حوصله ام بکشد اینجا را هم گردگیری میکنم🌿🌿
یکی از اعضای مظلوم بدن!
تا وقتی اسکار خراشیدگی پدیدار نشده بود اصلا یادم نبود ایشون چه وظیفه ی مهمی بر عهده اشون هست!
هی....
زندایی ماهی رو با دم آورده بود سر سفره چرا بدت اومد؟
میگم خوب چندشم میشه!
چرا چندشت میشه؟
قضیه خیلی جدی شده انگار! بغضش رو قورت میده و ماهی توی تنگ رو نشونم میده؛
مگه ماهی رو دوست نداری؟
پس چرا دمش رو دوست نداری؟
ماهی بیچاره بدون دم چه جوری شنا کنه؟!
خوب آقا موشه دیگه باید بخوابیم.
این آقا موشه تموم روز کلی بازی کرده باهاش...کشتی گرفته،قهر و آشتی داشتن!
حالا هم بغلش کرده و براش شعر میخونه تا بخوابه...
درياي ز جوش نانشسته...
با آن دو سه يار هر سحرگاه
رفتي به طواف کوي آن ماه
بيرون ز حساب نام ليلي
با هيچ سخن نداشت ميلي
هرکس که جز اين سخن گشادي
نشنودي و پاسخش ندادي
از آتش عشق و دود اندوه...
ساکن نشدي مگر بر آن کوه
بر کوه شدي و ميزدي دست
افتان خيزان چو مردم مست
آواز نشيد برکشيدي
بي خود شده سو به سو دويدي
وانگه مژه را پر آب کردي
با باد صبا خطاب کردي
کي باد صبا به صبح برخيز
در دامن زلف ليلي آويز
گو آنکه به باد داده تست
بر خاک ره اوفتاده تست
از باد صبا دم تو جويد
با خاک زمين غم تو گويد
بادي بفرستش از ديارت
خاکيش بده به يادگارت
هر کو نه چو باد بر تو لرزد
نه باد که خاک هم نيرزد
وانکس که نه جان به تو سپارد
آن به که ز غصه جان برآرد
گر آتش عشق تو نبودي
سيلاب غمت مرا ربودي
ور آب دو ديده نيستي يار
دل سوختي آتش غمت زار
خورشيد که او جهان فروزست
از آه پرآتشم بسوزست
اي شمع نهان خانه جان
پروانه خويش را مرنجان...
کاشفته گي مرا درين بند
معجون مفرح آمد آن قند
هم چشم بدي رسيد ناگاه
کز چشم تو اوفتادم اي ماه
فکر کنم اونم مثل ما از جار قبل الدار خبر دار نبود.
معلوم بود بیشتر قصد باز کردن سر صحبت رو داشت و اومد تا چیزی بپرسد از همسری.
اسمش رو گذاشتم همسایه ی کیهانی.
به دو دلیل؛
یکی روزنامه کیهان و تیپ کیهانی اش!
و دوم اینکه ما کلا کیهانی همسایه اش میشویم.
طفلی نمی دونه تو ساختمون ما اکثراصدای سگ میاد و مد جدیدتر از سگ داری جراحی پلاستیک بینی مدل عروسکی آقایون همسایه است!
هی...
بعد اذان صبح و قبل اذان ظهر و مغرب
کبوتر آزاد و مغرور می آید تا به بچه هاش غذا بده...
از کجا معلوم؟
دوتایی شروع میکنند به جیر زدن و خوشحالی...
اگه بدونی...ما هم قده جوجه کبوترها خوشحالی میکنیم😊
زل میزنه به صورت غمزده من
میگه:
تو خیلی مامان عزیزی هستی،حالا یه نفس عمیق بکش و بگو من قوی هستم...من خوشحالم.
و کلی دیالوگ های عجیب و غریب که نمی دونم از کجا گیر آورده بود.
خلاصه یاس خیلی مامان مهربونیه
:)
البته گاهی وقتا...
الان لحن عوض شد...میگه پاشو یه ژله بده بخورم یا یه نیشگون تیزت میگیرم!
تولد دو جوجه کبوتر وحشی در کنج خانه ام!
امروز یاسی و باباش رفتند و کشف کردن که لانه خالی نیست.
ولی ظاهرا نباید سمتشان بریم تا مادرشان از ترس آدمیزاد جوجه های را رها نکند...
امان از آدمیزاد...
هی!😊
تا چند مدت پیش....شاید یک ماه.
پرنده ای بعد طلوع نوک میزد به جای خالی کولر پنجره ای سابقمان که با ام دی اف پرش کرده اند.
رفتیم سراغش
من و یاس و کشفش کردیم که کبوتر وحشی لانه کرده.
تا اینکه یکبار کمی نزدیکتر آمدیم
ترسید و پرید
رفت که رفت....
رفت که رفت...
...
دوباره برگشته
احساسش می کردیم
امروز مچش رو گرفتم
قبل غروب میاد نرم میشینه روی پشت بام
بعد که کسی نباشه آروم میاد تو لانه اش...
تکان های آهسته میخوره.
محتاط تر شده...
این روزها حرفهای یواشکی من و یاس از کبوتر مغرور و آزاد همخانه است:)
یک روز فقط مادر باشی
زن خانه دار باشی
بخوابی تا لنگ ظهر
نهار و صبحانه رو یکی کنی
لباسهای خانواده رو تا بزنی و کشو مرتب کنی
بری سراغ پیج آشپزی و یا گل صنم جون
گل صنم مادر خوبیست. ...سه پسر دارد.
هم سن و سالیم یحتمل.
ولی او هر روز سفره را زیباتر میچیند.
با بچه ها بازی می کند....
برای تولد بچه ها کیک خانگی میپزد.
ژله و سالاد اولویه تزیین می کند.
گل میزند بر سر زندگی....
امروز من گل صنم هستم.
حالا درد خماری به تک تک عضلات ...مفاصل و تاندونها ..رگها و مویرگها و حتی نایژه ها می رسد!
مربی جدید گربه رو دم اولین تمرین کششی کشت. 10 ران سلام بر خورشید!
فقط آسانا و تمرین کششی...خبری از شمع و خواب و لوس بازی های مربی قبلی نیست.
البته اگه ما هم مثله خودش بشیم که هر عضله و زاویه ای در بدنش طبق اصل و اصول جا گرفته حرفی نداریم....واقعا!
روح افسار گریخته من در خواب!
فقط دربی دیدم شیشه ای...زیرش قلم کوبی طلایی و نقره ای
از همون ها که حرم امام رضا پیدا میشه
دست کشیدم...صدای پشت سرم گفت:
این حرم دیگه سرباز نداره...
همه کشته شدن.الان دشمن میاد داخل!