نگار یارا

حوصله ام بکشد اینجا را هم گردگیری میکنم🌿🌿

تو را پرواز بس زودست و دشوار

کارت واکسیناسیون دختری تکمیل شد...بالاخره!

دوست دارم قابش کنم و به دیوار بکوبم به عنوان یکی از مهمترین موفقیت های مشترک من و همسری.

خدا میدونه سر هر کدومش ما چقدر سختی کشیدیم.

بعد واکسیناسیون یکسالگی اش 5 روز تموم تب کرد و روی پا گذاشتیمش و پاشویه کردیم.

بعد دو ماهگی دقیقا 24 ساعت گریه کرد.

بعد واکسن 6 سالگی دو روز نق زد و بهانه گرفت و تب داشت و درد!!!

هی....

 


برچسب‌ها: دختری, واکسیناسیون
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۵/۲۹ساعت 10 AM  توسط نگار  | 

کفتر آن هفته

اومد به خوابم.

درست همون شبی که حال همسرش خوش نبود،بی قرار بود.

خیلی جوونتر شده بود،شاید بگم 20 سال جوون تر. 

شبیه عکس روی کارت ملی اش که الان شده یادگاری!

گفت بابا و شاهد مریضن.

نگران بود...

دلم براش سوخت.

گفتم بهش که تو خودت مردی،چرا غصه ی اینا رو میخوری؟

منظورم این بود الان غصه ی خودت بالاتره تا حال و روز اینا.

پهنای صورت صاف و روشنش رو غم گرفت و رو برگرداند.

شبیه همون روزی که تو بیمارستان قبل از انتقالش بهش گفتم که به جای دیگه هم که میخوای منتقل شی همین پروسه ی درمانی رو داری.

منظورم این بود که داری وقت رو از دست میدی که داد!

به هر حال زندگی در دو طرف ادامه داره،

به همین سادگی.

خیلی از دیار پس از مرگ مثل خودش هنوز متوجه مردن هم نشدن و شاید هم فراموش کردنش.

شعر روی سنگ قبرش خیلی قشنگه ولی دلگیر...خیلی هم دلگیر!

به همسری گفتم برای من شعر سهراب رو بنویسه

زندگی یعنی یک سار پرید

...

دلخوشی ها کم نیست!

 


برچسب‌ها: همسری, مادر
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۵/۲۷ساعت 7 AM  توسط نگار  | 

می توان درباره ی هر چیزی گفت

بعد چند ساعت بازی خسته شدن.

دعواشون شد.

یاسی هم در تلافی لب به چغولی گشود؛

زهرا دست هاش رو گذاشته بود زیر چونه اش و گریه میکرد و میگفت هر چی میگه دروغه!

ما؟

نشسته بودیم و می خندیدیم به ماجرا

میگفت زهرا میخواسته یواشکی طوطی مامان بزرگ رو در بیاره از قفس،یواشکی بستنی خورد و ...

خوب...

من یاد خاطرات خودم افتادم خنده ام گرفت.

تو سن و سالشون چغولی شیوع داره.

آخرین باری که چغولی کردم اوایل دبستان بودم.

رفتم و به خانم معلم گفتم خانم اینا ادای ما رو در میارن.

معلم گفت مگه تو ادا داری؟

رفتم و بهش حسابی فکر کردم

دیگه چغولی نکردم.

از اولش پند پذیر بودم:)


برچسب‌ها: خودم, دختری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۵/۲۶ساعت 11 AM  توسط نگار  | 

زبان دختری

گفت:

خوب روز مادر شد رفتیم کادو گرفتیم

روز پدر شد رفتیم خرید کردیم

روز بچه؟هیچ!!

البته نظرش رو فردا عوض کردیم.

برای بچه الگنوهایش رو عوض کردیم و کلی قربون صدقه امان رفت!


برچسب‌ها: دختری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۵/۲۱ساعت 10 PM  توسط نگار  | 

عزیز دلم

خوب...

گل به سر مامان

این روزها دلخوشیم به یه تکانی از جانب توست.

پس چرا ناز میکنی؟

دلم یه لگد محکم میخواد

بزن جان مادر.


برچسب‌ها: خودم, پسری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۵/۲۱ساعت 10 AM  توسط نگار  | 

روحانی پیر و مرتبی تو فرودگاه پشت سرمان نشسته بود.

چهره آشنایی برام داشت.

شاید هم تمیزی و وقار بین اون همه زن و مرد جلف با تیپ های عجب وجق برام قابل توجه بود.

از جاش بلند شد.

قوز ملایم از سن و سال به کمر داشت

ولی صاف و سنجیده قدم بر می داشت.

از کنار ما که رد شد بوی خوشش تو فضا پر شد.

عطر خوبی زده بود.

نه ازون عطرها ارزون که بوی حرم های زیارتی میدن.

باورت میشه یه آن یادم پیامبر افتادم و علاقه اش به معطر بودن.

پیرمرد روحانی ای بود.

+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۵/۱۶ساعت 8 PM  توسط نگار  | 

حمزه رو تو فرودگاه زود پیدا کردیم.

طبق معمول بیرون کنار پژوی نقره ایش واستاده بود.

همسری طبق معمول به شوخی پرسید ما که رفتیم بارون نیومد؟

گفت نه ولی ابر شد...ابری که میشه شرجی بیشتر میشه.

تو کیسه چیزی جلومو گرفت.

گفت خرما خارکه

فکر کنم منظورش ترکیبی از خرما و خارکه که به خرمای دو رنگ و نارس میگن.

پرسید از خونه خودتونه.

گفت نه همسایه برام آورده.

موقع رفتن من براش دو تا ساندویچ اولویه از آذوقه سفرمان گذاشته بودم.

ظاهرا بهش حسابی مزه داده بود که با این خرمای خوشمزه جبرانش کرد.

اگه میدونستم خساست نمی کردم و یه دلستر بالتیکا هم همراهش میدادم.

رحم به خرماها نکردیم و سه تایی سراغش رفتیم.

حتی من که لب به خرمای تازه نشسته نمی زنم ناپرهیزی کردم.

تلخی گرمی و شرجی هوای جنوب با شیرینی خرمای حمزه از یادمان رفت که رفت.

ولی راستش از بوی اینجا دیگه خوشم نمیاد...

انگار بوی کهنگی تو خونه پیچیده.

یه احساس غمی به دلم میاد.

منو و دختری این دفعه سخت از خانه ی ولایت دل کندیم...سخت!

 

 


برچسب‌ها: خودم, دختری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۵/۱۶ساعت 8 PM  توسط نگار  | 

کنار سینی چای تو

از سفر کوتاه دیروز به چشمه اعلا سوغات انجیر مربایی آوردم.

از خونه مامان شیشه مربا هم جور کردم.

دستور پخت ها کمی تفاوت داشت.

ولی اونیکه هل و زعفران هم وارد ماجرا کرده بود بیشتر باب میلم بود.

 


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۵/۱۳ساعت 8 AM  توسط نگار  | 

ایستاده سحر

دوست شفیق قدیمی ام؛

هیدروکسی زین رو به ناچار نادیده گرفتم.

رفتم سراغ کلرفنیرامین

چاره ای نبود، با اینکه میدونستم اثر آنتی هیستامینی اش در من کمتر از عارضه ی آنتی کولینرژیکی اش هست حتی به عارضه ی معروف سداتیوی هم غلبه داره.

خلاصه ی داستان 48 ساعت خواب از چشمانم پرید.

الان به برگه ی لورازپام نیمه تمام که 5 ماهی هست کنار مونده به حسرت نگاه میکنم.

به نظرم تو دنیا هیچ چیز مثل یه خواب عمیق شیرین نیست.


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۵/۱۰ساعت 11 AM  توسط نگار  | 

یاس و مریم می گذارم؛توی گلدانی که دیگر نیست

رفتیم و از محله جدید خانه باباجون یاسی دیدن کردیم.

ارتفاعش بالاتر بود

رنگ خیابونهاش عوض شد.

گفتم خوب شکر خدا حال و هواش عوض میشه.

این کوچه ها رنگ و بوی خاطره ای نمی ده.

فراموش کردن هم اگه لازم باشه به این راحتی ها نیست.

گفته بودم که؛ خاطره ها و یادها مثل جرقه ای زیر خاکستر می مانند.

منتظر وزش نسیمی هستن.


برچسب‌ها: همسری, مادر
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۵/۰۹ساعت 8 PM  توسط نگار  |