بیشتر به خاطر اصرار گل دختری،
امروز دسته جمعی رفتیم کلاس تیر و کمان همسری.
پسر جان نذاشت خیلی استفاده کنم ولی خوب بود.
دو سه تا تیر ناشیانه رو سیبل زدم.
یاس که بیشتر وقتش رو به بازی تو کانکس با دوستاش میگذرونه.
یه جورایی خودش رو صاحب اختیار کلاس می دونه و زیر بار حرف باباش نمیره.
احساسش رو درک میکنم.
یاس امروز من رو یاد خاطرات کودکیم انداخت.
وقتی به کارگاه نجاری بابا می رفتم.
به اتاق کوچکی که روی پشت بام بود با پله های چوبی باریک و یخچال کوچکش.
بیسکوییت های پذیرایی همیشگی اتاق استراحت بابا.
رادیوی روشن کارگاه...
پدر تمام رویای دختر است!
برچسبها:
خودم,
دختری,
پدر
+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۱۱/۲۷ساعت
12 AM  توسط نگار
|
وقتی اومد تو قاب چشمم که از تاریکی تونل آخر بیرون زدم.
چشم بر هم زدنی
پراید نقره ای اول رفت سمت راست و بعد پیچید جلوی من وسط جاده
تا اینجای داستان یادمه که به چپ منحرف شد
من گفتم وای...نه!
صدای بلندی اومد و دیواری از خاک تو هوا بلند شد.
له شدن جلوی ماشین رو دیدم و با تمام قدرت گاز دادم تا برنگرده روی ماشین من.
نفس دوم که توی گلو بالا اومد از آینه جلو پشت سر رو دیدم.
ماشین بعدی از تونل رد شد و اصلا خبر دار نشد از واقعه.
ماشین پراید ناپدید شده بود.
جلوتر به پلیس زنگ زدم.
دستپاچه آدرسی دادم.
به مرد پشت خط گفتم فکر کنم سقوط کرده باشه.
تا شب تو فکر و غوغا بودم.
خبر از آشنایی گرفتیم.
به خیر گذشته بود.
خیر افسر راهنمایی رانندگی یعنی فوتی نداشته.
ژانر وحشتی رو پاس کردم:(
البته دیدن این مدل تصادف رو یکبار دیگه هم تجربه کرده بودم.
جاده کاشان دقیقا حدود بادرود.
اون دفعه هم جا خالی دادم:)
برچسبها:
خودم
+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۱۱/۲۶ساعت
3 PM  توسط نگار
|
راضیه گفت موهای رادین رو کوتاه کنید تا مریضی ازش بره.
من داشتم صبحانه میخوردم.
گفتم چه ربطی داره؟
گفت بچه جون نمیگیره موهاش بلند باشه.
ما بچه که زیاد مریض بشه موهاش رو کوتاه میکنیم.
گفتم : خوووب!
ولی از لحاظ علمی ثابت نشده.
دست رادین که شکست خیلی خسته شدم.
به همسری گفتم بیا موهای بچه رو کوتاه کنیم شاید سبک شه.
خودمم خنده ام گرفت.
انگار عمل به اعتقاد راضیه تیر آخر درمان شده بود.
موهای فرفری و بلند گل پسر رو با نمره ۲۰ زدیم.
به مامان که گفتم انگار دلش برای زلف کمند پسری سوخت.
گفت کجا ریختی موهای بچه ام رووو؟
رادین با موهای کوتاه انگار شیطونتر شده و با نمکتر:)
برچسبها:
خودم,
پسری
+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۱۱/۲۴ساعت
8 PM  توسط نگار
|
گفت نسخه رو ثبت سیستم کردم.
برو داروخانه وسایل مصرفی ما رو بگیر بیا.
تا رفتم و برگشتم کار تموم شده بود.
دختری و باباش بچه بغل رو صندلی جلو تریاژ نشسته بودند.
دست گل پسر آویز گردن داخل آتل گچی بود.
خوب...
گاهی دنیا اژدهای بزرگی میشه که دنبال شادی های کوچیک اهالیش میگرده.
یه ها میکنه و همه رو یه جا می بلعه.
هااااا
برچسبها:
خودم,
پسری
+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۱۱/۲۱ساعت
10 AM  توسط نگار
|
چهارده ماهگی؛
از جنگ برگشتی
مثل یه سرباز شجاع ولی داغون
یه مدل آنفولانزا و یک مدل سرماخوردگی و گلودرد رو پشت سر هم رد کردی.
دومین سفر دریایی رو این بار با همراهی مامان بزرگ جان رفتی.
هنوز خبری از دندان نهم نیست.
بای بای رو حرفه ای و گاهی با دو دست اجرا میکنی.
مهمترین حرفت دو کلمه است:
این چیه؟ کیه؟
و گاهی هم به چیه عبارت اه هم می افزایی پسرکم!
چیه...اه!
این ماه خواستم پرستارت رو عوض کنم.
هنوز دلم نیومده چون احساس کردم دوستش داری.
تا ببینم ی باز قالم بذاره:)
برچسبها:
خودم,
پسری,
چهارده ماهگی
+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۱۱/۱۹ساعت
12 PM  توسط نگار
|
از پنجره جلوی درب هتل رو می پاییدم.
جوانهای تازه وارد با بوگارتی عکس می گرفتند.
مامان پروازش که کنسل شد کسل شد.
آنجا برف بود و یخبندان و پروازها زمین گیر
اینجا دریا طوفانی و حرکت شناورها ممنوع.
به اجبار با ما اومد.
بعد گفته بود که از دریا می ترسیدم.
خاطره ی امواج بلند ساحل کلبه ی هور امسال بی نظیر بود.
در کنارش لذت موتور برقی سواری در جاده ساحلی:)
برچسبها:
خودم,
مادر
+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۱۱/۱۴ساعت
6 PM  توسط نگار
|
بندر چارک.
با دوربین لکه های سفید توی ساحل شنی رو نگاه میکنم.
مرغ های دریایی تپلی که زیر آفتاب چرت میزنن.
این ساحل خنک
آفتاب سحرانگیز
این هوای بهمن ماه جنوب
خیال را کم دارد.
تا لندی گراف به نوبت ما برسد
زیر سایه آفتاب ساحل
چرتی بزنم.
بادباک خیالم را هوا کنم.
برچسبها:
خودم
+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۱۱/۰۵ساعت
10 AM  توسط نگار
|
با پسر کوچولوش اومد داخل اتاق اطفال.
بچه بی قرار بود...مثل رادین.
مادرش دور اتاق می چرخوندش و تند تند آیت الکرسی میخوند زیر لب!
من هم بعدا خوندم.
بلا و مریضی از طفلای معصوم دور!
برچسبها:
خودم,
پسری
+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۱۱/۰۱ساعت
1 AM  توسط نگار
|