چیزهای خوشمزه ای میپختن.
جای بچه هاشون جلوی ما میذاشتن.
برچسبها:
خودم
+ نوشته شده در ۱۳۹۷/۰۳/۰۹ساعت
10 PM  توسط نگار
|
خوب؛ مدرسه خوب کجاست؟
به در و دیوار و شهریه بالا نیست که؛
برو تو یه سلامی خدمت مدیرش عرض کن و اگه آدم شناس باشی میفهمی مدرسه خوبه یا نه!
البته پدر و مادری که تو خونه از دیدن برنامه های خصوصی جلوی بچه ی به روزشان کوتاهی نمی کنن(دیدم که میگم) نباید تو مدرسه هم خیلی حساس باشن.
زندگی تو کشور اسلامی تنها دلیل مدینه فاضله بودنش نیست.
مردم مسلمان هم میخواد.
به نظر من که بهتر که فقط افراد متدین بچه دار شوند و بقیه با سگ و گربه هاشون سر کنن.
یاسی رو آوردم مدرسه شهرک؛خانم موسوی مدیر جدید به دلم نشست.
فرزانگان هم خوب بود.
+ نوشته شده در ۱۳۹۷/۰۳/۰۹ساعت
4 PM  توسط نگار
|
وقت نبود برنج خیس نداده ریختم تو قابلمه با آب سرد و زیرش رو روشن کردم.
یادم نیست کی به یاسی قول داده بودم ماه رمضان براش شله زرد میپزم.
به قول بازیگر دودکش حالا موندم تو اومپوز:)
باید نسبت مواد لازم رو سرچ کنم.
برچسبها:
خودم,
دختری
+ نوشته شده در ۱۳۹۷/۰۳/۰۷ساعت
5 PM  توسط نگار
|
امسال مسجد نرفتیم.
گفتیم ثوابش بیشتره.
گل پسر رو نمیشه با کالاسکه برد اگه هم آزاد باشه یه تنه سفره کل مسجد رو بهم میریزه.
خوب در عوض سر افطار دو تا گنجشک ناز با دهان باز داریم که عاشق سفره ی افطارن.
اگه وقت بشه خودمون هم یه چیزی می خوریم:)
برچسبها:
خودم,
پسری
+ نوشته شده در ۱۳۹۷/۰۳/۰۶ساعت
2 PM  توسط نگار
|
شکر خدا خطر اثاث کشی دور شد فعلا.
خانه ای که برای جابجایی در نظر داشتیم مقبول نیفتاد.
با آقا رادین کی جرات داره ازین فکرهای طنز کنه!
تابستان برای ما که رسید،
از اواسط اردیبهشت.
...
یاسی از روزه زیاد میپرسید.
آخرش گفت خوب من روزهایی که ماکارانی داریم روزه میگیرم.
فکر نمی کردم اینقدر ماکارانی خوردن براش سخت باشه😉
برچسبها:
خودم,
دختری
+ نوشته شده در ۱۳۹۷/۰۳/۰۳ساعت
12 AM  توسط نگار
|