نگار یارا

حوصله ام بکشد اینجا را هم گردگیری میکنم🌿🌿

زندگی آغاز شود

گفت خوش به حال حسنا

دختر خانم تیچرمون 

امروز تولدش بود...

گفتم خوب شما هم یکماه دیگه تولدته اونوقت حسنا میگه خوش به حال یاس.

گفت من دیگه تولد نمی خوام.قهر کرد.

خلاصه همون روز کفش و لباسش رو گرفتیم و کلی وسیله دیگه که ظاهرا همین امسال مد شده.

کیک رو سفارش دادیم و خسته برگشتیم خونه.

یعنی فرصت نداد ار مربی مهد بپرسم اونروز بچه ی دیگری قرار تولد داره یا نه!

خلاصه دختری تولد 6 سالگی یکماه زودتر برگزار شد.

شنبه هم دوقلوها قرار تولد گذاشتن.

تو مهد دور تولد...

چشم و هم چشمی بین جوجه ها شدت گرفته!


برچسب‌ها: دختری, تولد
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۴/۳۰ساعت 7 PM  توسط نگار  | 

عزیز دلم

فکرش را بکن

قد یک گلابی باشی

10 سانتی متر طول

100 گرم وزن

و اثر انگشت هم داشته باشی

فتبارک الله احسن الخالقین

ظاهرا تو گل پسری!


برچسب‌ها: عزیزدلم, هفته شانزدهم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۴/۲۴ساعت 10 AM  توسط نگار  | 

500 تومن دلخوشی

سارافون خال خالیش رو پوشیدم.

موهاش رو دم اسبی کردم.

یه بستی یخی برداشت؛

سمت من اومد

بوی خوش دهانش و تازگی بستنی بهم خورد.

گاز زد و همراه پدرش رفت کلاس.

دلم خواست.

یکی از یخچال برداشتم.

مثل یاس شمرده شمرده گاز زدم.

تا آخرش لذت بردم.

بیشتر از بوی خوشش.با این که میدونستم بو و رنگ وطعمش از مواد صناعی آب میخوره.

تهش نگاهی به جلد بستنی انداختم.

500 تومن

فکر نمی کردم هنوزم بستنی 500 تومنی باشه.

خوشی گه گاهی ارزون تموم میشه!


برچسب‌ها: خودم, دختری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۴/۲۲ساعت 11 AM  توسط نگار  | 

و تو چه میدانی چهل روز گذشت یعنی چه؟

گفت دو تاست

یکیش رو من انتخاب کردم

یکی رو داداشت

خودش پارچه کت خامه دوزی شده ی سبز روشنی انتخاب کرده بود

اون یکی گیپور مشکی زیبایی بود. 

گفتم دلم از مشکی سیاهه

پارچه خامه دوزی شده رو انتخاب کردم.


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۴/۱۵ساعت 5 PM  توسط نگار  | 

اولین بار که دیدمت

عزیز دل

این هفته هایی که برایت از زندگی ات ننوشتم را بشمار

این هفته ها زندگی مان عجین رفتن مادر بابایی بود.

بگذریم...

دوست دارم برایت از طعم شیرین زندگی بنویسم.

دیروز برای سونوی سلامت شیراز رفتیم.

سفر یکروزه که مامان بزرگی هم بود.

دیدمت!

باورم نمیشد

تو یک انسان کاملی

دستت سمت دهانت بود و جابه جا میشدی.

شیرموز که خوردم انگار بیدار شدی

سرحال شدی.

تو چقدر زیبا شدی

تصورم از تو برایم راحتتر شده

با احساس بیشتری نوازشت میکنم.

سلامت باشی.

با شیطنت تمام پشتت را میکردی و خانم دکتر نتوانست ابعاد صورتت را اندازه بگیره.

سونو موند برا ولایت.

بعد نوشت؛

رفتیم بیمارستان نیکان

نزدیک خونه خودمون

دکتر با مهارت سونوت رو شکار کرد.

تازه با تشخیص جنسیت😍


برچسب‌ها: سیزده هفتگی, عزیز دلم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۴/۰۷ساعت 10 AM  توسط نگار  | 

بی امان تا سپیده در میزد

باورم نمیشه دیروز چقدر پر انرژی بودم.

امروز مثله یه تایر پنچر.

شب قدره

خوش به حال روزه دارا

الان سبک شدن،شاید روزهای ضعف و سختی رو گذروندن.

ولی به این فکر کنند که خیلی ها حتی یه روز هم طعم روزه داری نچشیدن.

سلامتی باشه...ضعف روزه داری هم شیرینه!


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۴/۰۴ساعت 9 PM  توسط نگار  |