نگار یارا

حوصله ام بکشد اینجا را هم گردگیری میکنم🌿🌿

چون برگ کاج زیر باران

صبح است؛

سایه ی مورد بر سر کاج.

...

نیم آسمان شب است و نیمی روز

خفاش ها در روشنی تیر چراغ برق ها می چرخند دور سر شکارشان.

اولین روز از 6 سالگیت در صلح و آرامش طی شد دختر جان!


برچسب‌ها: دختری, تولد
+ نوشته شده در  ۱۳۹۴/۰۵/۳۱ساعت 11 PM  توسط نگار  | 

وقت رفتن به همان عریانی

به نام زانووووو 

یکی از اعضای مظلوم بدن!

تا وقتی اسکار خراشیدگی پدیدار نشده بود اصلا یادم نبود ایشون چه وظیفه ی مهمی بر عهده اشون هست!

هی....


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۴/۰۵/۲۷ساعت 10 PM  توسط نگار  | 

من ماهی این برکه کاشی

میپرسه:چرا از دم ماهی خوشت نمیاد؟

زندایی ماهی رو با دم آورده بود سر سفره چرا بدت اومد؟

میگم خوب چندشم میشه!

چرا چندشت میشه؟

قضیه خیلی جدی شده انگار! بغضش رو قورت میده و ماهی توی تنگ رو نشونم میده؛

مگه ماهی رو دوست نداری؟

پس چرا دمش رو دوست نداری؟

ماهی بیچاره بدون دم چه جوری شنا کنه؟!


برچسب‌ها: زبان دختری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۴/۰۵/۲۵ساعت 7 PM  توسط نگار  | 

تو هم بخندی و در سمت دیگرم باشی

دست باباش رو گرفته :

خوب آقا موشه دیگه باید بخوابیم. 

این آقا موشه تموم روز کلی بازی کرده باهاش...کشتی گرفته،قهر و آشتی داشتن!

حالا هم بغلش کرده و براش شعر میخونه تا بخوابه...


برچسب‌ها: دختری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۴/۰۵/۲۵ساعت 12 AM  توسط نگار  | 

وین روزگار بی لیلی!

مجنون غريب دل شکسته

درياي ز جوش نانشسته...

با آن دو سه يار هر سحرگاه

رفتي به طواف کوي آن ماه

بيرون ز حساب نام ليلي

با هيچ سخن نداشت ميلي

هرکس که جز اين سخن گشادي

نشنودي و پاسخش ندادي

از آتش عشق و دود اندوه...

ساکن نشدي مگر بر آن کوه

بر کوه شدي و ميزدي دست

افتان خيزان چو مردم مست

آواز نشيد برکشيدي

بي خود شده سو به سو دويدي

وانگه مژه را پر آب کردي

با باد صبا خطاب کردي

کي باد صبا به صبح برخيز

در دامن زلف ليلي آويز

گو آنکه به باد داده تست

بر خاک ره اوفتاده تست

از باد صبا دم تو جويد

با خاک زمين غم تو گويد

بادي بفرستش از ديارت

خاکيش بده به يادگارت

هر کو نه چو باد بر تو لرزد

نه باد که خاک هم نيرزد

وانکس که نه جان به تو سپارد

آن به که ز غصه جان برآرد

گر آتش عشق تو نبودي

سيلاب غمت مرا ربودي

ور آب دو ديده نيستي يار

دل سوختي آتش غمت زار

خورشيد که او جهان فروزست

از آه پرآتشم بسوزست

اي شمع نهان خانه جان

پروانه خويش را مرنجان...

کاشفته گي مرا درين بند

معجون مفرح آمد آن قند

هم چشم بدي رسيد ناگاه

کز چشم تو اوفتادم اي ماه

 


برچسب‌ها: نظامی
+ نوشته شده در  ۱۳۹۴/۰۵/۲۴ساعت 7 PM  توسط نگار  | 

ریشه هایم ز خاک بیرون است

طفلی یه جورایی از دیدنمون ذوق مرگ شده بود انگار...

فکر کنم اونم مثل ما از جار قبل الدار خبر دار نبود.

معلوم بود بیشتر قصد باز کردن سر صحبت رو داشت و اومد تا چیزی بپرسد از همسری.

اسمش رو گذاشتم همسایه ی کیهانی.

به دو دلیل؛

یکی روزنامه کیهان و تیپ کیهانی اش!

و دوم اینکه ما کلا کیهانی همسایه اش میشویم.

طفلی نمی دونه تو ساختمون ما اکثراصدای سگ میاد و مد جدیدتر از سگ داری جراحی پلاستیک بینی مدل عروسکی آقایون همسایه است!

هی...


برچسب‌ها: همسایه
+ نوشته شده در  ۱۳۹۴/۰۵/۲۴ساعت 2 PM  توسط نگار  | 

انگار از من و خودت گذشته ای

هر هشت ساعت،معمولا!

بعد اذان صبح و قبل اذان ظهر و مغرب

کبوتر آزاد و مغرور می آید تا به بچه هاش غذا بده...

از کجا معلوم؟

دوتایی شروع میکنند به جیر زدن و خوشحالی...

اگه بدونی...ما هم  قده جوجه کبوترها خوشحالی میکنیم😊


برچسب‌ها: مادر
+ نوشته شده در  ۱۳۹۴/۰۵/۱۳ساعت 1 PM  توسط نگار  | 

بره اش را در کوهها گم کرده است

دست هامو میگیره تو سینه اش...

زل میزنه به صورت غمزده من

میگه:

تو خیلی مامان عزیزی هستی،حالا یه نفس عمیق بکش و بگو من قوی هستم...من خوشحالم.

و کلی دیالوگ های عجیب و غریب که نمی دونم از کجا گیر آورده بود.

خلاصه یاس خیلی مامان مهربونیه

:) 

البته گاهی وقتا...

الان لحن عوض شد...میگه پاشو یه ژله بده بخورم یا یه نیشگون تیزت میگیرم!


برچسب‌ها: دختری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۴/۰۵/۱۲ساعت 2 PM  توسط نگار  | 

آدمیزادست دیگر

از خوشبختی هایم

تولد دو جوجه کبوتر وحشی در کنج خانه ام!

امروز یاسی و باباش رفتند و کشف کردن که لانه خالی نیست.

ولی ظاهرا نباید سمتشان بریم تا مادرشان از ترس آدمیزاد جوجه های را رها نکند...

امان از آدمیزاد...

هی!😊


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۴/۰۵/۰۸ساعت 11 PM  توسط نگار  | 

از بامی برخاست

صبح هایمان پر بود از صلح و سکوت....

تا چند مدت پیش....شاید یک ماه.

پرنده ای بعد طلوع نوک میزد به جای خالی کولر پنجره ای سابقمان که با ام دی اف پرش کرده اند.

رفتیم سراغش

من و یاس و کشفش کردیم که کبوتر وحشی لانه کرده.

تا اینکه یکبار کمی نزدیکتر آمدیم

ترسید و پرید

رفت که رفت....

رفت که رفت...

...

دوباره برگشته

احساسش می کردیم

امروز مچش رو گرفتم

قبل غروب میاد نرم میشینه روی پشت بام

بعد که کسی نباشه آروم میاد تو لانه اش...

تکان های آهسته میخوره.

محتاط تر شده...

این روزها حرفهای یواشکی من و یاس از کبوتر مغرور و آزاد همخانه است:) 


برچسب‌ها: از مکاشفات
+ نوشته شده در  ۱۳۹۴/۰۵/۰۵ساعت 8 PM  توسط نگار  | 

این بار حیاط خانه ام رنگ داری میگیرد

چه عیبی داره....

یک روز فقط مادر باشی

زن خانه دار باشی

بخوابی تا لنگ ظهر

نهار و صبحانه رو یکی کنی

لباسهای خانواده رو تا بزنی و کشو مرتب کنی

بری سراغ پیج آشپزی و یا گل صنم جون

گل صنم مادر خوبیست. ...سه پسر دارد.

هم سن و سالیم یحتمل.

ولی او هر روز سفره را زیباتر میچیند.

با بچه ها بازی می کند....

برای تولد بچه ها کیک خانگی میپزد. 

ژله و سالاد اولویه تزیین می کند.

گل میزند بر سر زندگی....

امروز من گل صنم هستم.


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۴/۰۵/۰۵ساعت 1 PM  توسط نگار  | 

که بر و بحر فراخست و آدمی بسیار

اثر سرخوشی رفت...

حالا درد خماری به تک تک عضلات ...مفاصل و تاندونها ..رگها و مویرگها و حتی نایژه ها می رسد!

مربی جدید گربه رو دم  اولین تمرین کششی کشت. 10 ران سلام بر خورشید!

فقط آسانا و تمرین کششی...خبری از شمع و خواب و لوس بازی های مربی قبلی نیست.

البته اگه ما هم مثله خودش بشیم که هر عضله و زاویه ای در بدنش طبق اصل و اصول جا گرفته حرفی نداریم....واقعا!


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۴/۰۵/۰۳ساعت 10 PM  توسط نگار  | 

دلم میسوزد از باغی که می سوزد

راستش نمی دونم کجا رفته بود...

روح افسار گریخته من در خواب!

فقط دربی دیدم شیشه ای...زیرش قلم کوبی طلایی و نقره ای

از همون ها که حرم امام رضا پیدا میشه

دست کشیدم...صدای پشت سرم گفت:

این حرم دیگه سرباز نداره...

همه کشته شدن.الان دشمن میاد داخل!

 


برچسب‌ها: از خوابهایم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۴/۰۵/۰۱ساعت 10 PM  توسط نگار  |