ده دقیقه به ده مانده بود.
رادین هنوز سر میز صبحانه بود و من هم چای ام سرد نشده بود.
نگاه به پنجره کردم.
یاد خوابم افتادم؛ آقای اعتماد نیامده بود و ما هم یادمان رفت که بهش بگیم.
گفتم کاش مثل خوابم نیاد...سر ساعت ده اومد از پنجره قبل اینکه زنگ را بزند دیدمش!
فقط یک ساعتی ریاضی کار کرد و رفت.
تمام مینی کوکی های ظرف رو با آب و چای خورده بود😜
برچسبها:
خودم,
دختری
+ نوشته شده در ۱۳۹۷/۱۰/۲۸ساعت
6 PM  توسط نگار
|
سی و شش تمام!
اولین نفر سمیه تبریک گفت.
از همه صمیمی تر پرستار رادین تبریک گفت که پیامش شرمنده ام کرد.
بهترین هدیه رو از یاس گرفتم و کار دست خودش بود.
سال پر کار و پر خیری بود.
شکر خدا🌹
برچسبها:
خودم,
تولد
+ نوشته شده در ۱۳۹۷/۱۰/۲۴ساعت
6 PM  توسط نگار
|
پارسال دعا کردم یاسی ایشالله یه معلم سختگیر گیرت بیاد پوستت رو بکنه!
امسال یه معلم گیری داره که پوستمون رو کنده.
با این هفته یک ماهه داره امتحان میگیره😶
نتیجه اینکه مواظب نفرین ها باشیم😣
برچسبها:
یاسی,
مدرسه
+ نوشته شده در ۱۳۹۷/۱۰/۱۷ساعت
10 PM  توسط نگار
|
امتحان هدیه؛
یاسی نماز روز عاشورا را باشکوه برگزار می کنند چرا؟
چون امام حسین برای دفاع از اسلام و نماز شهید شد.
یاسی:ای وای!یعنی تقصیر نماز شد.
من دیگه نماز نمی خونم😯😯😯
برچسبها:
خودم,
دختری
+ نوشته شده در ۱۳۹۷/۱۰/۱۲ساعت
4 PM  توسط نگار
|
خاله زهره گفت کارهای عجیبی که بچه ها انجام میدن رو پشت قابهایش یادداشت می کنه و تاریخ می زنه.
به منم گفت همین کار را انجام بده.
راستش دیروز یاس واقعا کار عجیبی کرد.
بعد چهار ساعت بازی با دوستاش اومد و گفت مامان گشنمه نان گرم کن.
منم براش گذاشتم و شکلات صبحانه رو آورد.
آخرهاش بود و نشانی شکلات بعدی رو دادم.
بعدم رفت حمام و تو وان یه دل سیر حباب بازی کرد.
باز کنار دستش سه تا شکلات مدادی گذاشته بود.
میز رو جمع می کردم؛ دیدم دو تا شیشه شکلات صبحانه هم وزن هستن.
درشون رو باز کردم دیدم خالی هستن...و
وارفتم...یاسی چه جور ۴۰۰ گرم شکلات خورده بود😎😘😋😋
برچسبها:
خودم,
یاسی
+ نوشته شده در ۱۳۹۷/۱۰/۰۷ساعت
3 PM  توسط نگار
|
جوجه ی کوچولو دم آشپزخانه رفت تو سبد اسباب بازی اش.
کله اش رو بالا گرفت و گوگولی گوگولی کرد...
من دیگه چی از خدا میخوام😘😘
برچسبها:
خودم,
پسری
+ نوشته شده در ۱۳۹۷/۱۰/۰۴ساعت
12 AM  توسط نگار
|