نگار یارا

حوصله ام بکشد اینجا را هم گردگیری میکنم🌿🌿

به جانم نشسته ای به جای همه ی آرزوهایم

تقلا کرد تا آباژور رو بگیره

جلو نرفتم، یه حس قلبی بهم میگفت بلند میشه و می ایسته. 

بلند شد و ایستاد.

از خوشحالی جیغ کشیدم و یاس رو صدا زدم.

خودشم با تشویق ما ذوق کرده بود و خوشحالی میکرد.

چه لحظه ای بود پر لذت!


برچسب‌ها: خودم, پسری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۶/۲۶ساعت 12 AM  توسط نگار  | 

غول مهربان

از دیشب چای تموم شده.

یعنی مدل کیسه ای و راحتش 

دست به جعبه ی دمنوش شدم و بابونه دم کردم.

رادین از بابونه خوشش اومده. 

الان همش یاد فیلم غول مهربان میفتم.

به دختر بچه گفت همه ی غول ها دمنوش می خورند!

دختری ما وقتی شروع به تماشای فیلم و کارتونی میکنه اینقدر نگاه میکنه تا کل دیالوگهاش رو از بر کنه.

چند روز پیش یه کارتون از تلویزیون پخش شد با دوبله جدید.

یاسی تمام تغییرات رو میگفت و البته جاهایی که حدف شده رو.

این دمنوش هم از اضافات دوبلر هست،بعله!

مثل ما چای نداشتن😄

 


برچسب‌ها: خودم, دختری, پسری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۶/۲۲ساعت 10 AM  توسط نگار  | 

رویاها تمام میشوند

رویاها تمام شدند

روز روشن روشن است

بی ملاحظه بگویم

ملالی نیست

جز اینکه

دلم برای خواندن تنگ شده

خواندن نوشته هایت،

ملالی هست!


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۶/۲۰ساعت 10 AM  توسط نگار  | 

۵ عصر

۷ شب رفتیم ۵ عصر دیدیم.

همش ما رو یاد ولایت انداخت.

مخصوصا مسئله شارژ ساختمان.

جالبه که همسایه های ما با اون همه افاده پول شارژ رو درست پرداخت نمی کنن.

یکی هم هست داره چند ماهه قبض برق ما رو اشتباهی میده.

خوب مبلغش کم بوده وسوسه شده.

می ترسم برق خودش که پرداخت نمیشه قطع کنن!


برچسب‌ها: زندگی بعضی وقتا
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۶/۲۰ساعت 12 AM  توسط نگار  | 

پاییز می رسد که مرا مبتلا کند

سینه خیز رفتم تو آشپزخانه کارم که تموم شد سرم رو از اپن آوردم بالا و آروم راضیه خانم رو صدا کردم و بعد از خونه زدم بیرون.

آقاجان بهانه میگیره و تا بفهمه میخوای بری بیرون گریه میکنه.

گزارش تلفنی رو به باباش دادم و گفت فکر کردی الکیه الان سه تا دندون داره!

خیلی قانع کننده بود و دندون چهارم هم داره بیرون میاد.

یکی از آرزوهای فانتزی من این بود که کاش بچه یکساله میشد و بعد به دنیا می اومد.

البته اون زمان پسر بچه نداشتیم و بی خبر که یکسالگی تازه اول دویدن ماست.

خوب گل پسر اول ده ماهگیه 

از الان شمارش معکوس برای تولد یکسالگی شروع شده.

رفتیم آتلیه و عکس دندونی آقا رادین و تولد یاسی رو تو یک قاب انداختیم.

اولین دندون رادین شب تولد آجی خوشگله بیرون زد .


برچسب‌ها: خودم, پسری, دختری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۶/۱۹ساعت 2 PM  توسط نگار  | 

جان ربودی کاشکی

دو دندونیه مامان

چند روزیه بی کمک میشینه.

دست میگیره و با کمک می ایسته. 

همه چی رو به دندون می کشه.

یه دندونش مثل مروارید پشت شیشه ی لثه هنوز گرفتاره. 

بر عکس اولی که بی دردسر رونمایی کرد این یکی با تب و سرفه و بی قراری بیرون زد.

غیر از این هنرها گل پسری یه حرکت عجیب دیگه هم میزنه.

این حرکت طوطی وارش درست بعد شروع تمرین درازنشست بنده شروع شد 😄


برچسب‌ها: خودم, پسری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۶/۱۳ساعت 4 PM  توسط نگار  | 

اگر تو عید همایون به عهد باز آیی

تو آسانسور گیرش آوردیم.

پلاستیکش هنوز پر شکلات های تپل بود.

دیش داشه اش سفید تمیز بود مثل دندانهاش.

لبخندی به پهنای صورتش.

تا به حال ندیده بودم کسی با این لباس های عربی جذابیتی داشته باشه.

به ما دوباره خندید و عید رو تبریک گفت.

شکلات جلو آورد و گفت:again 

ازش پرسید از کجا اومدی

گفت از مکه!

هنوز از مکه پیامبر مبعوث میشه.

برای رحمت بین المومنین!


برچسب‌ها: از سفرهایم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۶/۱۱ساعت 1 PM  توسط نگار  | 

دومی چه کسی ست؟؟؟

همسری باهاش سر صحبت رو باز کرد. 

بنگلادشی بود.

گفت سالی دو ماه میرم خونه.

ازش پرسید سختت نیست ؟

گفت برای مردم فقیر سخت نیست!


برچسب‌ها: زندگی بعضی وقتا
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۶/۱۱ساعت 1 PM  توسط نگار  | 

کمی خوب شود حال دلم

از جالبترین و عجیب ترین تبریک ها

یاس زنگ زد:سلام مامان

چرا جواب ندادی دو بار زنگ زدم

روزت مبارک

من نمیدونم.بابا گفت بهت بگم!

دومیش؛

پیام خانم شهردار بود.

تا پیام داد رفتم تو پست بانک دیدمش

و جالب اینکه قبلا از من قرص خواسته بود سقط کنه و گفتم ما زین کارا نمی کنیم. 

تو پیام از درستکاری تقدیر کرده بود ولی رفته بود از جای دیگه گیر آورده بود و سقط کرده بود...

خوب اینه دیگه عجیب و غریب😅


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۶/۰۵ساعت 11 AM  توسط نگار  | 

یه وقتایی حواسم نیست میگم خیلی دلم تنگه؛

امرور صداش ازم راضی بود

شکر خدا

امشب دلم براش یهووویی تنگ شد

غربته دیگه بعضی وقتا خیلی بیرحم میشه.

یاد شهریور۸۰ افتادم.

اولین بار که با مامان رفتم اهواز.

تو خوابگاه سال بالایی ها که تو نظرم غولهایی بی شاخ و دم بودن کنار تلفن کارتی ها هر و کر میکردن.

مامان نگاهی کرد بهشون و گفت

انگار نه انگار خانواده داشتن که ازشون دور شدن

عادت کردن.

عادت:

یکی از جنایتهای داستان زندگی همه ما بوده!

 


برچسب‌ها: خودم, مامان
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۶/۰۴ساعت 12 AM  توسط نگار  | 

از خوشبختی هایم

اینکه از سر کار برگردی و قند عسل جان را بغل کنی.

دستت را به لثه اش بکشی و زیر انگشتت تاج اولین دندانش را احساس کنی؛

از خوشحالی پرنده شوی و پرواز کنی!

عزیز جان درست فردای تولد ۷ سالگی آجی قشنگش از اولین دندان شیری پایین سمت راست رونمایی کرد.

مبارکت باشه.به قول یاسی ایشالله دندون دار شی.

ازین به بعد باید منتظر جای منگنه روی انگشت هامون باشیم😄


برچسب‌ها: خودم, پسری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۶/۰۱ساعت 9 AM  توسط نگار  |