حوصله ام بکشد اینجا را هم گردگیری میکنم🌿🌿
تو مسیر برگشت یهو دلم هوای خونه ی قبلیمون رو کرد.
یه بار تو خواب دیدمش.
پشت پنجره به داخل نگاه کردم و دیدم دیوارها سفید هست و کلی پرده توری سبک و زیبا.
گفتم آرومتر برو کنار پارکینگ تا درختای توتم رو ببینم.
هی...
همچین آدم دل باریکی هستم من😎
امروز با همسری جدی در مورد برگشت به ولایت صحبت کردم.
دیگه این نخل های عزیز باید بساطشون رو از وسط پیشونی قسمت ما جمع کنن خوووب!
همسری بعد از برگشت از مسیر خونه قبلی از فرصت سواستفاده کرد و گفت:
چند سال دیگه دلت میگیره و میگی یادش بخیر شهرک بودیم!
منم هنوز حرفش تموم نشده دلم گرفت!
یاد زیبا افتادم
آخرین هم اتاقی دانشجویی
گفت ساره چند سال دیگه پیش خودت خنده ات میگیره؛ یادت می افته و میگی واقعا من اهواز بودم...
شکر خدا
جایی گیر می افتیم سی دی هاش رو میذاریم می بینیم.
یاس هم میشینه پاش ولی زود خسته میشه
ولی ما با دقت ادامه میدیم😎
دیشب نمونه سوالهای هدیه رو باهاش کار می کردم.
سر اسم دایه پیامبر گیر کرد.
من و همسری سعی کردیم یادش بیاریم؛
همسری:یاسی وقتی ما کله پاچه میخوریم مامان چی میخوره؟
یاس:نون....پنیر
من بابا جان حلیم دیگه...
یاس: آهان...اسمش حلیم زاده اس!
موقع شاواسانا مربی میگفت زندگی زیباست و من زیبایی هایش را دوست دارم.
نا خودآگاه حرفش برام مسخره اومد.
این جمله بعد روز کاری وارونه من
بعد دیکته یاس که به قول خودش فقط سیزده تا غلط داشته.
آخر ماجرا خنده ام گرفت.
زندگی زیباست که یاس فنچ به دست میاد سراغم.
پسری تو پارک دنبال بچه ها میکنه و اونام در میرن.
صورتم رو چنگ میزنه و نگاه میکنه و میگه خوبه!
منتظر آذر می مانم تا بافت های امسالشان به دستم برسد.
آذر عزیز ماههایی
که پسری آمد به خانه ما😘
گفت خاله یاس نمیاد بریم بازی؟
گفتم نه خانم معلمشون اجازه نداده.
شکر خدا این فتوای خانم حیدری ما رو نجات داد.
امروز ظهر باز یاس کتابش رو جا گذاشته بود.
دعواش کردم.
گریان به معلمش زنگ زدم؛ خوب...
خانم معلم روحیه داد بهم.
بچه ها متفاوتن.
یادم رفت بگم ظهر به یاس چی گفتم!
گفتم کاش به جای بچه سگ و گربه نگهداری میکردیم اینقدر حرص نمی خوردیم😎😸🙊
بچه ها زود بزرگ میشن.
فاطمه کی بزرگ شد،دانشجو شد و حالا ...
البته فکر کنم الهه دنبال اینکه یه نان خور کمتر کنه.
حق داره اونم با شوهر بی خیالش.
اول که زنگ زد تو دلم گفتم حتما دنبال قرض پوله برای دانشگاه فاطمه.
هی..
الهه هم سن خودمه؛وصلت جور شه داماد و مادرزن ۷ سال تفاوت سنی دارن.
گفت تفاوت سنی اشان ۸ ساله به نظرم زیاده!
گفتم وضع مالی اش خوب باشه سنش مهم نیست؛
گفت آره یکی از دوستامم همینو میگه!
منم پشت سرشون حرکت کردم ولی یک ربع چرخیدم تا جای پارک پیدا کنم.
شروع مدرسه همیشه شیرین بوده برامون...
شکر خدا دختری کلاس سومی شد.
من که خانه نشین شدم یحتمل تا هفتم مادر خدابیامرز پرستار پسری.
کاش روزگار برای مدتی روی روال عادی بیفته و ما یه مدت آسایشی داشته باشیم.