حوصله ام بکشد اینجا را هم گردگیری میکنم🌿🌿
خواست دلشون رو به دست بیاره و مدام صداشون میزد.
کارش طول کشید.
با ما شام خورد.
تموم شد ساعت نزدیک ۱۲ شب بود.
خوب این اولین تولد گل پسری بود.
آقای روستا که بادکنک آرایی کرد اسمش رفت تو لیست اولین تولد.
خاطره های خوش اسم آدمهای خوش شانس رو تو لیست داره.
مثل راننده ای که وسایل سیسمونی یاس رو آورد.
اسم خانم معلم های یاسی و دخترهاشون هم که دیشب مهمان جشن تولد بچه ها بودن هم تو پوشه خاطرات خوش رفت.
از دیروز رعد و رگبار و تگرگ داریم.
تولد آذر ماهی جان با آذرخش آمد!
به هوای دارو اومده بود پیش بچه ها
تبریک گفته بود جای جدیدمون رو...
هی ...
پله های جلو درمون الان فقط بطری های بنزین مال اله رو کم دارن.
برای من شخصیت پیرمرد و دریا رو زنده میکنه.
ناخدای خسته ی دریا
با دردهای طولانی
فکر کنم پیرمرد داستان هم اگه تو بندر بود الان بنزین میفروخت!
دل رحمی داره.
پ.ن: اوایل که ماشینم دوربین نداشت بهم فرمون میداد تا پارک کنم؛ اصلا این دوربین ماشین بود که باعث دوری آدمها شد :))
صبح زود بیدارت کردیم.
یه صبح خیلی سرد پاییزی.
خوب، بعد مدتی بود که تو روشنی روز بیرون می بردیمت.
فکر کنم که خودت هم برات سوال بود که کجا داریم میریم.
چون با تعجب پرسیدی: چیه؟
برای خودت دست زدی و دل ما هم سوخت که مقصد چیز خوبی نیست.
هی...
واکسن یکسالگیت بود آن چیز!
قسمت خوبش وجود همکار قدیمی خانم بشکار بود که خودمان کشفش کرده بودیم.
در تزریق واکسن تخصص دارند ایشون.
واکسن ام ام آر بود برنامه امروز.
تزریق در دست نازنین گل پسر.
یه کوچولو گریه کردی و
در عوض کلی با چشمهای اشک آلود به بنده خدا خانم بشکار زل زدی.
فکر کنم اون روز دیگه دلش نیومد برای کوچولویی واکسن بزنه :)
روز آخری که روبروی داروخانه پارک کردم حواسش بود تا منو نبینه.
انگاری ازمون دلخور بود.
فقط پیرمرد صاحب سوپری قدیمی سلام و علیک کرد.
اون هم سیگار در دست،کمی آن طرفتر از بطری های بنزین مال الله.
بگذریم.
حالا کل کل بچه های داروخانه تو گروه بعد روز سخت و پرماجرا جابجایی و عکس های یادگاریشون جالبه.
به همسری گفتم خوب اینجا یه مدت بیشتری بمونیم.
یاد بازار قدیمی شهر افتادم و شهری که در آب فرو رفته و حالا خیابانی ازش باقی مانده.
بعله...ما هم ماندگار نیستیم.
تازه آثار ما سست تر از پیشینیان شهر هست؛صاحبان گور دخمه ها...
اینکه همکلاسی های یاسی رو دعوت کنیم هم فکر خوبی بود.
الان مشکل فقط طرح کیکه.
هر چی میخوام دختری رو گول بزنم نمیشه.
میگم مامان کارتون ماشین ها یادته؟
اون ماشین قرمزه.
با بی تفاوتی میگه چی؟مک کوئین رو میگی؟
میگم آره،دوست داری کیکتون رو اون مدلی سفارش بدم؟
با بی میلی میگه حالا چرا باید مدلش پسرونه باشه؟
...
امید است که با مینیون ها موافقت کنه.
و اگرنه باید دو تا کیک سفارش بدم و یا دو طبقه:)
باشد که رستگار شویم:))
۱۷ ماهه که خواب خوش نداشتم.
الان هم که زمان داره مثل برق و باد میگذره .
میشه روز تولد یکسالگی!
آرزوی همه ی مادرها.
یکسال گذشت.
از اون همه سختی
روزهای آخر که در جایی بین زمین و آسمان گذشت.
همه ی این مدت همیشه دوست داشتم زمان تند تند بگذره .
به جز امشب،
امشب که کلاه یاسی دستت بود،
محتاط و با دستهای باز قدم میذاشتی.
ازین میز به اون میز میرفتی.
دلم میخواست کنترل زمان دستم بود
نگهش میداشتم
یا صحنه آهسته
یه دل سیر نگاهت میکردم.
همچین جانی شدی شما:)
...
خدایا شکرت!