نگار یارا

حوصله ام بکشد اینجا را هم گردگیری میکنم🌿🌿

سخنیم از برای گفتن نیست

دقیق تر که شدم دیدم برای همه ما همین است

چند سال که از فراق خانه پدری می گذرد تازه میفهمیم چه شد

چه جای گرم و نرمی بود

کجای دیگه دنیا بابا جلوت چایی بذاره و بعد بیاد از جلوت جمع کنه

مامانت چند مدل بپزه و تازه ایراد هم کنی

اونوقت که داستان رو میفهمی به این سادگی نیست

کوه حسرت جلوت سبز شده که دریغ از لحظه هایی که بدون اونها گذروندی 

...

بابا نشست جلویم.لاغرتر شده بود

برای اولین باز از دردهاش برام گفت

دو روزه فکر و خیال رهام نمیکنه 

...

دیروز تو ترافیک پسری خسته شد

رو کرد به باباش و به حالت خواهش گریه کرد و میگفت:

واوا..واوا...واوا...

خلاصه رفت روی پای باباش

در حالیکه اشک گوشه چشمش بود به من می خندید.

با پاهاش فرمون رو میچرخوند.

 


برچسب‌ها: خودم, پسری, پدر
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۲/۲۹ساعت 1 AM  توسط نگار  | 

دلت خوش؛دمت گرم!

پنج ماهه شدی

به همین شیرینی

این ماه سوپ میخوری

با کلی بازیگوشی

قاشق رو دستگیر میکنی

می خندی و با دست زیر قاشق  غذا میزنی 

لپت را پر میکنی و با شیطنت غذا رو به بیرون فوت میکنی

و باز هم می خندی

آواز میخوانی 

و من خوشحالم که تو بخندی و آواز بخوانی 

با اینکه تمام لباس و کریر را باید تمیز کنم

با اینکه این ماه خسته ترم

احساس دونده ی دوی ماراتونی را دارم که به امید استراحت بعد مسابقه نفس میزند!

۱۳ ماه دویده ام و نفس زده ام

و بازهم شکر خنده ی تو نفس تازه ی من است. 

۵ ماهه گل من

۵ ماهگیت مبارک😏


برچسب‌ها: خودم, پسری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۲/۲۱ساعت 3 PM  توسط نگار  | 

دلت خوش؛دمت گرم!

پنج ماهه شدی

بهمین شیرینی

این ماه سوپ هم میخوری

با کلی بازیگوشی

قاشق رو دستگیر میکنی

می خندی و با دست زیر قاشق  غذا میزنی ی

لپت را پر میکنی و غذا رو به بیرون فوت میکنی

و باز هم می خندی

آواز میخوانی 

و من خوشحالم که تو بخندی و آواز بخوانی 

با اینکه تمام لباس و کریر تو را باید تمیز کنم

با اینکه این ماه خسته ترم

احساس دونده دوی ماراتونی را دارم که به امید استراحت بعد مسابقه نفس میزند!

۱۳ ماه دویده ام و نفس زده ام

ولی بازهم شکر خنده ی تو نفس تازه ی من است. 

۵ ماهه گل من

۵ ماهگیت مبارک😏


برچسب‌ها: خودم, پسری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۲/۲۱ساعت 3 PM  توسط نگار  | 

دوستت دارم و این حس اهورایی من است

با حرکت انگشت های ظریفش روی صورتم بیدار شدم.

چشم هام رو که باز کردم دیدم یک جفت چشم درشت داره بهم میخنده.

این بار دومی بود که پسری بیدارم میکنه...

با دست های کوچولوش:)


برچسب‌ها: خودم, پسری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۲/۱۶ساعت 11 AM  توسط نگار  | 

ما را میان بادیه باران گرفته است

اردیبهشت جان از نیمه گذشت

باران نداشتیم

ولی عصرها هوای خوبی برای پیاده روی داریم.

امروز تو مسیر برگشت به بازارچه خیریه دانشگاه سر زدیم.

خاطرات پیاده روی های خانوادگی بهار امسال از بقیه ماجراهایش شیرینتر بوده:)


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۲/۱۶ساعت 12 AM  توسط نگار  | 

ما را میان بادیه باران گرفته است

اردیبهشت جان از نیمه گذشت

باران نداشتیم

ولی عصرها هوای خوبی برای پیاده ی داریم.

امروز تو مسیر برگشت به بازارچه خیریه دانشگاه سر زدیم.

خاطرات پیاده روی های خانوادگی بهار امسال از بقیه ماجراهایش شیرینتر بوده:)


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۲/۱۶ساعت 12 AM  توسط نگار  | 

زیباست ولی قصه فراوان دارد

کلاس اول گذشت

با همه خوب ها وبدهاش

فردا جشن روز معلمه و چهارشنبه جشن الفباست 

دخترک کم و بیش باسواد شده

با کیف مدرسه اش کلی باورهای کودکانه آورده ؛

مامان این کارت السا رو ویونا داده

گفته شب بذاری زیر سرت همه ی آرزوهات برآورده میشه

راست میگه؟

تو دلم گفتم مگه کودکی آرزو هم میخواد

خودش تمام آرزوهاست!

 


برچسب‌ها: دختری, مدرسه
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۲/۱۰ساعت 11 AM  توسط نگار  | 

اردیبهشت جان به خودت بیا

داستان از اینجا شروع شد

اومدم شیر آبیاری رو باز کنم

چشمم به لیموی سبز و درشت افتاد

دست بردم تاجداش کنم از شاخه 

خارهای درشت یه خراشیدگی روی انگشت اشاره ام حک کردند

از ترس مامان به روی خودم نیاوردم

حالا بعد چند روز همون خراش ناچیز زخم ملتهبی شده

چون نادیده گرفته شد که خودش کلی درس ادبی و عرفانی در شکم دارد😊

از خودم یادم رفت که چیکار کنم برای خوب شدنش

تو ذهنم خودم رو گذاشتم جای یه مریضی که همین زخم رو نشونم میده

بعد من بهش گفتم چرا زودتر بدادش نرسیدی

ضدعفونی اش نکردی

اونم هیچی نگفت

خوب حالا که عفونت کرده باید آنتی بیوتیک بخوری

 تا اینجای داستان تو ذهنم خوب پیش رفته

چون خودمم به این نتیجه رسیدم که باید سفالکسین بخورم

ولی از آنتی بیوتیک خوراکی بیزارم چون بعد کل سیستم گوارشم دست به سر میکنه 

همین رو به خودم گفتم

جوابم به مریض فرضی :

خود دانی! 😁

همینجای داستان بود که فهمیدم عجب برخورد نازی با مریض های واقعی دارم 🤗

امیدوارم حداقل دو روز بتونم جناب سفالکسین رو تحمل کنم

و اگرنه خود دانم:))

 


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۲/۰۹ساعت 1 PM  توسط نگار  | 

به روز دیگری رسیده ام

اولین قاب چهار نفره امان را به دیوار کوبیدم

دیروز ۹ ساله شدیم:)

این خانه را بیشتر دوست خواهم داشت

۹ سال نفس عزیزانم را استشمام کرده!


برچسب‌ها: خودم, همسری, دختری, عزیزدلم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۲/۰۸ساعت 12 AM  توسط نگار  | 

نگهی گمشده در پرده رویایی دور

از بعد عید دختری جان زیر بار تکالیف نمی رود

به زحمت و نصفه نیمه انجام میدهد

موضوع رو با خانم معلم درمیان گذاشتم 

گفت بعد عید بچه ها مثل بره های خوشحال هستن که دوست دارن تو هوای بهاری بدوند و بازی کنند .

توصیف به جایی بود

این روزها بچه های دبستانی رو که میبینم یاد گله بره میفتم:)

آخر هفته ها هم جشن تولدها براهه 

خانم معلم هم تو بعضی تولدها میاد

یاسی پز میداد که خانم با من رقصید

بعد هم با نمایش کمدی ادای رقص همه رو درمیاره

زمان ما یادم هست معلم ها جذبه داشتن.

مدل تنبیهی مداد لای انگشت بود و خط کش چوبی

البته من تمام سالهای تحصیلی سوگلی کلاس بودم و کتک نخوردم

ولی الان داستان متفاوته

زنگ زدم شکایت یاسی رو به معلم کنم که تکلیف انجام نمیده

گفت که عیب نداره...گناه دارن، خسته میشن خودم باهاش کار میکنم😑

البته بنده خدا ۲۵ سال سابقه کار داره و معلم نمونه بوده

شاید روش بچه های الان بهتر جواب بده ما که نسل بدشانسی بودیم!


برچسب‌ها: دختری, مدرسه
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۲/۰۸ساعت 12 AM  توسط نگار  | 

اردیبهشت رد پاهای توست روی پوست خسته ی شهر  

اردیبهشت

با تاخیر...سلام

امیدوارم سلامت باشی

حالت خوب باشد

حداقل یکی از پنجره های اطرافت امشب به بهشت باز شود

نسیم خنکی بوزد

به روی ماهت که من ندیده امش

بوی بهار نارنج یا عطر یاسی به اتاقت برسد

برای چند لحظه هم که شده قلبت آرامتر بتپد

و همیشه یادت باشد

اردیبهشت حتما چند ثانیه چشمانت را ببندی

مرا به یاد بیاوری

که سراسیمه برای دیدنت می آمدم

ولی تو را که دیدم خودم را به ندیدن زدم

تا خودت بیایی به پیشوازم...

کاش اردیبهشت تمام نشود

سلام اردیبهشت جان! 


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۲/۰۷ساعت 12 AM  توسط نگار  | 

دلت را یادی از ساحل مباد

خیلی خسته و دلگیر بودم

روحم سنگین بود

چشم هام که بسته شد با هول از خواب پریدم

انگار از بلندی روی تخت خواب پرتاب شده بودم

بعد صدای ناله های پسری تو خواب بلند شد

هنوز بند دلش به بند دلم وصل است

سعی کردم آرامتر شوم

راحتتر خوابید!


برچسب‌ها: خودم, پسری
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۲/۰۵ساعت 12 AM  توسط نگار  | 

مانده ام بی تو چرا باغچه ام گل دارد؟

شیراز این بار فقط برای گل روی خاله کوچیکه و مامان بزرگ بود

از بس گفتن ما عید جایی نرفتیم دلمون گرفته.

خوب...با بچه کوچک سفر کردن کمتر از کوه کندن نیست...

ولی میدونم دو روز دیگه یه بهانه جور میشه که چمدان را ببندیم!

 


برچسب‌ها: خودم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۲/۰۲ساعت 2 PM  توسط نگار  |