گل بانو رو بردم سنجش قبل دبستان
واکسن پیش از مدرسه رو هنوز نزده.
گفت مشکلی نیست تا قبل مهر بزنه.
فعلا که از واکسن جستیم.
تا قبل مهر هم خدا بزرگه...
اینقدر آروم جواب پرسشگرها رو میداد که همه شاکی شدن
خوب...باید یه کم از صدای بلبل رو در خانه ضبط میکردم تا ببینن از ناحیه گفتاری خدا رو شکر تکمیله
وقتی ازش اسم پدر و مادر رو پرسیدن معصومانه قبل اسم ما بابا و مامان رو هم گفت،یعنی همون شکلی که صدامو میزنه تو خونه.
سنش هم محاسبه کرد 5 سال و ده ماه و بیست و هشت روز
جوجه ی کوچیک ما چه زود باید بره مدرسه!
برچسبها:
دختری,
مدرسه
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۳/۳۱ساعت
8 PM  توسط نگار
|
دیروز که با یاس سر میز غذا بودیم،یه نگاه عمیقی بهم کرد و گفت:
مامان تو بلدی آش بپزی؟
گفتم آره خوب!
گفت خوب یه بار بپز ببینم ...
پس چرا اینقدر ازین مغازه ها آش میخریم.
یعنی من اونقدر تحت تاثیر این پند حکیمانه ی یاس که الحق جای خالی خواهر شوهر رو بیشتر اوقات برام پر میکنه قرار گرفتم که در فکر تدارک یه مراسم بزرگ آشپزان افتادم😕
برچسبها:
دختری,
خودم
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۳/۲۹ساعت
6 PM  توسط نگار
|
خواب عجیبی دیدم.
شب قبل از اینکه بدونم تو در وجودم مهمان شده ای.
بیشتر اوقات بهش فکر میکنم.
در یک نخلستان بزرگ بودم.
انگار درخت خرما میکاشتیم.
....
خواب عجیبی بود نازنین.
خدا عاقبت بخیرت کنه🙏
برچسبها:
عزیز دلم
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۳/۲۷ساعت
10 AM  توسط نگار
|
خوب
امروز برنامه های کودک خوبی دیدم
برنامه من می خونم تو گوش کن که خیلی دوستش دارم
پ.ن: ما به دیدن کارتون عادت کردیم.
نه که انتخاب کنیم،جبر ایجاب کرد.
یه وقتی میشه که یاس خسته میشه و میره و ما ناخودآگاه برنامه رو مشتاقانه تا ته خط دنبال میکنم.
برچسبها:
خودم,
دختری
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۳/۲۵ساعت
7 PM  توسط نگار
|
بهمون گفت میخوام مغزتون رو با هم عوض کنم
مغز بابا رو بذار تو سر تو
بعد با سوزن مغزتون رو بدوزم
اونوقت تو میشی یه مامان مهربون!
برچسبها:
دختری
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۳/۲۳ساعت
6 PM  توسط نگار
|
حاضر شدیم بریم ضیافت افطاری
گفت لباسم خوبه؟
خواستم جلوی خنده ام را بگیرم،نشد
گفتم به نظرت کجاش خوبه؟
لباس مشکی خاکی قبلی رو در آوردی و یکی دیگه پوشیدی
خودشم خندید.
پیرهن و روسری مادر خدا بیامرزش رو تا زده توی یه پلاستیک گذاشته تو کشوی لباس هاش.
همیشه بهش میگفتم خوش به حالت پدر و مادرت جوونتر هستن.
ولی پیک اجل تاریخ تولد چک نمی کنه متاسفانه!
برچسبها:
همسری,
مادر
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۳/۲۳ساعت
10 AM  توسط نگار
|
دیشب تا صبح قلبم تاخت و تاز کرد
فکر کنم پالس 150 داشت
صبح رفتم کلینیک
قلب عضو عجیبیه
یکه است و یه جورایی بی همتا
حکومت دست خودشه،نشون به این نشون که بی مغز هم می زنه
از مریض شدنش گریزی نیست
از مریض موندنش خیلی باید ترسید.
پ.ن:یکی از اقوام شرح حال داد بهم،طفلی سکته کرده بود ولی بهش نگفتم.
بهش توصیه کردم سریع ویزیت بشه ولی ترسیده و نرفته دکتر😕
برچسبها:
خودم
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۳/۲۲ساعت
6 PM  توسط نگار
|
سحری اول خورشت آلو اسفنجاج بود؛به یاد سحری های خوشمزه مامان
سوخت
نصفش موند و فقط به شام رسید
الانم دلم یه کاسه آش خونگی میخواد
با سبزی تازه
برای حس شامه ام که این روزها 10 برابر بیشتر کار میکند بدرد میخورد
تا ببینم خدا حاجت روا کند یا نه؟!
تو ماه رمضان هیچ چیز مفیدتر از مادر نیست که حاجت روایت کند
هی....
برچسبها:
خودم,
مادر
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۳/۱۸ساعت
7 PM  توسط نگار
|
امسالم باید یا سرویس بره مدرسه انشالله
رفتم سراغ مدرسه غیر انتفاعی سر کوچه
متاسفانه هر چی در وصفش شنیده بودم رو دیدم
مدیر مدرسه رفتارش شبیه خاله باجی های خونه دار بود تا یه فرد فرهنگی
انگار صف نون بوده که با هام دعوا کرد چرا زودتر نیومدم تو لیست اسم بنویسم
بی خیالش شدم
اصلا چه لزومی داره که بچه اول دبستانی تا 2.5 عصر بمونه مدرسه و کامپیوتر و بلز یاد بگیره که چی...
خسته و مونده از درس و بازی های کودکانه
دبستان یعنی شادی و بازی نه خستگی و رخوت!
برچسبها:
دختری,
مدرسه
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۳/۱۷ساعت
7 PM  توسط نگار
|
زودتر از اذان مغرب از قبر دل کندن
یعنی مجبور شدن
گرد باد شدیدی شد و گورستان با خاک یکی شد
مزه ی خاک لای دندانم ماند
تاج های گل رو پر کن کردن و گل به قبر بارید
برگشتم سر خانه اول
از اون روز تلخ خاطراتی آشفته بود
لباسی که با شتاب پرت شده بود
میز نامرتب
برای نماز صبح بود که دیدیم کلی تماس از دست رفته داشتیم در طول شب
لازم نبود بپرسیم ماجرا از چه قراره
سراسیمه می دویدم
یاس خواب بود
با حال زار استارت زدیم و قدم به جاده ی طولانی گذاشتیم
خوب...
8 روز گذشت
دلم میخواد این قسمت از فیلم خاطرات زندگیم را کاملا پاک کنم
خیلی سخت بود...
هر شب ساعتی که مادرش کد خورده بود از جا میپره
میگه ساعت 6 صبحه...خیلی دیر شده!
برچسبها:
همسری,
مادر
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۳/۱۴ساعت
7 PM  توسط نگار
|
مامان منیژه
مامان منیژه ی یاس هم مثل یکی از قصه های کودکی اش باقی ماند.
به سختی سر خاک بردیم
تو رویاش مامان بزرگش همونیه که باهاش ساعت ها خاله بازی میکرد.
برچسبها:
یاس,
مادربزرگ
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۳/۰۹ساعت
11 AM  توسط نگار
|
از دیشب
یعنی از لحظه ای که یاس اون حرف رو زد قبل خواب
تا الان؛همش تو فکرم
ازم پرسید مامان نی نی ها چه جوری پیش خدا میرن؟
گفتم یعنی چی؟
گفت یعنی بخوان پیش پدر و مادر نمونن و برن
پیش خدا
بهش گفتم وقتی بمیرن میرن
هیچی نگفت
هیچی نگفتم
احساس میکنم ازم دلخور بوده
شاید این روزها فکر میکنه من توجهم بهش کم شده.
تلنگر خوبی بود
به فکر رفتم،فکر چاره
و یه جورایی منت کشی
برچسبها:
خودم,
دختری
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۳/۰۴ساعت
10 AM  توسط نگار
|