نگار یارا

حوصله ام بکشد اینجا را هم گردگیری میکنم🌿🌿

چشم هات را قرض میدهی تا صبح؟

دوست دارم

یه گوشه بشینم 

دستام رو بذارم زیر چانه ام

فقط به پاهای کوچولوی تو زل بزنم.

...

گل پسری راه میره؛

دیگه چهار دست و پا نمیشه.

دستاش رو برای تسلط بیشتر بالا نگه میداره.

 مثل اسیرهای عراقی میشه!

بارها از راه رفتنش فیلم گرفتم.

صحنه ای که از دیدنش سیر نشدم هنوز!

 


برچسب‌ها: خودم, پسری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۹/۲۷ساعت 3 PM  توسط نگار  | 

به قدر یک غزل با شاعرت سر میکنی یا نه؟

اول دو تا بادکنک آبی باد کرد و به بچه ها داد.

خواست دلشون رو به دست بیاره و مدام صداشون میزد.

کارش طول کشید.

با ما شام خورد.

 تموم شد ساعت نزدیک ۱۲ شب بود.

خوب این اولین تولد گل پسری بود.

آقای روستا که بادکنک آرایی کرد اسمش رفت تو لیست اولین تولد.

خاطره های خوش اسم آدمهای خوش شانس رو تو لیست داره.

مثل راننده ای که وسایل سیسمونی یاس رو آورد.

اسم خانم معلم های یاسی و دخترهاشون هم که دیشب مهمان جشن تولد بچه ها بودن هم تو پوشه خاطرات خوش رفت.

از دیروز رعد و رگبار و تگرگ داریم.

تولد آذر ماهی جان با آذرخش آمد!


برچسب‌ها: خودم, دختری, پسری, تولد
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۹/۲۵ساعت 10 AM  توسط نگار  | 

بهار نه،به نظر میرسد خزان شعر است!

مال اله طاقت نیاورد.

به هوای دارو اومده بود پیش بچه ها

تبریک گفته بود جای جدیدمون رو...

هی ...

پله های جلو درمون الان فقط بطری های بنزین مال اله رو کم دارن.

برای من شخصیت پیرمرد و دریا رو زنده میکنه.

ناخدای خسته ی دریا

با دردهای طولانی

فکر کنم پیرمرد داستان هم اگه تو بندر بود الان بنزین میفروخت!

دل رحمی داره.

پ.ن: اوایل که ماشینم دوربین نداشت بهم فرمون میداد تا پارک کنم؛ اصلا این دوربین ماشین بود که باعث دوری آدمها شد :))


برچسب‌ها: خودم, دریا
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۹/۲۰ساعت 11 PM  توسط نگار  | 

خوشا صبح و خوشا من

اولین روز از یکسالگیت این طوری گذشت؛

صبح زود بیدارت کردیم.

یه صبح خیلی سرد پاییزی.

خوب، بعد مدتی بود که تو روشنی روز بیرون می بردیمت.

فکر کنم که خودت هم برات سوال بود که کجا داریم میریم.

چون با تعجب پرسیدی: چیه؟

برای خودت دست زدی و دل ما هم سوخت که مقصد چیز خوبی نیست.

هی...

واکسن یکسالگیت بود آن چیز!

قسمت خوبش وجود همکار قدیمی خانم بشکار بود که خودمان کشفش کرده بودیم.

در تزریق واکسن تخصص دارند ایشون.

واکسن ام ام آر بود برنامه امروز.

تزریق در دست نازنین گل پسر.

یه کوچولو گریه کردی و

 در عوض کلی با چشمهای اشک آلود به بنده خدا خانم بشکار زل زدی.

فکر کنم اون روز دیگه دلش نیومد برای کوچولویی واکسن بزنه :)


برچسب‌ها: خودم, پسری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۹/۱۹ساعت 12 AM  توسط نگار  | 

که هر کس می برد نام تو من بیدار می گردم

گل ما یکساله شد.

لا حول و لا قوه الا بالله 


برچسب‌ها: خودم, پسری, تولد
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۹/۱۸ساعت 12 AM  توسط نگار  | 

هیچیم و هیچکس نخرد هیچ را به هیچ

از رفتن ما کسی جز مال الله ناراحت نشد.

روز آخری که روبروی داروخانه پارک کردم حواسش بود تا منو نبینه.

انگاری ازمون دلخور بود.

فقط پیرمرد صاحب سوپری قدیمی سلام و علیک کرد.

اون هم سیگار در دست،کمی آن طرفتر از بطری های بنزین مال الله.

بگذریم.

حالا کل کل بچه های داروخانه تو گروه بعد روز سخت و پرماجرا جابجایی و عکس های یادگاریشون جالبه.

به همسری گفتم خوب اینجا یه مدت بیشتری بمونیم.

یاد بازار قدیمی شهر افتادم و شهری که در آب  فرو رفته و حالا خیابانی ازش باقی مانده.

بعله...ما هم ماندگار نیستیم.

تازه آثار ما سست تر از پیشینیان شهر هست؛صاحبان گور دخمه ها...


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۹/۱۶ساعت 12 AM  توسط نگار  | 

در هر رگ من عشق شما در جریان است

جشن تولد مشترک برای بچه ها فکر خوبی بود.

اینکه همکلاسی های یاسی رو دعوت کنیم هم فکر خوبی بود.

الان مشکل فقط طرح کیکه.

هر چی میخوام دختری رو گول بزنم نمیشه.

میگم مامان کارتون ماشین ها یادته؟

اون ماشین قرمزه. 

با بی تفاوتی میگه چی؟مک کوئین رو میگی؟

میگم آره،دوست داری کیکتون رو اون مدلی سفارش بدم؟

با بی میلی میگه حالا چرا باید مدلش پسرونه باشه؟

...

امید است که با مینیون ها موافقت کنه.

و اگرنه باید دو تا کیک سفارش بدم و یا دو طبقه:)

باشد که رستگار شویم:))

 


برچسب‌ها: خودم, پسری, دختری, تولد
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۹/۰۸ساعت 3 PM  توسط نگار  | 

شبی شبدر شبی شب بو

۶ ماه و ۱۱ ماه رو جمع بزن؛

۱۷ ماهه که خواب خوش نداشتم.

الان هم که زمان داره مثل برق و باد میگذره .

میشه روز تولد یکسالگی!

آرزوی همه ی مادرها.

یکسال گذشت. 

از اون همه سختی

روزهای آخر که در جایی بین زمین و آسمان گذشت.

همه ی این مدت همیشه دوست داشتم زمان تند تند بگذره .

به جز امشب،

امشب که کلاه یاسی دستت بود،

محتاط و با دستهای باز قدم میذاشتی.

ازین میز به اون میز میرفتی.

دلم میخواست کنترل زمان دستم بود

نگهش میداشتم 

یا صحنه آهسته 

یه دل سیر نگاهت میکردم.

همچین جانی شدی شما:)

...

خدایا شکرت!


برچسب‌ها: خودم, پسری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۹/۰۷ساعت 11 PM  توسط نگار  | 

زبان دختری

گلودرد دارم.

دختری میگه خیلی درد میکنه؟

نمی تونم حرف بزنم و سرم را تکان میدم.

میگه مامان فکر کنم میکروب ها تو گلوت تخم گذاشتن

بچه هاشون به دنیا اومدن و زیاد شدن!


برچسب‌ها: خودم, دختری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۹/۰۷ساعت 12 AM  توسط نگار  | 

تولدت مبارک آذر ماهی جان!

روروک چیز خوبی نیست

بعله!!!!

نه برای یه فندق ناقلا چون میشه یه کوچولو گیرش انداخت.

بخصوص الان که یاد گرفته اسباب بازی زیر پاش بذاره و از مبل ها بالا بره:))


برچسب‌ها: خودم, پسری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۹/۰۴ساعت 12 PM  توسط نگار  | 

آبان که گذشت دل به آذر دارد

باران آمد

باران دیر آمد 

آذر بارید

آذر با رعد رخشید

باران دیر آمد

چترها گم شدند


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۹/۰۱ساعت 12 PM  توسط نگار  |