براش شلوار گرمکن خریدیم.ازونایی که زنگ ورزش می پوشیدیم و مایه رسوایی بود!
دو تا خطه سفید کنار هم رو هر پاچه اش داشت.
روزی که ورزش داشتیم زیر شلوار مدرسه می پوشیدیم و زیر جوراب می زدیمش ،اگه مهارت کافی نداشتیم از شلوار بیرون می زد و خنده دار می شدیم.
اون موقع اونایی که مدتر بودند ساق هایی که زیر کف پا فیکس می شد می پوشیدند که من کلا از پوشیدنش خجالت می کشیدم چون به پا می چسبید.
خلاصه دختری شلوار گرمکن صورتی رو پوشیده، گرم شده و بالا پایین می پره!
برچسبها:
دختری
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۹/۲۸ساعت
11 AM  توسط نگار
|
پوستر مولاژ گوش رو از پشت کمدش پیدا کرد. خوشش اومده ،تنها اشکالش این بود که تند تند سوال می کرد و ما هم از کل اجزای گوش بیرونی،میانی و داخلی اسم لاله و حلزون گوش یادمون بود و پرده صماخ.
یواشکی کتاب فیزیولوژی رو باز کردم تا اسم استخوان های گوش رو مرور کنم.
پوستر رو روی دیوار اتاقش نصب کردم.
روی میز نشست و دست میذاشت روی هر قسمت تا درس پس بدم.
حلزون رو نشون داد.
گفتم:حلزونه گوشه.
سرش رو تکون داد: آره مثله گری کوچولو(حلزونه باب اسفنجی)!
برچسبها:
دختری
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۹/۲۶ساعت
11 PM  توسط نگار
|
باب اسفنجی زبون سندی سنجاب رو می کشه تا رکورد درازترین زبون تو کتاب رو بشکنه!و در پایان داستان باب رکورد فداکاری برای کمک به دوستش رو می شکنه.
رحمت به این کارتون که حداقل تو هر قسمتش یه حرف و درسی داره .
معمولا یاسی میشه یاس اسفنجی،خوش قلب و مودب، سرگرمیش هم حباب صابون درست کردنه مثله باب.
عصرها ویلای من مهران مدیری رو می بینیم.
شب هم باید ادای جمشید و هدایت رو در بیاریم تا دختری غش غش بخنده و رضایت بده!
از سر و ته هجویات مدیری یه سیر درس ادب و کمال هم نمیشه گرفت ولی بازم خدا رو شکر.
همینم ازمون نگیرن... والا!
برچسبها:
دختری
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۹/۲۴ساعت
2 PM  توسط نگار
|
مربی یاس کاردستی درست می کنه و اسم بچه هم می نویسه زیرش.من این بارم با کلی ذوق از کیف یاسی در آوردمش و داشتم تاریخ می زدم زیرش،پرسیدم یاسی اینو خودت درست کردی؟
: نه خاله درست کرده، سوسک قرمزه(کفشدوزک).
:یعنی خاله ما رو رنگ کرده؟
آره رنگ کرده ...ما رو سوسک کرده(کفشدوزک ساخت مربی )
برچسبها:
دختری
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۹/۲۰ساعت
6 PM  توسط نگار
|
دیروز دختری دفتر نقاشی رو گذاشت جلوم:مامان قطار بکش
مامان آبجی زینبو ،منو
حالا بابا حاجی،پله برقیم بکش.
منم مثلا باباحاجی رو کشیدم که ایستاده بود روی پله برقی.
اخمش رفت تو هم که یعنی یه جای کار اشتباست:
بابا حاجی افتاد زمین رو بکش رو پله برقی .
دختری داشت صحنه سازی می کرد،ما از قطار پیاده شدیم و بابا حاجی که دستش تو آتل بود تنها خواست بیاد رو پله که تعادلش بهم خورد.
کم صحبت شده بود ، ناراحت بود که دیگه تنهایی نمی تونه از جا بلند شه.
منم دلم گرفت گفتم امام رضا ما هر وقت حالمون بد بود اومدیم پیشت خوب شدیم حالا این پیرمرد رو آوردیم و دست شکسته شده وباله گردنش!
فردا که زنگ زدم گفتند آتلش رو باز کرده و دردم نداره.
پیش خودم گفتم شاید خورده زمین عصب دستش هم مشکل پیدا کرده و درد احساس نمی کنه.
عکس مجدد گرفت،خبری از شکستگی نبود.
اینو نوشتم که مناسبت داشت با روز میلاد و اگرنه ما از گذشته دل به محبت و کرم این خاندان بستیم.
برچسبها:
پدر
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۹/۱۹ساعت
2 PM  توسط نگار
|
این روزا جلوی هر چیزی نه می آوری تا ثابت کنی هنوز سن لجبازیت تموم نشده.
خدا رو شکر= خدا رو نه شکر.
دختر خوشگلم=دختر نه خوشگلم.
یاسی بذار بخوابم= تو منو دوست نداری من می رم رو زمین می خوابم، سوار ماشین میشم رانندگی می کنم میرم پیش بابام.
و القصه این ماجرا ادامه دارد تا ۴ سالگی،توکل به خدا!
برچسبها:
دختری
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۹/۱۷ساعت
2 PM  توسط نگار
|
هر آدمی نیاز داره که گاهی خرق روزمرگی بکنه.
حتی اگه مجبور شه به خاطرش یه گوشه ای تو سرما بشینه، جوجه کباب و سیب زمینی ذغالی برپا کنه و به گور معلومات علمیش بخنده!
بدتر از همه تمام ذغالم تا ته تو حلقش باد بزنه تا گرمش بشه و ذغال گداخته و جرق جرق آتیشش رو نظاره کنه.
ذغاله سرشار از ترکیبات کارسینوژن رو!
برچسبها:
خودم
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۹/۱۵ساعت
11 AM  توسط نگار
|
با قاب عکس دیشب که از آتلیه گرفتیم شد هشت تا.
هشت پرده از کمتر از ۶ سال زندگی که ۶ تای اون سه نفره هستیم.
دیشب قاب ها رو ردیف کرده بودم ،یه کشف مهمی به عمل اومد:
هر قابی عمق لبخند متفاوتی داشت و تنها قابی که خنده بود نه لبخند اولین قاب سه نفره بود روی تخت بیمارستان ، با مانتوی صورتی و روسری سفید و دست آنژیوکت دار.
ما شادترین لحظه ثبت شده مان همان روز تولد دختری بود،تنها قابی که خندیده بودیم در هر فریمش.
قاب پارسال لبخند تصنعی داشت!
قاب امسال که به نظرم زیباترین قاب هم هست یاسی لبخند عمیقی داشت و ما تبسم ملیح...بزرگ شده ایم دیگه ،پخته تر شدیم و خویشتن دار در عمق ناراحتی یا خوشحالی.
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۹/۱۰ساعت
5 PM  توسط نگار
|