حوصله ام بکشد اینجا را هم گردگیری میکنم🌿🌿
اولین مسجد پسری بود
خیلی پسری خوبی بود
آقا رادین خوابید دقیقا تا رکعت آخر
واقعا وقت شناسی پسرجان در لحظات حساس ستودنی است.
از یاس تا حدود یکسالگی چیز زیادی خاطره نداریم
چون فقط جیغ می زد و یادم نمیاد تونسته باشم دو رکعت با جماعت بخونم😅
روزها می گذرد
و چیزی جز سایه ای دور نمی ماند عزیز
روزی خرمن گذشته را در باد نهادم
از کاهی که بر آسمان بلند شد چیزی نماند
جز چند روز روشن
روزهایی که تو خدایش بودی
روزی من خرمن گذشته را در باد نهادم
از روزهایی که گذشت
از بادی که وزید
چیزی نمانده بود که...
از گندمزار من و تو هم چیزی نماند عزیز
جز مشتی کاه که بر آسمان شد
رفتم سراغ تلگرام خانم دکتر و بهش پیام دادم
خوبی عزیزم؛راستی نتیجه اولویت بندی مشخص شد؟
با تاخیر جواب داد نه هنوز
رفتم تو لاکم...
ولی زیاد نموندم و زود یادم رفت
دیگه نگرانی هام ژرف نیست
و خوشحالی ها و ناراحتی هام
شاید برای اینکه قدم بلندتر شده
از بالاتر نگاه میکنم
با فاصله دورتر!
نه اینکه استرس سراغم نیاد
میاد گهگاهی...
دیدم یاسی خوابیده و با دو دست پسری رو برده بالا و تو هوا تکون میده
اونم میخنده
تعجب کردم چه جوری تونسته بلندش کنه
گفتم مامان سنگینه یه وقت میفته از دستت
گفت نه من کلی تمرین و ورزش کردم و قوی شدم.
...
خواب بود...یاسی مرتب میرفت بالا سرش.تو دلم گفتم تا بچه رو بیدار نکنه دست بردار نیست.
نیم ساعت رفت واومد تا دیدم دوید و جیغ زنان اعلام کرد پسری بیدار شده.
گفت پسرمون بیدار شد...حوصلمون سر نمیره.
...
امروز صبح بردیمش واکسن ۶ ماهگی رو بزنه.
دختری هم با ما بیدار شد و اومد
پشت سرم قایم شد ...گفت پسرمون گریه میکنه و من ناراحت میشم.
....
۶ ماهه که دخترک همبازی داره
شش ماهه صدای خنده های دختری و پسری زیباترین موسیقی خانه ماست.
خدایا شکرت😏
دو تا انگشت رو برد وسط حلقه گوشواره و نزدیک بود یه گوش بشم.
از طرفی تا رو ازش برگردوندم خودش رو با کریرش چپ کرد و زمین خورد.
شب هم تب دندان گرفتش...
پسر جان علائم ۶ ماهگی را جلوتر از موعد واکسن آشکار کرده.
گفتم آره اگه کارم درست شه.
گفت دعا کنم نری؟
من حلال و حروم تو زندگیم رو رعایت کردم و دعا کنم میگیره
ترسیدم از حق بودن حرفش،
گفتم نه دعا کن هر چی برام خیره!
تو مسیر صدای پاشایی رو بلندتر کردم
سرعتم بالا رفت و صدای خاطراتم بلندتر
خاطرات این ۵ سال به سرعت پیچ های جاده جلوی چشمام ظاهر و محو میشدن.
به دریا قول دادم خداحافظی نکنم
به ساحل که کودکی یاس روی شن های گرمش جا مانده.
توکلت علی الله
آن می برد که ما به کمند وی اندریم
سنگ تمام گذاشتی ماه بهشتی زمین
چند روز پیش که روی تپه های پشت خانه دیدمت سرسبز بودی و پر نور
دلم آنی ریخت
دفتر خاطرات تلخ سال گذشته پیش رویم باز شد
ولی آنروز که نسیم خنکی بودی و از ساحل خزر گذشتی ؛ لا به لای جیغ های دختریمان پیچیدی، جان گرفتم
عکس تو پشت سر ما ماند
اولین عکس پسری در پشت سر آبی خزر
ازت شادم و راضی
به اندازهی پرندگان جنگل های تازه و باران خورده شمال
به اندازه ی خوشبختی درختان
بدرود اردیبهشت جان
ماه بهشتی زمین!
باز هم برگرد تا
سفره ی خاطرات شیرینم را برایت پهن کنم.
پ.ن: اولین سفر پسری به شمال.اردیبهشت. نمک آبرود.هتل پارسیان خزر.سورتمه.تله کابین. میرزا قاسمی. کته کباب.عکس یادگاری😊