نگار یارا

حوصله ام بکشد اینجا را هم گردگیری میکنم🌿🌿

سوزد و افروزد

شمعدانی رو از پارافین های وارفته تهی کردم.

سه شب است که برایت شمع روشن می کنم.

این  نور کوچک شب ها 

دلم را گرم می کند و جسم سرد تو را!

+ نوشته شده در  ۱۳۹۴/۱۰/۲۳ساعت 11 AM  توسط نگار  | 

کوچکترین ستاره ی چشمم خورشید است

سلام به خودم

به خودم و مادر

به خودم و پدر 

و به نام دخترم...

خوب و همسر؛ چرا که نه!

هدیه تولد رو 4 روز پیش گرفتم.

همسری از محل کار عازم خریدش شده بود تا کاملا سکرت بماند ماجرا.

و بالطبع من از تخلیه اطلاعاتی یاس به جایی نرسیدم. 

یه تبلت جدید برای مطالعه کتابهای الکترونیک.

الان کتابدان مجازی رو پر کرده از کتاب.


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۴/۱۰/۲۳ساعت 11 AM  توسط نگار  | 

خوش به حال غنچه های نیمه باز

فردا اردو دارن

سینما...فیلم شاهزاده روم.

تجربه ی خوش اردوهای دبستانی جلوی چشمانم رژه میروند...

تئاتر...سالن پرواز!


برچسب‌ها: خودم, دختری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۴/۱۰/۲۲ساعت 10 PM  توسط نگار  | 

سبک خیزی کاهم بده

خوب...

حالا که علی مونده و حوضش!

نمی دانم کداممان حوضیم و کدام علی

برایت بگویم جان دل

خوب بودم

تا وقتی بالهای هواپیما رو در تقاطع خطوط سفید باند فرودگاه دیدم

نشست...

غم به دلم نشست

...

صدایم که کردند به اسم فامیل

هول شدم...بچه ها صدا کردند که عمه چادرت رو دربیار

من داشتم با بوت می دویم تو بخش...

بقیه اش رو بهت نمی گویم

چشمت روزهای بد نبیند!


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۴/۱۰/۱۸ساعت 11 PM  توسط نگار  | 

گفتا که خواهر آید

گفتم هر جوری هست بلیط جور کن

شاید چشم به راهم مانده!

برگ پاییزی زرد من

بر سر شاخه ی درخت خزان زده ی عمر

طاقت بیاور تا برسم....

 

 


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۴/۱۰/۱۶ساعت 7 PM  توسط نگار  | 

زاغی کجایی؟

این ترم دختری کلاس موسیقی بلز هم میره

برا منم خوبه

از موسیقی چیزی یاد بگیرم

استاد بعد کلاس درس رو به مادرها توضیح میده تا باهاشون تمرین کنیم.

شعر اولین درس؛

خورشید کجایی 

تو صبح زود فردا...


برچسب‌ها: دختری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۴/۱۰/۱۵ساعت 7 PM  توسط نگار  | 

بارها یار بدیدم به صبوحی میگفت

دیروز صبح؛

فنجان چای شیرین را که دست گرفتم؛

تو آمدی

تو که مدتهاست بیشتر می آیی

غم

تو را می گویم

قلبم فسرده شد

روی از تو برتافتم

و یادم آمد 

که تو بهترین دوستم هستی

مگر نه که وقتی می آیی

قلبم خاشع مقام ربوی شود

پس تو دوستم هستی

بهترین دوست

این بار صبح که بازآیی

تو را در آغوش خواهم فشرد

اصلا با هم چای می نوشیم

بیا و کنارم بمان

جایت خوش!


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۴/۱۰/۱۵ساعت 11 AM  توسط نگار  | 

اول از استاد یاد آموختیم

مچ دست چپم کلا مرخص شد.

استاد در توجیه تمرینات سختش و سستی من مدام تذکر میداد؛

خیلی وقته نیومدی...

یه جورایی متنبه شدم.

انگار با چوب کتک مفصلی ازش خورده باشم!


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۴/۱۰/۱۳ساعت 8 PM  توسط نگار  | 

تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست!

ختم قرآن برای مریضمون تموم شد.

امروز که اشتیاق و سبقت گرفتن دوستان و اقوام از همدیگر رو برای تلاوت و کمک دیدم

حال خودم که خیلی بهتر شده...

مریض که جای خود دارد!


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۴/۱۰/۱۱ساعت 10 PM  توسط نگار  | 

بر تو نزدیک است

توقع آدمی بالا می رود

این نهال شبیه لوبیایی، سحر آمیزتر از داستانهای کودکی ماند.

غصه هم آبیاریش می کند.

تا جایی که آنقدر توقع در ابر خیال فرو می رود که گمان می کنی صفحه ی سفید و بی جان گوشی همراهت هم باید دلداری ات دهد...

هی روزگار!

آدمیزاد است دیگر


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۴/۱۰/۱۰ساعت 12 PM  توسط نگار  | 

تا چشم یاری می کند دریاست

پیرمرد امروز بطری های بنزین برای فروش بساط نکرده بود.

تکیه بر صندلی پلاستیکی درب سلمانی زده بود و با دانه های زرد تسبیحش ذکر میگفت؛

تمام نگاهش سهم دریا بود.

...

پیرمرد همیشه دریا را زن در نظر می گرفت.

زنی که می تواند هدیه بزرگی بدهد یا بگیرد.

اگر هم گاهی وحشیگری می کند تقصیر او نیست.

گرفتار ماه میشود که اصول او را تغییر می دهد.

....

این ماهی ها هم دوستان من هستند.

ولی باید او را بکشم.

جای شکرش باقی است که برای کشتن ستاره ها تلاش نمی کنیم.

....

با خود فکر می کنم که چرا ماهی به این بزرگی نباید چیزی برای خوردن داشته باشد و کشته شود.

به این فکر می کنم این ماهی بسیاری از آدمها را غذا می دهد.

از خود پرسید آیا مردم لیاقت خوردن این ماهی بزرگ را دارند؟البته که نه ؛هیچکس پیدا نمی شود که بزرگی این ماهی را درک کند و شایسته خوردن آن باشد.

 


برچسب‌ها: خودم, رمان, پیرمرد و دریا
+ نوشته شده در  ۱۳۹۴/۱۰/۰۹ساعت 11 PM  توسط نگار  | 

در سودایی چشم و زلف جانان بوده ام

امروز...

چقدر تاریک بود.

در تاریکی صبح رفتم سرکار

در تاریکی ظهر برگشتم

در تاریکی عصر

در تاریکی شب...

خدای من

مثل روز برایم روشن است که روز تاریکتری هم در پیش است؛

یا من اضحک و ابکی!

دیشب خواب دیدم چروکهای ریز و پیدایی در پیشانی داشتم....


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۴/۱۰/۰۹ساعت 8 PM  توسط نگار  | 

به رها گشتن انسان باقیست

وارد کلاس که شدیم ماندانا خودش رو جابجا کرد.

معلوم بود میخواد که یاس دوباره کنارش بشینه.

یاس هم راهش رو گرفت و از کنارش رد شد.

میگه به وسیله هام دست میزنه.

روز آخر هم ظاهرا هلش داده بود و دختری زانوهاش زخمی شده بود.

ماندانا تا آخر کلاس گریه کرد که چرا یاس پیشم نمیاد.

یاسم کوتاه نیومد...

راستش ازین محکم بودن و واقع بین بودنش خوشم میاد...

دخترم گول اشک تمساح نمیخوره!


برچسب‌ها: دختری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۴/۱۰/۰۷ساعت 12 PM  توسط نگار  | 

کم کم بلورین شد

هیچ چیزی مثل بوی پدر خواب از سر  دختری نمی پراند.

صدای جیک جیکش از کله سحر بلند میشه.

یه بالش اضافه روی سرم گذاشتم.

بعد کلی تدارک صبحانه و سر و صدا چتر دست گرفتند و رفتند پیاده روی!


برچسب‌ها: دختری, پدر
+ نوشته شده در  ۱۳۹۴/۱۰/۰۴ساعت 11 AM  توسط نگار  | 

در خیالم ترا پلنگ شدم

قصه گویی با احساس بر کودکان موثرتر است!

دختری 10 کتاب قصه دارد.

هر شب دو تاش رو میاره تا براش بخونم.

و مهمان ثابت هر شب قصه ی علی مردان خان است...

پسر بی ادب و بی هنری :)

از مهارت این شب های من قصه گویی در گوش نازی دختر با آب و تاب بیشتر است!

 


برچسب‌ها: خودم, دختری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۴/۱۰/۰۳ساعت 11 PM  توسط نگار  | 

5 سال پیش دلم می خواست یه کیک شکلاتی بخورم.

مطلبی خوندم با عنوان من همین الان دلم کیک شکلاتی می خواد.

چند تا داستان رو ردیف کرده بود و آخرش نتیجه گرفت که وقتی من الان دلم کیک شکلاتی می خواد بآید الان بخورمش.

بعد دیگه این کیکه حتی خوشمزه تر هم باشه شاید به دلم نشینه؛

چند روزه همش به ماجرای کیک شکلاتی فکر کردم.

زمان از متغیرهای اصلی زندگی ما آدمهاست.

من هم 5 سال پیش دلم نوشتن در کنج خلوت وبلاگ میخواست...


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۴/۱۰/۰۳ساعت 10 AM  توسط نگار  | 

همیشه در پاییز درختی دارم

بعضی وقتا خیال بد داشته باش؛

فکر کن برادر و یا خواهری که ماه تا ماهم خبر از حال هم نمی گرفتی

افتاده رو تخت بیمارستان و نازل اکسیژن داره.

سرفه امانش نمی ده که جواب سلامت رو هم بده...

دیر اما تازه می فهمیم چقد دلتون برای صدای هم تنگ شده.

فکر بدی هم نیست.

به شرط اینکه فکر و خیالت لباس واقعیت رو نپوشیده باشه!


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۴/۱۰/۰۱ساعت 7 PM  توسط نگار  |