حوصله ام بکشد اینجا را هم گردگیری میکنم🌿🌿
نت قطع بود.
از اقبال ما!
به جای تکلیف و درس رفتیم سینما
خیلی هم خوب...
همکاری رادین در اولین سینماش قابل تقدیر بود.
شب پر خنده ای بود شکر خدا
خوب،بد،جلف😊
گفتم برای اینکه امسال دو تا گل داریم تو خونه.
شاد و مغرور دوید سمت باباش
بابا ما دو تا سبزه داریم؛یکی برا منه و یکی برا داداشی!
حالا خودم همش یواشکی میرم سراغشون
آهسته پارچه نم دار رو کنار میزنم
مگه تو یه روز چند بار جوانه میزنن؟
ولی هر بار تو دلم گل از گل میشکفه
دو ساله که ما داغدار وارد سال جدید میشیم
اولین آرزوی امسالم برا خودمونه
بلا دور باشه از عزیزامون🙏
گاهی نقره فام است
گاهی سبز و گاهی تیره و تار
این را من می دانم
من که هر روز کنار دریا ماشین را پارک میکنم
من هر روز از دریا شعر میشنوم
دلم خنک میشود و آهی محکم از گلویم آزاد می شود
گفتی چرا آه
خوب دریا مادر ماست
دلم میگیرد که صبح ها عزیزانم مادرشان را نمی بینند و جان نمی گیرند
زمین هم مادر ماست.مادر طبیعت ما
ولی دریا مادر روح ماست
امروز دریا بهشت بود
نسیم با موجها دست به یکی کرده بود و داشت مردگان را زنده میکرد
من یقین دارم که امروز روح دریا در مردگان دمیده میشد
دوست داشتم یه دل سیر عزیزانم را کنارش میذاشتم
خوب می شدند...جیغ می زدند؛روح می گرفتند!
حیف که نشد.
مگر به ندرت؛برای تربیت بچه ها که هنوز تو قالب خاصی فرو نرفتن
خیلی مراقب رفتار خودمون باشیم حتی به مصلحت و صورت ظاهر هم که شده!
به هر حال دومین پروژه به انجام رسید
طفلی بچه چقدر گریه کرد.
هی...
وقتی رفتم تو اتاق به جای رسیدن به بچه فکر پدر بچه بودم که آب قند لازم بود
بنده خدا رنگش پریده بود و پیشونیش عرق سرد کرده بود.
ولی واقعا فنوباربیتال قبلش برای آرامش بعد از عمل خیلی خوب جواب داد.
خلاصه به قول مردم بومی اینجا که به دکتر حمیدی میگن یه سیدی هست که دستش شفاست واقعا همینجوره.
پزشک موقر و با اخلاق...همکار قدیمی گرامی.
به جای حق عمل هم براش جایزه گرفتیم.
یه گوزن شاخ بلند قلم زنی اصفهان،
باز هم هی...
یاسی از جیغ های پسری ترسیده و وقتی خوابه با صلوات فرستادن از کنارش رد میشه:))
گفت چه زود خبرا میرسه.
خنده ام گرفت
بهش گفتم من از اینجا همتون رو زیر نظر دارم.
یه کامنت هم بعد گذاشتم که ولی بی خبری هم عالمی داره.
یعنی مامان میگه ساره کلیدم مونده تو اتاق در قفل شده.
من از اینجا براش کلید یدک جور میکنم.
زنگ میزنم هماهنگ میکنم.
بعد هم پیگیر میشم در باز شد یا نه؟
خودم؟!
اینجا از غصه هام کسی خبر نداره
وقتی بچه مریضه یا مشکل کاری و... باشه و تو خودم برم چند روزی زنگ نمی زنم تا حالم خوب شه.
بعد که سرحال بودم خبر از بقیه میگیرم.
فکر کنم به همین علت هست که بعضی وقتا احساس میکنم یه نخ نامرئی روی گلوم بسته شده و هر چی لمس میکنم چیزی نیست!
نتیجه ی خانواده بود ،
امروز همش خاطرات روز تولد محمد تو ذهنم مرور می شد؛
ابر روزگار چه زود در گذر است.
حالا داره بابا میشه!
خیلی خسته باشی و لحظه ای وقت برای تلف شدن نماند،
در لابه لای کارهایت بنشینی و مرواریدهای سفید و درشت دختری را یکی یکی درون کش قیطونی به صف بکشی و اندازه دور گردنش کنی؛
با خوشحالی از دستت بگیرد ؛بدود و جیغ بکشد که تو سر قولت بودی.
گفته بودم دستم که خلوت شد برایت گردنبد درست میکنم؛
خوشبختی یعنی لحظه هایی که برای استراحت بهش محتاجی را لبخند کنی بر گردن دخترکی!
وقتی استاد خواست به خنده هایی که نکردیم فکر کنیم و به بغض هایی که فرو خوردیم باری سبک روی گویم بود.
ولی وقتی در مورد حرفهایی که نزده مانده گفت وزنه ای سنگین راه نفس را بست؛کم مانده بود که هق هق بزنم زیر گریه تا وزنه را فرو بخورم و راه نفس باز شود...
ولی رها نشد؛ درستش این بود که پرنده ای شود و از لانه اش بپرد؛ اما هنوز در قفس است کهنه لانه ای دارد!
ظاهرا چون به نظر میرسه پسری برای مدت کوتاهی می خوابه.
امروز صبح قبل رفتنم بهش دست دادم
خندید
ازون خنده های شیرین که لپهاش به سمت چشمها رفته و کل لثه ی بی دندونش نمایان میشه...
بوسیدمش و رفتم سرکار ولی دلم تو خونه روی خنده ی قشنگش جا موند...
شبت بخیر پسرکم😌