نگار یارا

حوصله ام بکشد اینجا را هم گردگیری میکنم🌿🌿

چرا زیبا نمی بینیم؟

میگه خوب...

امروز چندمه؟

آها دو روز دیگه باید حقوقم رو بریزی!

خلاصه این ماه یه حقوق گیر اضافه کردیم.

یاسی عزیزم مربی کمکی کلاس بابا شده و به دوستاش تیراندازی با کمان یاد میده🍓😙😗

دخترک مردادماهی من خانمی شده ماشاالله🎂


برچسب‌ها: دختری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۹/۰۴/۲۹ساعت 8 PM  توسط نگار  | 

ای گل بی نظیر من!

گلدان آنتریوم را اول صبح زدیم زمین.

شنبه خلوتی بود ..

همه مریض ها خواب مانده بودند انگار!

از لای انبوه ریشه ها دو دسته گل بزرگتر و دو تا بچه آنتریوم جدا کردیم.

زینب یکی از بچه ها را برد.

منم یک دسته گل با دو تا گل قرمز قلبی رنگ و یک بچه آتتریوم که برگهای قلبی نو دارد و یک غنچه ی کوچک.

دلم برایش غش میرود.


برچسب‌ها: خودم, گلدانهایم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۹/۰۴/۱۵ساعت 1 AM  توسط نگار  | 

خیلی دلم گیره؛خیلی گرفتارم

بچه رو به بچه میسپارم

بچه ها را به خدا!

میرم سرکار...

خانم پرستار جدیدتر نیامدند و جواب تلفن هم ندادند.

عصر رفتیم زنگ همسایه اش را زدیم گفت رفتن شهرستان.

با پرس و جو معلوم شد پدرش فوت کرده.

اینم از ادامه احوال ما.


برچسب‌ها: خودم, پرستار کودک
+ نوشته شده در  ۱۳۹۹/۰۴/۰۸ساعت 9 PM  توسط نگار  | 

دیدار تو ازین جهان وز آن جهان به

فرحناز بود،سمیه عزیزی و خیلی های دیگه.

فرحناز دستم را گرفت.

انگار امتحان بود ...نه یک جلسه معمولی ...

امتحان روز آخر دنیا بود شاید هم این دنیا نبود.

من هراسان بودم... هنوز برای پایان امتحان آماده نبودم.

برای فرحناز تعریف کردم که گرفتار خداحافظی و دل کندنش هستم.

می دودیم و بین آدمها را میگشتم!

...

سومین کتاب فردریک بکمن هم تمام شد ، بریت ماری اینجا بود.

بر خلاف انتظارم آخرش فوق العاده بود.

خودمم فکر نمیکردم که بریت ماری صبح آخر بورگ را با ماشین سفیدش که در آبی داشت اینطور ترک کند.

چه کار خوبی کرد ، در خانه ای را نزد البته بریت ماری بچه ای نداشت و تنها به یک بالکن دلبستگی داشت !

ولی من بچه دارم و قرار است بالکنم هم بالکنی شود اساسی!


برچسب‌ها: خودم, فریدریک بکمن, بریت ماری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۹/۰۴/۰۳ساعت 3 PM  توسط نگار  |