با تمام بی خیالیهاش دیشب دیدم داره مداد پاکن برا جامدادی اش جور میکنه.
یه دفتر سفید هم ازم گرفت و گذاشت تو کیفش.
گفت من باید زودتر بخوابم.
...
وقتی ته صف پشت سر بچه ها جا گرفت یک آن دلم خالی شد...
یه قدم نزدیک من می اومد و می رفت.
یه بغض عجیبی راه گلوم رو بست،درست همون موقع که پدرش زنگ زد و گفت خوش به حالت که اونجا پیشش هستی.
شاید دیشب اگه تصور حال امروزم رو میکردم به خودم میگفتم چه لوس.
ولی حس غریبی بود.
کتابها رو که بردیم تو ماشین قبل استارت زدن رفتیم سراغشون.
5 تا کتاب بود.
از دست هم می قاپیدیم و ورق میزدیم.
به خاطر تمام لذت های امروز...خدا رو شکر.
برچسبها:
دختری,
مدرسه
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۶/۳۱ساعت
11 PM  توسط نگار
|
من سالوادور نیستم رو خونه دیدیم.
جالبه یاس اونقدر خوشش اومد که خودش تنهایی دو سه بار دیگه تماشا کرد.
برعکس دزد و پری که ظاهرا تاثیرش رو ما بیشتر بود و یاس وسط فیلم رفت زمین بازی.
دراکولا هم خوب بود.
ناردون؟هی ...بد نبود.
تازه فهمیدیم قبر چه نعمتی هست حتی چند طبقه اش!
آخرین کتابی هم که خوندم Bleak house بود.
یه بابا لنگ دراز مسن و مهربون.
برچسبها:
دختری
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۶/۲۷ساعت
7 PM  توسط نگار
|
لباسها و وسایل نوزادی یاس رو سر و سامان دادم.
اونایی که به کارم میومد رو شستم و جمع کردم.
یاس با هول لباس برا عروسکاش برمیداشت.
برای قورباغه تا حالا چند دست لباس خونه و بیرون جور کرده.
منم به هر کدومشون که می رسیدم تصور یاس تو اون سن به ذهنم میومد.
قربون صدقه اش میرفتم و جمع میکردم.
همینه دیگه...وقتی نوزاد و نوپا بود روز می شمردیم که کی بزرگ میشه.
حالا حسرت اون روزها رو داریم.
آدمیزاد است دیگر!
ولی بچه داری واقعا سخته...همون قدر یا شاید بیشتر شیرین.
نباید سخت گرفت.
برچسبها:
دختری
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۶/۲۶ساعت
7 PM  توسط نگار
|
بچه ها...
فرشته هایی برای دفع عذاب دنیا و عقبی هستن
که به خانه ها نازل می شوند😊
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۶/۲۳ساعت
11 PM  توسط نگار
|
گفت تابستون هم مثل برق گذشت،
خودمم دیروز آهی کشیده بودم و گفته بودم
خوش به حال اونایی که گشتن و خوش گذروندن.
پاییز اومد ،خوش به حال شما
ما که یکساله تو فصل پاییزیم!
برچسبها:
خودم
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۶/۲۱ساعت
10 PM  توسط نگار
|
امسال بچه مدرسه ای داریم.
شب خواب دیدم جشن روز اول ده روز جلو افتاده.
من یاسی رو بردم مهد و نمی دونستم
مدیر گفت حتما باید حضور داشته باشین.
خلاصه تو خواب با هول رفتم دنبالش
جلو در مدرسه دنبال کفش هام بودم و پیدا نمی کردم.
....
الان متوجه شدم ضمیر ناخودآگاه ام درگیر اول مهره.
دیروز پیامهای گروه پدران کلاس اولی های مدرسه رو می خوندیم.
کلی خندیدیم از سوالاتشون؛ یکی پرسیده بود برای جشن مادر بیاد همراه بچه یا پدر؟؟؟
حالا وضعیتم بهتره چون ضمیر خودآگاه پدرهای نگران رو هم دریافتم😊
برچسبها:
دختری,
مدرسه
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۶/۲۱ساعت
7 AM  توسط نگار
|
عصر به گل های کاغذی زل زده بودم.
به خاطر رنگ گلهاش...شاید هم حشرات زیادترش بلبل خرماها رو جمع میکنه.
بعد مدتها غوغا بود تو حیاط
عصرها پاییزی شده و مرغان هوا زودتر سراغ شام می آیند.
اینجا برگی زرد نمی شود عزیز
امسال لیموهایم نیمه رسیده زرد شدند و پای درخت ریختند.
کوچک و بی آب...
خوب طفلی درختم خوب آبیاری نشد.
راستش رمق آبیاری نداشتم.
همین سبزی درخت های توت هم به زحمت نگه داشتم.
وقت زیادی ندارم و کلی کار مانده.
باید کمدها رو جادار کنیم.
وسایلت روی زمین نماند عزیز!
برچسبها:
خودم,
باغچه
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۶/۱۸ساعت
11 PM  توسط نگار
|
قبل خواب پو پیام فرستاد که چراغ رو خاموش کن خوابم میاد.
الانم پیام داده چراغ رو روشن کن پو بیداره
آخرین پیامم مربوطه به اینکه که پو کثیفه...های های های!
با دختری پو بازی میکنیم.
البته گاهی تنهایی هم بازی میکنم.
مثلا وقتی که تو ماشین روشن منتظرم دختری و باباش برگردن😊
برچسبها:
خودم
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۶/۱۸ساعت
7 AM  توسط نگار
|
با خاله زهره و آجی و بابا رفتیم برات خرید کنیم.
خیابان بهار.
خیلی حس زیبایی بود و لذت بخش...
ازت ممنونم.
خاله که با دیدن لباسها حتی بیشتر از من ذوق میکرد.
آجی هم برات یه اژدهای سبز کوکی خرید که بال میزنه.
یه جوراب نوزادی و یه دندون گیر قشنگ هم برات انتخاب کرد.
حالا باید کمدها رو مرتب کنیم تا جا برای مهمان عزیزمان که تو باشی بازتر شود.
راستی حوله ات را یاس سر میکرد و میگفت من جادوگر.
کاش میدیدی ما با وسایلت چقدر ذوق میکنیم.
برچسبها:
پسری
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۶/۱۷ساعت
10 AM  توسط نگار
|
دلم یه سفر میخواست
سبز سبز
یا زرد زرد
دریغ ...
برچسبها:
خودم
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۶/۱۱ساعت
11 PM  توسط نگار
|
شاهزاده هر چی رو برای دخترش برده بود برگردوند...
کریر...کالسکه،صندلی ماشین،نی نی لای لای
الان طوطی مخصوص یاس (دلستر ) دیگه از کالسکه بیرون نمیاد.
خود دختری هم میره توش جا خوش میکنه
به زحمت هلش میدیم.
کالسکه که نه! قد یه موتوره
البته قیمتی که بابت ست کالسکه و کریر اونموقع پرداخت کرده بودیم هم قیمت یه موتور خوبی میشد!
الان خنده ام میگیره ،کالسکه عصایی کاربردش بیشتر بود و بسی کم جاگیرتر
اینکه چه بی تجربه پدر و مادری بودیم ما...
این قسمتی از ماجراهاست
یه وقتایی همسری به شوخی به والدین میگفت :
تازه میفهمم ما از دست شما چی کشیدیم وارد نبودین :))
برچسبها:
دختری
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۶/۱۰ساعت
8 PM  توسط نگار
|
خوشبختی یعنی...
بعد ناهار چرت بزنی
دخترت با دست هایت کشتی بگیرد
تعریف کند؛جیغ بکشد
بلند بلند بخندد!
برچسبها:
دختری
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۶/۰۵ساعت
2 PM  توسط نگار
|
شیرینی سوغات آورد
خواست تلخی دوری ببرد
گفتم نازنین؛
ما را بس است همین
عطرت که در خانه پیچید!
برچسبها:
خودم
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۶/۰۳ساعت
7 PM  توسط نگار
|
از یه سنی...فکر کنم از حدود 60 سالگی
دیگه دلت تغییر نمی خواد
به هر چی داشتی و داری خو کردی
حتی اگه بتونی دست به نقد خیلی بهترش رو گیر بیاری دلت نمیاد داشته هات رو رها کنی.
این گزارش رو بعد از بررسی احوالات پدر و مادرهای خودمون بدست آوردیم.
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۶/۰۱ساعت
11 PM  توسط نگار
|