نگار یارا

حوصله ام بکشد اینجا را هم گردگیری میکنم🌿🌿

زبان یاسی

آلبوم درست کرده ام داخل قاب های منبت

یاسی چهار زانو نشسته بود و با من زل زده بود به شاهکار هنری مادر.

گفتم یاسی اگه گفتی عکسه مامان بزرگ کجاست؟

یه نگاهی به عکس ها کرد و مامان رو پیدا نکرد و گفت:

مامان بزرگ رو خوردی رفته تو دلت!

  پ.ن: چند وقت پیش آلبوم ورق خورد به صفحه ای که یاسی نبود بهش گفته بودم مامان تو تو دلم بودی،خورده بودمت!

  توصیه نوشت: شماهم درست کنید یه قاب از لبخندهای واقعیتون از کسایی که وقتی می بینیدشون واقعا لبخند می زنید.

+ نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۴/۳۱ساعت 11 PM  توسط نگار  | 

کودکان احساس! جای بازی این‌جاست.

  بعد افطار باشد،سفره شامت هم جمع شده باشد،ظرفهایت هم شسته شده باشد و سحری ات هم پخته باشی و در یک کلام هلاک باشی!

  بی حال روی کاناپه افتاده باشی و بچه ات با شیطنت کودکانه اش همان قورباغه ای که ازش ترس داشتی ولی مخفی می کردی را بیاورد بندازد رویت و بترسی تا هرهر بخندد!

یه غورباقه ای دارد دختری چندش آور از جنس لاستیکی است و بسیار طبیعی و مارمولکش هم ساخته اند!

حالا دیشب دختری نقطه ضعفمان را گیر آورد و آنقدر این قوربابه را داخل یقه ما انداخت و خندید که نگو


برچسب‌ها: دختری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۴/۲۶ساعت 1 PM  توسط نگار  | 

درباره ی رودی که تبدیل شد به یک جاده/خاطرات رمضان

ماه رمضان دانشجویی سخت بود و زندگی خوابگاهی سخت ترش هم میکرد!

  البته مشکلی نبود بابت افطاری و  سحری،غذایمان از سلف خوابگاه بود با کلیه متعلقات آن از قبیل زولبیا بامیه ،شیر و خرما و حلوا و ...

سختیش شاید همان سر صف سلف ایستادن بود و گرم کردن غذای سحری،دم کردن چای افطار و سحر.

  رمضان مبلغ به خوابگاهمان می اومد و شفاف ترین خاطره ی من به خانم قربانپور بود که همسرشان هم مبلغ خوابگاه آقایون بودند،اتاقش ته راهرو ما بود و وقتی به خوابگاه می رسید صدای آرام بسم الله گفتن هایش راهرو را پر می کرد.

بسم الله گفتن های من هم یادگار حاج خانم قربانپوره!

تا نیمه های شب به اتاقش رفت و آمد بود به جز جلساتی که در نمازخانه و اتاق مشاوره خوابگاه داشت.

  یه جلسه فوق سری هم با نوعروسان خوابگاه داشت که ما مجردها گوش هایمان تیز میشد و چقدر اتفاقات اون روزها هیجان های خاص خودش را داشت.

این زوج روحانی میانسال بودند و جالب آنکه بچه نداشتند و کلی عاشق هم و دانشجوها بودند.

چند سالی می آمدند و یک بار هم ما با اردوی دانشجویی رفتیم قم و استقبالمان  آمدند.

  پ.ن:سال اولی بودم و قبل نماز کتری رو گذاشته بودم روی اجاق و بعد نماز جماعت هم کلا یادم رفت که چیزی روی اجاق جامانده، پچ پچ بچه ها در راهرو یادم انداخت که سری هم به آشپزخانه بزنم و برای اولین و آخرین بار یک کتری را دیدم که کاملا به رنگ زرد تبدیل شده و می درخشد.


برچسب‌ها: از کمد خاطراتم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۴/۲۱ساعت 5 PM  توسط نگار  | 

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد

ماه خوب همه ی سالهایم

قصه ی من را می بینی!

قصه ی سرگشتگی ابنا بشری

غصه ی یک فانی برای خواستهای بی پایانش

دلتنگی گاه و بیگاه یک مادر برای بوی خوش موی طفلش

نمی دانم باز هم بدرقه ات خواهم کرد یا نه؟

تا نسیمت وزید این بار

 من به خود لرزیدم از بوی خوش بانگ الرحیل!

قصه ی دلتنگی من کوتاه است

در برابر رحمت قدرهایت و نامه ی سرگشاده ی اعمالم

والسلام

 


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۴/۲۰ساعت 3 PM  توسط نگار  | 

داروهای سفره سحری و افطار

  از قدیم الایام مامان سر سفره سحری ب کمپلکس هم می آورد یا ازون قرص های صورتی مولتی ویتامین که معرف حضور هست.

  اون زمان بضاعت داروهای تقویتی و اشتها آور همین قرص های صورتی و قهوه ای بود با بوی تند ب کمپلکس!

  به رسم اون روزا من هم کپسوژله  زینک پلاس میارم با سحری،پنتوپرازول و فاموتیدین و کلیندیوم سی هم PRN!


برچسب‌ها: قرص اشتهاآور, زینک پلاس
+ نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۴/۱۹ساعت 1 PM  توسط نگار  | 

درباره ی رودی که تبدیل شده به یک جاده/آلبوم

عکس نوشت: سر در دانشکده،یاسی همراه یک نوآموز

 

عکس نوشت:لی لی لی حوضک!

این حوض جلوی خوابگاه ما بود

 

عکس نوشت:این تاب در حیاط پشتی خوابگاه بود و محل تفکر

 

عکس نوشت: این عکس یه دنیا خاطره در دل خود جای داده!

هر جمعه ما مثه کوزت البسه شسته شده را کول کرده و خیلی مرتب همراه چوب رختی در این مکان پهن می نمودیم!

این محلی هم که ستاره شده برای مکالمات فوق سری بکار رفته!

عکس نوشت:نمایی از پوشش گیاهی حیاط .


برچسب‌ها: خوابگاه دانشجویی, خاطرات دانشجویی
+ نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۴/۱۷ساعت 8 PM  توسط نگار  | 

من به یک آیینه یک بستگی پاک قناعت دارم.

صبح :

مامان می گفت همه از شهرستان می آیند تهران شما چطور اومدید تو این دهات عادت کردید حتما؟

صبح:

  من ته دلم عاشق گل های کاغذی روبروی پنجره سینک آشپزخانه ام می شوم،عاشق اولین باری که عکس خانه امان را در موبایل همسری دیدم اولین روزی که فرش ها را باز کردیم و بی توجه به ساعت تا نیمه شب یک نفس کارتن ها را باز کردیم.

من:

کارتن ها را باز می کردم و هنوز عاشق تشبادم.

  هوای خنک در گرمای تهران از پنجره خوابم می وزد ،شب ها که صدای لق زدن تسمه کولرهای آبی  را فقط می توان شنید اسپیلیت را از سرما خاموش می کنم !

من:

  دلم گره خورده به جنوب حتی حالا که دلم کمی هم تنگ خانه ام می شود که از بامش همه چراغک های تهران را می شود دید. در گرمی تابستان نسیم خنک می وزد از پنجره اش و همه زمستان برف لانه می کند در باغچه کوچکش!

من:

با غرور به مامان می گم:

  آره دیگه...ما عادت کردیم به اینجا، اخت شده ایم با نارنج های گرمازده ی حیاط خانه مان با خرمای خاصه و پرپیل سر سفره مان!

من به سیبی خشنودم...

من به یک آیینه یک بستگی پاک قناعت دارم...

ماه در خواب بیابان چیست؟

(سهراب)

+ نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۴/۱۴ساعت 12 PM  توسط نگار  | 

جان شیرین خوش است!

مشغوله قلب خانه بودم(آشپزخونه داری)

یاسی رو دیدم که با اره پلاستیکیش می کوبه رو فرش؟!

چیه مامان؟

مورچه ها رو داغون داغون می کنم!

چند لحظه بعد ماشین پورشه سبزش رو روی سرش بلند کرده و در حالیکه مارچ نبرد می نوازد به همان سمت اتاق می دود...

چیه مامان؟

می خوام ماشین رو بکنم تو حلقش(حلقه مورچه بیچاره که جان  شیرین دارد ،ببخشید داشت)

پ.ن: این مورچه کشی یه سنت قدیمی بوده در بچه های مهد کودکی تا جایی که به یاد دارم!

+ نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۴/۱۲ساعت 7 PM  توسط نگار  | 

یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد .

آبنبات (ماهی شب عید یاسی جون) مرد!

یواشکی تنگش رو گذاشتم روی فریزر تا نبینه و غصه بخوره و سر وقت بیرون بندازمش.

حالا هر وقت سراغش رو می گیره می گیم رفته تو آسمون پیش ستاره ها.

دختری شب ها بی خبر در خانه را باز می کند تا به آبنبات شب بخیر بگوید و براش دست تکان بدهد.

شب بخیر آبنباتی.... بای بای!

 

+ نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۴/۱۰ساعت 6 PM  توسط نگار  |