نگار یارا

حوصله ام بکشد اینجا را هم گردگیری میکنم🌿🌿

الحق پسر ابوترابی آقا

زنگ زد به خواهری

گفت عمه بیا به داد این خواهر و مادر برس حالشون بده.

بعد فهمیدم همون شب با آقا محمد(مرتضی) وداع میکردن.

با شاخ شمشادشون .

خوب داعش جارو شد.سردار پیام داد.

همون شب من تو خواب دیدمش.

خسته بود...تو قلبش آشوب بود از اینکه دسته گلها رو پرپر برمیگردونه. 

اگه سراغ آیات قرآن کریم در مورد جهاد بریم اینا سود کردن.

برنده شدن.مرگ تاجرانه بردن!


برچسب‌ها: سردار سلیمانی, شهید مدافع حرم, شهید محمد عبداللهی
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۸/۳۰ساعت 3 PM  توسط نگار  | 

شب پاییز بلند است

مرد کوتاه قد از رفتن همسری استفاده کرد.

بسته را لای سه جعبه پیچید و بعد تسمه پلاستیکی زد و دوباره کلی پلاستیک حبابدار و سلفون دورش بست.

فکر کنم تلافی کسادی چند وقتش رو سر ما درآورد.

من و دختری که از خنده هلاک شده بودیم.

یاد طنز تلویزیون افتادیم که حلقه ی مسافر رو تو کارتن بزرگ بسته بندی کردن و کلی پول بابتش گرفتن و دست آخر مسافر گرفتار از پرواز جا ماند.

قبل از رفتن به سالن ترانزیت فرودگاه گفتم بیا بریم دفتر مسئول ترمینال گزارش بدیم اوضاع بسته بندی بار رو.

کلی معطل شدیم و بعد پیج کردن بی حاصل مسئول دیدیم داریم از پرواز هم جا می مونیم.

در گوش همسری گفتم پاشو بریم .

تا دید ما بلند شدیم نگاهی انداخت رو صفحه ی لب تاپش و گفت:

عجله نکنید پروازتون هنوز نرفته:))

 

 


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۸/۲۹ساعت 8 PM  توسط نگار  | 

نه باده در سبویی

....
گر از قفس گریزم، کجا روم  کجا  من؟


کجا روم، که راهی به گلشنی ندانم


که دیده بر گشودم به کنج تنگنا، من


نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل


چو تخته پاره بر موج رها رها رها  من


ز من هرآنکه او دور  چو دل به سینه نزدیک


به من هر آنکه نزدیک  از او جدا  جدا  من


نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی


که تر کنم گلویی به یاد آشنا من


ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟


که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟
...


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۸/۲۴ساعت 8 AM  توسط نگار  | 

مثل سابق دیگر آن احساس شادش را ندارد

خوب تو این دنیا به قدر داغهات قد میکشی.

 من که داغ برادر دیده ام قدم بلندتر از تو هست که ندیدی!

...

خواستم یه کم بی محلی کنم تا بیشتر فکر کنه.

یه جمله برام فرستاد که دلم سوخت.

گفت خوب من که بچه ات نیستم بهم توجه کنی!

بچه خوبه...

ولی تو رو میخواد برای خودش.

داستان خواهر و برادر جداست.

اونا تو رو برا خودت میخوان.

 هر چی باشه قد من بلندتره؛گفته بودم که!


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۸/۲۱ساعت 12 AM  توسط نگار  | 

افتاده ام درست ته چال گونه ات

امروز

همین روزی که صبحش رفتیم بندر.

زیر سایه بازی ابر و خورشید کنار ساحل قدم زدیم؛

 با نسیم دریا گفتیم و خندیدیم. 

همین امروز...

تو تاتی تاتی چند قدم رفتی

ما دست زدیم،

تو هم برای خودت دست زدی.

چه جانی شدی شما!

الحمدلله...


برچسب‌ها: خودم, پسری, دریا
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۸/۲۰ساعت 12 AM  توسط نگار  | 

خانه از نغمه ی تو باز شود میخانه

امروز یازده ماهت تموم شد.

خوب الان حالم جا نیست ولی بالاخره یادداشت این ماهت رو باید سر وقت بذارم. 

ظهر داشتی خودت رو خفه میکردی. به خیر گذشت.

هر چی باشه بزرگ کردن پسر ظاهرا باید سخت تر از دختر باشه.

امیدوارم تو این ماه هوس هفتمین دندون رو نکنی و یه استراحت کوتاه به ما بدی پسر جان.

از شیرینکاری های این ماه هم بگم؛

دست زدن که معلومه حاصل تلاش خاله راضیه اس یا به قول یاس خاله توپوله!

گردگیری که از مادر همیشه دستمال در دست یاد گرفتی.

و رانندگی در حد بنز با روروک!

خوش باشی تو دوازده ماهگی گل پسر.


برچسب‌ها: خودم, پسری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۸/۱۷ساعت 2 PM  توسط نگار  | 

دیدن تو در این فصل اتفاق افتاد

کارها زیاد شدن.

شب یعنی وقتی که از خستگی داری هلاک میشوی و هنوز نشدی می تونی بری استراحت.

خواب؟

کلمه ی شیرینی است یادش به خیر!

بعضی شب ها تا صبح میچرخه و قرار نداره.

حالت خوبش بیداری گل پسر هر دو ساعت یکباره. 

هر دفعه میگم با این همه کار کلاس باشگاه رو میخوام چیکار.

 ته هفته که نگاه میکنم همون سه ساعت باشگاه در هفته برا خودم بودم...همین!


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۸/۱۱ساعت 9 PM  توسط نگار  | 

سه شنبه خدا کوه را آفرید

منم اینجا رو زمین تو توو سقف آسمون

نرو پشت ابر غم یکمی پیشم بمون

آخه تو ماه منی ولی پنهونی ازم

میدونم یدونه ای تو چی میدونی ازم

....

باز پاشایی گوش میدم!

ظهر یه روز پاییزی

آبان خوشنام 

...

آخه تو ماه منی!


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۸/۰۹ساعت 2 PM  توسط نگار  | 

ای خوش آن دم که پریشان به پریشان برسد

 صبح ها خنک شده.

مسیرم را کج کرده ام از سمت باغچه رد میشوم تا به ماشین برسم.

شکر خدا همه خوبن.

ملالی نیست جز نباریدن باران.

آلوئه وراها سبز شدن.

بعضی بچه هم آوردن و عیالوار شدن.

هنوز سوگلی حیاط لیمو جان هست.

بعدش چهار تا درخت توتم که منتظر قد کشیدنشان هستم.

با خودم فکر میکردم روزی میاد که توتهایم برای خودشان درخت پر برگ و سایه ای شوند.

بچه ها زیر سایه اشان بشینند و بازی کنند!

بعدها اگر به این خانه برگشتم حتما برای دیدن درختهای توتم خواهد بود. 


برچسب‌ها: خودم, باغچه
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۸/۰۸ساعت 8 PM  توسط نگار  | 

چای می نوشم و اندیشه ام آزاد تو نیست!

با یاسی ریاضی کار میکنم.

امشب خودم کار رو دست گرفتم.

داستان تکلیف ریاضی دیشب با باباش با یه جنگ داخلی تمام عیار پایان یافت.

حالا من سعی میکنم با آرامش جلو برم.

ولی به قول همسری شب درازه. 

مدام حالم رو میپرسه که به آب قند نیاز دارم یا نه:))

بعد کلی تمرین و راه افتادن آخر کار ۸ رو با یک جمع میکنه میشه ۸۱!!!!

توانایی جالب دیگه دختری نوشتن اعداد به صورت برگردان جانبی هست‌

آیینه ای مینویسه:)))


برچسب‌ها: خودم, دختری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۸/۰۷ساعت 7 PM  توسط نگار  | 

از مکاشفات

بچه ها رفتند پارک

من و آشپزخانه تنها بودیم.

رفتیم سراغ شهرزاد

کلی شهرزاد دیدیم 

جالب بود

این ترانه علیدوستی حقش بود به فرهاد نرسه 

از بس خوشم ازش نمیاد.

شهاب حسینی هم چون بازیش خوبه عیب نداره باز براش زن بگیرن!

ههههه

به قول همسری آخره نقد فیلمم:)))


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۸/۰۵ساعت 11 AM  توسط نگار  | 

هنوز لاف دروغست عشق جانانش

بعد یک دهه اومدیم یه رفیق خوب تو شهرک داشته باشیم.

تکتم؛شانس شوهرش شیفتی شده و خسته اش کرده.

هفته ای که شب کاره طفلی پیامهای تلگرام هم نمی تونه جواب بده.

شوهرش بد دله!

یعنی عصر که می خوام براش نذری شله زردش رو بفرستم از ترس اینکه بهش گیر نده باید یاسی هم بفرستم با باباش باشه حتما تا زنگ در رو بزنه!

هی....

مرد شکاک بده.

زنش هم بده یعنی

کلا شک و بد بینی بده!

اعوذبالله واقعاااا!


برچسب‌ها: خودم, دوست
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۸/۰۳ساعت 2 PM  توسط نگار  | 

برای ماه میخواندم، نظر میکرد پایین را

دختری حلزونش رو برد تاب بازی.

امروز تو پارک نزدیک مدرسه پیداش کرده.

به من گفت دوست داشتی حلزون باشی و راحت بری تو و بخوابی

گفتم آره ، کاش من حلزون تو بودم.

حلزون ها دو تا بودن.

یکی مال هیلا و یکی برای یاس.

یاسی کلاه کاغذی درست کرده بود و حلزونش رو گذاشته بود داخلش. 

هیلا حلزونش رو با پا له کرده بود.

کاش اگه حلزون هم شدی به دست یه گل دختر مهربون پیدا شی!


برچسب‌ها: خودم, دختری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۸/۰۲ساعت 12 AM  توسط نگار  |