سوزد و افروزد
سه شب است که برایت شمع روشن می کنم.
این نور کوچک شب ها
دلم را گرم می کند و جسم سرد تو را!
حوصله ام بکشد اینجا را هم گردگیری میکنم🌿🌿
سه شب است که برایت شمع روشن می کنم.
این نور کوچک شب ها
دلم را گرم می کند و جسم سرد تو را!
به خودم و مادر
به خودم و پدر
و به نام دخترم...
خوب و همسر؛ چرا که نه!
هدیه تولد رو 4 روز پیش گرفتم.
همسری از محل کار عازم خریدش شده بود تا کاملا سکرت بماند ماجرا.
و بالطبع من از تخلیه اطلاعاتی یاس به جایی نرسیدم.
یه تبلت جدید برای مطالعه کتابهای الکترونیک.
الان کتابدان مجازی رو پر کرده از کتاب.
حالا که علی مونده و حوضش!
نمی دانم کداممان حوضیم و کدام علی
برایت بگویم جان دل
خوب بودم
تا وقتی بالهای هواپیما رو در تقاطع خطوط سفید باند فرودگاه دیدم
نشست...
غم به دلم نشست
...
صدایم که کردند به اسم فامیل
هول شدم...بچه ها صدا کردند که عمه چادرت رو دربیار
من داشتم با بوت می دویم تو بخش...
بقیه اش رو بهت نمی گویم
چشمت روزهای بد نبیند!
شاید چشم به راهم مانده!
برگ پاییزی زرد من
بر سر شاخه ی درخت خزان زده ی عمر
طاقت بیاور تا برسم....
برا منم خوبه
از موسیقی چیزی یاد بگیرم
استاد بعد کلاس درس رو به مادرها توضیح میده تا باهاشون تمرین کنیم.
شعر اولین درس؛
خورشید کجایی
تو صبح زود فردا...
فنجان چای شیرین را که دست گرفتم؛
تو آمدی
تو که مدتهاست بیشتر می آیی
غم
تو را می گویم
قلبم فسرده شد
روی از تو برتافتم
و یادم آمد
که تو بهترین دوستم هستی
مگر نه که وقتی می آیی
قلبم خاشع مقام ربوی شود
پس تو دوستم هستی
بهترین دوست
این بار صبح که بازآیی
تو را در آغوش خواهم فشرد
اصلا با هم چای می نوشیم
بیا و کنارم بمان
جایت خوش!
استاد در توجیه تمرینات سختش و سستی من مدام تذکر میداد؛
خیلی وقته نیومدی...
یه جورایی متنبه شدم.
انگار با چوب کتک مفصلی ازش خورده باشم!
امروز که اشتیاق و سبقت گرفتن دوستان و اقوام از همدیگر رو برای تلاوت و کمک دیدم
حال خودم که خیلی بهتر شده...
مریض که جای خود دارد!
این نهال شبیه لوبیایی، سحر آمیزتر از داستانهای کودکی ماند.
غصه هم آبیاریش می کند.
تا جایی که آنقدر توقع در ابر خیال فرو می رود که گمان می کنی صفحه ی سفید و بی جان گوشی همراهت هم باید دلداری ات دهد...
هی روزگار!
آدمیزاد است دیگر
تکیه بر صندلی پلاستیکی درب سلمانی زده بود و با دانه های زرد تسبیحش ذکر میگفت؛
تمام نگاهش سهم دریا بود.
...
پیرمرد همیشه دریا را زن در نظر می گرفت.
زنی که می تواند هدیه بزرگی بدهد یا بگیرد.
اگر هم گاهی وحشیگری می کند تقصیر او نیست.
گرفتار ماه میشود که اصول او را تغییر می دهد.
....
این ماهی ها هم دوستان من هستند.
ولی باید او را بکشم.
جای شکرش باقی است که برای کشتن ستاره ها تلاش نمی کنیم.
....
با خود فکر می کنم که چرا ماهی به این بزرگی نباید چیزی برای خوردن داشته باشد و کشته شود.
به این فکر می کنم این ماهی بسیاری از آدمها را غذا می دهد.
از خود پرسید آیا مردم لیاقت خوردن این ماهی بزرگ را دارند؟البته که نه ؛هیچکس پیدا نمی شود که بزرگی این ماهی را درک کند و شایسته خوردن آن باشد.
چقدر تاریک بود.
در تاریکی صبح رفتم سرکار
در تاریکی ظهر برگشتم
در تاریکی عصر
در تاریکی شب...
خدای من
مثل روز برایم روشن است که روز تاریکتری هم در پیش است؛
یا من اضحک و ابکی!
دیشب خواب دیدم چروکهای ریز و پیدایی در پیشانی داشتم....
معلوم بود میخواد که یاس دوباره کنارش بشینه.
یاس هم راهش رو گرفت و از کنارش رد شد.
میگه به وسیله هام دست میزنه.
روز آخر هم ظاهرا هلش داده بود و دختری زانوهاش زخمی شده بود.
ماندانا تا آخر کلاس گریه کرد که چرا یاس پیشم نمیاد.
یاسم کوتاه نیومد...
راستش ازین محکم بودن و واقع بین بودنش خوشم میاد...
دخترم گول اشک تمساح نمیخوره!
چند تا داستان رو ردیف کرده بود و آخرش نتیجه گرفت که وقتی من الان دلم کیک شکلاتی می خواد بآید الان بخورمش.
بعد دیگه این کیکه حتی خوشمزه تر هم باشه شاید به دلم نشینه؛
چند روزه همش به ماجرای کیک شکلاتی فکر کردم.
زمان از متغیرهای اصلی زندگی ما آدمهاست.
من هم 5 سال پیش دلم نوشتن در کنج خلوت وبلاگ میخواست...
فکر کن برادر و یا خواهری که ماه تا ماهم خبر از حال هم نمی گرفتی
افتاده رو تخت بیمارستان و نازل اکسیژن داره.
سرفه امانش نمی ده که جواب سلامت رو هم بده...
دیر اما تازه می فهمیم چقد دلتون برای صدای هم تنگ شده.
فکر بدی هم نیست.
به شرط اینکه فکر و خیالت لباس واقعیت رو نپوشیده باشه!