زندگی برای ما تو سراشیبیه ...
برای من و دکتر حیدری که در کمتر از دو دقیقه رفیق شدیم.
هر دو در سراشیبی هستیم.
آرام ملایم و ...
دریا هم که باشی دلت میگیرد اگه موجی در دلت بر سر خود نکوبد
مرغی ماهی نگونساری نگیرد...
پس بذار دلشوره ها گاهی بیایند و بروند!
عیبی ندارد.
زندگی برای ما در سراشیبیه؛
تکه سنگ هم که باشد و جلوی راهم را بگیرد دیرتر به انتهایش می رسم.
برچسبها:
خودم
+ نوشته شده در ۱۳۹۴/۰۸/۳۰ساعت
11 PM  توسط نگار
|
تا رسیدم از حرص آتل گچی هفته ی پیش رو خم کردم و انداختم دور تا در اولین کیسه زباله خروجی بیرون بره.
ولی میدونم به آخر هفته جاری نکشه که دوباره گروه فوتبال شهرک کری خوانی راه بندازه و همسری روانه زمین چمن شود روز از نو ؛ هی...
ممالک اندر خم این بازی مهیج مانده اند ما که هیچ😕
برچسبها:
همسری
+ نوشته شده در ۱۳۹۴/۰۸/۲۹ساعت
12 AM  توسط نگار
|
خودمو چشم زدم.
من موجودی هستم که فقط قادر هست خودش رو چشم بزنه.
مثلا کافیه بگم این عینک آفتابی من چقدر خوب مونده تا همون لحظه تو کیفم بشکنه.
دیروز پز دادم که از وقتی واکسن زدم مریض نشدم و دیشب یه ویروس آنگولایی حمله ور شد...
ولی قرار نیست اعلام شکست کنم😉
برچسبها:
خودم
+ نوشته شده در ۱۳۹۴/۰۸/۲۶ساعت
1 PM  توسط نگار
|
مجله داخل هواپیما رو برداشت.
مثل بچه ها که تازه خواندن و نوشتن یاد گرفتن تیترها رو در دل میخواند.
چشمهای مادر روشنتر شده.
این مدت که نمی توانست بخواند هم خم به ابرو نیاورد و شکایتی نکرد که نمی بیند.
مادر مظلوم است.
تا کارد به استخوانش نرسد صدایش در نماید.
شب گفت دختر حالم خوب نیست...بخواب صبح که صبحانه خوردی منو ببر دکتر.
من هم خوابیدم و صبح بردمش...
کاش شب برده بودمش.
تا صبح به خود پیچید و من بی خبر!
برچسبها:
مادر
+ نوشته شده در ۱۳۹۴/۰۸/۲۵ساعت
8 PM  توسط نگار
|
برجسته ترین خاطره یاس از چهارمین تشرف به حرم امام رضا که برا همه تعریف میکنه؛
ما رفتیم مشرد(مشهد )
بچه داشت رو دست مامانش تاب میخورد...
مامانش دستش رو کشید و بچه گریه کرد
مامانش بهش گفت زهر مار...بیا نماز دیر شد.
دختری:مامان یعنی بچه اش ماره؟
برچسبها:
دختری
+ نوشته شده در ۱۳۹۴/۰۸/۲۵ساعت
7 PM  توسط نگار
|
نمی دونم از خوابهایم و تعبیرش ناراحت میشن یا نه؟
به هر حال دارم با دیدن خواب مقاومت میکنم.
سعی میکنم از حس خودآگاه فراموشی کمک بگیرم.
حتی در مورد خوابهای که به روشنی روز هست مثل خواب سمیه که با کلیه جزئیات دیدم که سرطان گرفته!
خبر از آینده دردی از کسی دوا نکرد ولی خبر از حالت چرا...
برچسبها:
از خوابهایم
+ نوشته شده در ۱۳۹۴/۰۸/۲۰ساعت
5 PM  توسط نگار
|
دم می زنند از حس ناخودآگاه مادری!
تا به حال ازین احساسات نداشتم.
به گمانم لوس بود.
تا یکهو و بی دلیل دلم ریخت ؛شمار ضربان قلبم از دست رفت بی دلیل.
حس نگرانی نسبت به یاس که تا حالا تجربه نکرده بودم.
فهمیدم دختری پایش زخمی شده بوده!
پیش تر شنیده بودم احاطه حواس مادر به بچه اش تا شعاع بیش از هزار کیلومتر هم میرسد.
برچسبها:
دختری
+ نوشته شده در ۱۳۹۴/۰۸/۱۶ساعت
8 PM  توسط نگار
|
چهار زانو نشست رو صندلی...
تو دلم گفتم این دیگه از کجا اومده و احتمالا اولین باره رو صندلی هواپیما نشسته.
این فکرها با من ادامه پیدا میکرد اگه دردها رو روی داریه نریخته بود.
مریض بد حال که بدون همراه از سی سی یو رهایش کرده بودن تا خودش را تسلیم بیمارستان دیگری در تهران کند ...
قضاوت ناگریز است.
انکار ناممکن.
خدا کنه که برگرده تا بتونه اولین دیکته پسرش رو بگه🙏
برچسبها:
هم قطار
+ نوشته شده در ۱۳۹۴/۰۸/۱۶ساعت
8 PM  توسط نگار
|
عصری...
تا سر به زمین میذاشتم و چشمام گرم میشد با هول از خواب می پریدم.
خواب هم شده شبیه کتاب داستان های کوتاه مخوف!
یواشکی میگم:
قربونت خدا جون...
تا یک سال خبری از مریضی کسی نشه!
تا یک ماه هم خبر بدی بهم نرسه...
بی چک و چونه اضافه.
از یک طرف اینجورا وقتا یاد کتابی می افتم که 15 سال پیش خونده بودم.
از کتاب اسم و یک جمله اش یادمه:
هدیه ای از دوست...حداقل هر 40 روز یکبار مصیبتی به مومنان می رسد از جانب دوست.
کتاب رو برای دوستم گرفته بودم که آن زمان تازه مادربزرگش فوت کرده بود.
برچسبها:
خودم
+ نوشته شده در ۱۳۹۴/۰۸/۰۷ساعت
8 PM  توسط نگار
|